سفرنوشت

لاپاز شهری در آسمان و جاده مرگ

بولیوی

روز اول: یکشنبه تعطیل و چولیتاهای پرنده

اصلا انگار این اتوبوس های بولیوی آزار دارند! وقتی قراره ۷ صبح برسند به مقصد توی اون جاده های داغون اونقدر تند میرند که ۵ صبح برسند. باز هم من بودم و هوای تاریک و یک ترمینال سرد. ۲ ساعتی صبر کردم تا هوا روشن بشه. خوشبختانه اتوبوس به ترمینالی اومده بود که نزدیک مرکز شهر لاپاز بود. هاستلی که من انتخاب کرده بودم هم زیاد دور نبود. هوا نیمه بارونی بود و راه رفتن توی خیابان های شیب دار لاپاز سخت. اولین هاستلی که رفتم دست رد به سینه ام زد و گفت هیچ تخت خالی نداره! اولین و آخرین بار بود دیدم یک هاستل تو بولیوی ظرفیتش تکمیل باشه و تخت خالی نداشته باشه. یک هاستل دیگه همون نزدیکی بهم معرفی کرد. خوشبختانه هاستل بعدی تخت خالی زیاد داشت. ۱۰ دلار برای یک تخت توی اتاق ۸ نفره دادم. همیشه وقتی وارد اتاق هاستل میشم اول از همه تمیز بودن تخت، سرویس بهداشتی، و آب گرم رو چک میکنم. با استانداردهای بولیوی هاستل خیلی خوبی بود. یکی از مسافرهای اتاق دختری بود که چهره ای بسیار شبیه ایرانی ها داشت. ریتا اهل مراکش بود، ۳۰ سالش بود و تنهایی یک سفر بکپکری چند ماهه در آمریکای جنوبی رو داشت تجربه می‌کرد. مسیری که اون میرفت عکس مسیر من بود و همین کمک کرد بتونیم کلی اطلاعات مفید برای ادامه سفرمون با هم تبادل کنیم. ریتا رو دیگه ندیدمش ولی اون یک ساعت اونقدر به هم کمک کردیم که خاطره ش مثل یک دوست قدیمی برام مونده. اگر با زبان فرانسوی آشنایی دارید دیدن وبلاگ سفر یک دختر مراکشی که تنهایی توی بولیوی سفر کرده خالی از لطف نیست.

لاپاز ۵۰۰ سال پیش توی سراشیبی یک دره زیبا ساخته شده و به مرور رشد کرده تا جمعیتش رسیده به ۷۸۰ هزار نفری که الان هست. ارتفاع شهر متغیره و از ۳۱۰۰ متر توی بستر رودخانه خشکیده و کف دره شروع میشه تا برسه به ۴۰۵۰ متر! همین اختلاف ارتفاع باعث شده در عین حال که تردد توی شهر سخته ولی در عوض چهره دوست داشتنی ای پیدا کنه. من با شهرهای بزرگ و ترافیکشون مشکل دارم ولی لاپاز با اون میکروباس های (اتوبوس درون شهری) رنگارنگش و غذاهای خیابانی خوشمزش خیلی زود جاشو توی دلم باز کرد.

 میکروباس های دوست داشتنی یا همان اتوبوس درون شهری

میکروباس های دوست داشتنی یا همان اتوبوس درون شهری

یکشنبه بود و هرچی دنبال یک آژانس مسافرتی برای خرید تور دوچرخه جاده مرگ گشتم آژانسی پیدا نکردم که باز باشه. بهترین کاری که میشد یکشنبه انجام داد دیدن بزرگترین بازار بولیوی یعنی یکشنبه بازار لاپاز بود. جامعه سنتی بولیوی باعث شده مردم علاقه شدیدی به خرید از بازارها و بساط هایی داشه باشند که توی کوچه و خیابان برپا میشه. اکثر فروشنده ها توی این بازارها چولیتا ها (Cholita) هستند. چولیتا که به گوش من واژه ای خنده دار میومد به زن های سرخپوستی گفته میشه که لباس های سنتی با دامن رنگارنگ میپوشند، یک کیسه خورجین مانند رو پشتشون نقش کیف رو بازی میکنه و از همه باحال تر یک کلاه کاسه ای کوچک روی سرشون هست. این کلاه های بامزه اولین بار برای کارگرای ساخت راه آهن از انگلستان به بولیوی آورده شدند، ولی چون مردای سرخپوست سرهای بزرگی داشتن کلاه ها بی استفاده شد. تجار انگلیسی هم برای اینکه ضرر نکنند بین مردم محلی شایعه کردند که گذاشتن این کلاه ها روی سر خانم ها توی اروپا خیلی فشن و مد هست. شایعه ای که خیلی زود بین زن های سرخپوست طرفدار پیدا کرد و تا امروز این کلاه تبدیل به جزء لاینفک چولیتاها شده. نحوه گذاشتن کلاه روی سر هم وضعیت تاهل چولیتا رو نشان میده: دقیقا در مرکز سر یعنی چولیتا متاهله و در کنار سر یعنی چولیتا مجرده و جوینده همسر.

 چولیتا

چولیتا

معیارهای زیبایی افراد و این که کدام قسمت از بدن جنس مونث جذاب تره و بیشتر مورد توجه قرار میگیره توی فرهنگ‌های مختلف تفاوت داره. پسرهای بولیوی وقتی میخواند یک چولیتا رو بعنوان شریک زندگی انتخاب کنند به اولین چیزی که توجه میکنند مچ پاست. هر چقدر مچ پای چولیتا بزرگتر باشه خواهان بیشتری داره! اگه گذرتون به بولیوی خورد و خواستید یک دست لباس کامل چولیتایی بخرید یادتون باشه پول به اندازه کافی همراه ببرید. قیمت این لباس ها از ۲۰۰۰ دلار شروع میشه. تماشای مسابقه کشتی کج چولیتاها جزو برنامه های محبوب مردم لاپازه و در هفته چند شب برگزار میشه. با یک بلیط ۱۰ دلاری میشه ۲ ساعت کشتی کج مابین چولیتاها رو تماشا کرد. ولی جزو برنامه های مورد علاقه من نبود.

با سوار شدن به یک میکروباس سبزرنگ خودم رو به ایستگاه تله کابین رسوندم. با ترکیبی از ۴ تا میکروباس و تروفی میتونستم به یکشنبه بازار برم ولی حداقل دو ساعت طول می‌کشید، راحت ترین وسیله رفتن به اونجا تله کابین بود. یکی از معدود کارهای خوبی که مورالس برای مردم انجام داده احداث ۳ خط تله کابین در شهر لاپاز بود. بدلیل خیابان های باریک و شیب دار، لاپاز ترافیک وحشتناکی داره و رفت و آمد داخل شهر وقت زیادی میگیره. این ۳ خط تله کابین با عمری کمتر از یک سال و کرایه ناچیزشون در حالیکه کمک بسیار خوبی برای حمل و نقل عمومی بود برای من و سایر توریست ها یک جاذبه گردشگری بسیار ارزون هم محسوب میشد. هفته های اول راه اندازی تله کابین چولیتاها بدلیل ترس و اعتماد نداشتن به این وسیله عجیب سوارش نمی‌شدند. بعد از اینکه مهندسین براشون توضیح دادند حتی در صورت سقوط تله کابین دامن بزرگ اونها به عنوان چتر نجات عمل میکنه و آسیبی بهشون نمیرسه خیالشون راحت شد و به جمع استفاده کنندگان از تله کابین پیوستند ? (البته این جمله آخر جک معروفی بود که برای چولیتا ها ساخته بودند). رد شدن تله کابین از بالای خانه ها هم فرصتی برای دیدن معماری بسیار ساده حاشیه شهر و خانه هایی بود که حتی روی شیب ۸۰ درجه هم ساخته شده بودند! یکشنبه بازار بقدری بزرگ بود که توی ۲ ساعت فقط تونستم یک قسمت کوچیکش رو ببینم. سهم من از اون همه هیاهو ۲ تا پانچو، یک لیوان آب نارنگی، ۲ تا برش هندوانه، رقص و آواز چولیتاها و منظره بی نظیر شهر از اون بالا بود. توی مسیر بازگشت تله کابین از روی یک قبرستان خیلی عجیب رد شد. قبرها بصورت طبقاتی و روی زمین ساخته شده بودند.

مورالس، پوپولیستی برای تمام فصول

توی خیابان‌های شهر پوسترهای انتخابات فراوان بود. خیلی از نامزدها از عکس دو نفره با مورالس برای تبلیغات استفاده کرده بودند. قبلا عکس‌های تک نفره مورالس سرتاسر بولیوی و حتی توی جاده ها توجهم رو جلب کرده بود. مورالس و سیاست های پوپولیستیش مردم رو به دو دسته تقسیم کرده. دسته اول هوادارانش و دسته دوم ،که بیشتر از قشر تحصیلکرده جامعه هستند، مخالفانش. سال ۲۰۰۵ که برای اولین بار رئیس جمهور شد بولیوی یک کشور کاملا ورشکسته بود. رئیس جمهور قبلی که ملیت بولیوی-آمریکایی داشت خزانه کشور رو خالی کرده و به آمریکا فرار کرده بود. آمریکا هیچوقت حاضر نشد اون رو برای محاکمه به بولیوی استرداد کنه و اوضاع روابط بولیوی و آمریکا شد چیزی شبیه روابط ایران و آمریکا. مورالس به عنوان اولین رئیس جمهور سرخپوست بولیوی تقریبا همه کابینه ش رو از بین سرخپوست هایی که تجربه کافی نداشتند انتخاب کرد و به عنوان اولین اقدامش دستور داد حقوق رئیس جمهور و اعضای کابینه به کمتر از نصف کاهش پیدا کنه. با کمک مجلس تغییرات زیادی در قانون اساسی داد از جمله اسم کشور رو به “کشور چند ملیتی بولیوی” تغییر داد. سال ۲۰۰۹ باز هم برنده انتخابات شد ولی این بار دیگه خبری از انتخاب گسترده سرخپوست ها توی کابینه نبود. طبق قانون بولیوی هر شخص بیشتر از دو بار نمیتونه رئیس جمهور باشه. مورالس با این ادعا که سال ۲۰۰۵ که انتخاب شده اسم کشور بولیوی بوده و چون اسم کشور بعد تغییر کرده بنابراین عملا یک بار رئیس جمهور کشور چند ملیتی بولیوی بوده برای بار سوم توی انتخابات سال ۲۰۱۴ شرکت کرد.

مورالس حرف های جالب زیاد زده که خیلی هاش بیشتر شبیه جک هست. ممنوع کردن کاندوم، تشویق زنان به بچه دار شدن در سن کم و مالیات دادن زنان بدون بچه از مواردیه که همگی به عذرخواهی از جامعه زنان بولیوی ختم شد. مورالس برای اینکه زیاد از حرف هاش عقب نشینی نکرده باشه با کمک مجلس قانونی برای پرداخت کمک هزینه به زنان صاحب فرزند تصویب کرد. از دوستان صمیمی مورالس، هوگو چاوز و محمود احمدی نژاد بودند.

روز دوم: تور مجانی پیاده روی، هایده در بولیوی و دره ستاره

دوشنبه شده بود و اولین کاری که باید انجام میدادم رزرو تور دوچرخه جاده مرگ بود. با کمک از راه دور دوستم پیام که قبلا لاپاز اومده بود خیلی زود دفتر آژانس نو فیر ادونچرز رو پیدا کردم و ارزونترین تور ممکن رو به قیمت ۳۸ دلار خریدم. ترمز مهمترین نکته برای دوچرخه سواری تو جاده مرگه. حتما ترمز دوچرخه ای که انتخاب می‌کنید رو خوب تست کنید. موارد دیگه مثل سیستم تعلیق و … بستگی به این داره که برای راحتی چقدر بخواهید هزینه کنید.

بعد از اینکه خیالم از تور دوچرخه راحت شد رفتم به سمت زندان سن پِدرو (San Pedro)، جایی که قرار بود تور پیاده روی مجانی (Free Walking Tour) ساعت ۱۰ شروع بشه. لاپاز ۳ یا ۴ تا تور پیاده روی داره و من به توصیه ریتا تور کلاه قرمزها رو انتخاب کرده بودم. حدود ۳۰ نفر توریست از کشورهای عمدتا اروپایی توی تور شرکت کرده بودند. راهنماهای تور ۲ تا دختر دانشجوی دوست داشتی اهل لاپاز بودند و انگلیسی رو خیلی خوب و شمرده صحبت می‌کردند. بعد از معارفه شرکت کنندگان راهنماها توضیح دادند که بدلیل محبوبیتی که مورالس بین مردم کوچه بازاری داره توی صحبتمون بجای اسمش از آقای ایکس استفاده می‌کنیم. کُد بعدی کوکائین بود که قرار شد بجاش از کلمه شکر استفاده بشه. تور از کنار زندان سن پدرو شروع شد که تا همین چند سال قبل می‌شد با کمی رشوه رفت داخلش و از زندگی عجیب و غریبی که اونجا داره میگذره سر در آورد. قسمت عمده تور به گشت و گذار توی بازار سبزیجات، بازار صنایع دستی و چندتا بازار دیگه گذشت همراه با داستان های جالبی که راهنماها از بولیوی، تاریخ و مردم برامون تعریف می‌کردند. البته بازار به معنی پاساژ نیست. اونجا هر خیابان رو یک صنف برای خودش اشغال کرده و توی پیاده رو و حتی وسط خیابان مشغول کاسبی هستند. جالبترینش بازار جادوگرا بود که ظاهرا توی جامعه خرافاتی بولیوی کاسبی خوبی هم داشتند. از یک بازار که به سبک امروزی ساخته شده بود و هدفش جمع کردن فروشنده ها از خیابان های مرکز شهر بود هم دیدن کردیم. مورالس موقع ساختن این بازار بزرگ و چند طبقه یادش رفته بود اینجا بولیویه و اون موقع که ۱ سال از راه اندازی گذشته بود همچنان ۹۰ درصد حجره ها و مغازه ها خالی بود!

 بازار صنایع دستی لاپاز

بازار صنایع دستی لاپاز

 بازار جادوگرهای لاپاز - ظاهرا بچه لاما خشک شده نقش مهمی در حرفه جادوگرهای لاپاز داره

بازار جادوگرهای لاپاز - ظاهرا بچه لاما خشک شده نقش مهمی در حرفه جادوگرهای لاپاز داره

من نمیدونم توی ایران دقیقا چند مدل سیب زمینی داریم ولی مطمئنم تنوع سیب زمینی توی آمریکای جنوبی بیشتر از ایرانه. به گفته راهنما فقط توی منطقه لاپاز حدود ۴۰۰ نوع سیب زمینی مختلف وجود داره و در کل آمریکای جنوبی این تنوع به هزار گونه هم میرسه!

بعد از ۳ ساعت بالا و پایین رفتن توی کوچه پس کوچه های لاپاز در میدان موریلو یا میدان مایور (میدان بزرگ) جایی که اکثر اتفاق های سیاسی معاصر بولیوی اتفاق افتاده بود، تور تموم شد. در آخر تور مجانی هر کدام از شرکت کننده ها با در نظر گرفتن اینکه تور چقدر براشون مفید و جذاب بوده مبلغی رو به راهنماها دادند. قبل از خداحافظی یک سوال در مورد روابط بولیوی و آمریکا که حدس میزدم فقط برای من جالب باشه از راهنما پرسیدم. جوابش سورپرایزم نکرد: “درسته که رئیس جمهور قبلی با خزانه کشور فرار کرد به آمریکا و همچنان آمریکا اون رو برای محاکمه تحویل بولیوی نمیده، ولی به نظرم مقصر اصلی ما بودیم که یک فرد دو ملیتی رو بعنوان رئیس جمهور انتخاب کردیم. هرچی که بوده گذشته و الان اگه بخواهیم پیشرفت کنیم چاره ای جز گفتگو و حل مشکلاتمون با آمریکا نداریم.”

 تور پیاده روی مجانی در لاپاز (آخر تور بود دیگه نشسته بودیم ?)

تور پیاده روی مجانی در لاپاز (آخر تور بود دیگه نشسته بودیم ?)

برنامه بعدی برای اون روز دیدن هایده بود. هایده رو به واسطه برادرش آلفردو که مدت زیادی توی ایران سفر کرده بود می شناختم ولی این که چرا اسمش رو گذاشتند هایده و معنیش چیه خودش هم نمیدونست. مهمان نوازی ایرانی ها خیلی به مذاق آلفردو خوش اومده بود و به خانوادش توصیه کرده بود اگه ایرانی دیدید جبران کنید. هایده پیشنهاد کرد برای ناهار بریم رستورانی که غذاهای سنتی داشته باشه. ناهاری که برام سفارش داد شامل ماهی نمکی، گوشت لامای نمکی و دودی، دو مدل ذرت، سیب زمینی، تخم مرغ، باقالا و نان و پنیر محلی بود. چیزی که بیشتر از طعم غذاها بهم چسبید حساب کردن غذای من توسط هایده موقع خروج از رستوران بود ?

 ماهی نمکی، گوشت لامای نمکی و دودی، دو مدل ذرت، سیب زمینی، تخم مرغ، باقالا و نان و پنیر محلی

ماهی نمکی، گوشت لامای نمکی و دودی، دو مدل ذرت، سیب زمینی، تخم مرغ، باقالا و نان و پنیر محلی

هایده دانشجوی موسیقی بود و اینطور که خودش می‌گفت سرش خیلی شلوغ بود. یک ساعت وقتش رو برای دیدن من خالی کرده بود. بعد از ناهار ازش پرسیدم چطوری میشه به دره ستاره رفت. مکانش بیرون شهر بود و بعد از اینکه کلی توضیح داد چجوری با تروفی و میکروباس برم اونجا، دوباره حس مهمان نوازیش گل کرد و گفت بیا با ماشین خودم میبرمت! حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا برسیم به جایی که بهش می گفتند دره ستاره. اولین چیزی که چشمم افتاد بهش ۱۵ تا پرچمی بود که داشتند توی باد میرقصیدند. چقدر مسرت بخشه ببینی پرچم کشورت اون ور دنیا به احتزاز در اومده ☺

 احتزاز پرچم ایران در ورودی دره ستاره

احتزاز پرچم ایران در ورودی دره ستاره

هایده ورودی رو نشونم داد و گفت چون عجله داره باید برگرده و به تمرین گروه موسیقیش برسه. جلوش رو گرفتم و قول دادم کل دره ستاره رو توی ۲۰ دقیقه میبینم و با هم برمی‌گردیم لاپاز. بعد از کمی فکر کردن قبول کرد. برای ورود به مسیری که برای پیاده‌روی توی دره ستاره ایجاد شده بود مبلغ ناچیزی در حد یک دلار پرداخت کردیم. فرمت سنگ‌ها و فرسایش اون باعث شده بود مردم محلی ساخت این دره رو به فرازمینی ها نسبت بدهند. هم داستان نامگذاری و هم شکل سنگ های دره بی شباهت به دره ستاره افتاده جزیره قشم نبود. خیلی سریع در عرض نیم ساعت دره رو دیدیم و برگشتیم به سمت لاپاز. هنگام خداحافظی هایده عذرخواهی کرد که بدلیل شلوغ بودن خونشون اتاق خالی برای من ندارند و دعوتم کرد اگه با خوابیدن روی کاناپه مشکلی ندارم هر وقت دوست داشتم برم اونجا. منم قول دادم چندتا از آهنگ های هایده رو براش بفرستم.

 هایده در دره ستاره

هایده در دره ستاره

 دره ستاره در نزدیکی لاپاز

دره ستاره در نزدیکی لاپاز

پیدا کردن یک شام خوشمزه توی لاپاز آسان ترین کار ممکنه. این شهر برای کسانی که اهل غذای خیابانی باشند مثل بهشت میمونه. هر وقت و هر کجا آدم گرسنش بشه یک دکه هست که میشه ازش یک چیزی برای خوردن گرفت. همبرگر خیلی گرون باشه ۱ دلار! غذای خیابانی لاپاز یک فرق عمده با چیزی که قبلا توی جنوب شرق آسیا دیده بودم داشت و اونم قابل خوردن بودن و خوشمزه بودنشه. از اون ادویه های عجیب غریب و بوهای ناخوشایند غذاهای چشم بادامی ها خبری نبود. تنها مشکل من استفاده بسیاز زیاد باقالی توی غذاهاشون بود. برای من که باقالی میتونه به کشتنم بده قدری کار رو سخت می‌کرد و باید به دقت اجزای تشکیل دهنده غذا رو آنالیز می‌کردم.

 در لاپاز هیچ وقت گرسنه نخواهید ماند!

در لاپاز هیچ وقت گرسنه نخواهید ماند!

روز سوم: جاده مرگ، جاده ای سرشار از زندگی

تور دوچرخه سواری ساعت ۷:۵۰ شروع شد. حدود ۱ ساعت هم طول کشید تا بقیه شرکت کنندگان رو سوار کنیم و از لاپاز خارج بشیم. گروه خیلی کوچکی داشتیم. بجز من یک پسر نیوزلندی و یک مرد مسن اهل باواریای آلمان که توی رزومش صعود به قله دماوند هم بود شرکت کرده بودند. با راهنمای تور و راننده کلا ۵ نفر میشدیم. بعد از مدتی رانندگی توی جاده کوهستانی جایی که جی پی اس من ارتفاع ۴۷۰۰ متر رو نشون می‌داد توقف کردیم.

 جایی که دوچرخه سواری ما در جاده مرگ و در ارتفاع 4700 متری شروع شد

جایی که دوچرخه سواری ما در جاده مرگ و در ارتفاع 4700 متری شروع شد

دوچرخه ها رو از روی وَن آوردیم پایین و تجهیزات ایمنی شامل کلاه، زانوبند، محافظ آرنج و جلیقه رنگی را پوشیدیم. حدود ۲۰ دقیقه‌ای راهنما مسائل ایمنی و مواردی که باید برای دوچرخه سواری توی اون جاده رعایت می‌کردیم رو توضیح داد.

 گروه ما 3 نفره بود

گروه ما 3 نفره بود

جاده آسفالت بود و ماشین‌های سنگین هم توی جاده تردد داشتند. سوز سردی میومد و خصوصا انگشت های دستم بدجور بی حس شده بود. هوا کمی ابری بود ولی خدا رو شکر بارون نیومد. با کمی ترس شروع کردم ولی خیلی زود دیگه چیزی نبود بجز لذت محض! مناظر کوهستان بی نهایت زیبا بود. برف هایی که در حال آب شدن بود آبشارهای کوچکی درست کرده بود که قابل شمارش نبود. هیچ نیازی به پدال زدن توی اون جاده سراشیبی نبود. چون وزن من کمتر از بقیه بود سرعتم هم کمتر از بقیه بود. موبایلم نشون میداد که سرعتم بین ۵۰ تا ۶۰ کیلومتر در ساعت بستگی به شیب جاده متغیر بوده. راهنما هر ۱۵ دقیقه دو نفر دیگه رو متوقف می‌کرد هم برای عکس گرفتن و هم اینکه من به گروه برسم. کمی بیش از ۶۰ کیلومتر توی اون جاده رویایی دوچرخه سواری کردیم و دوباره سوار وَن شدیم.

 قسمتی از مسیر که دوچرخه سواری ممنوع بود دوچرخه ها رو روی ماشین جا میدادیم

قسمتی از مسیر که دوچرخه سواری ممنوع بود دوچرخه ها رو روی ماشین جا میدادیم

مرحله بعدی دوچرخه سواری توی جاده مرگ قدیم بود. این قسمت از جاده خاکی بود و خوشبختانه چند سالی میشد که توسط خودروها استفاده نمیشه. ارتفاعمون کم شده بود و هوا هم در حال گرمتر شدن. لباس عوض کردیم و یک دوچرخه سواری ۲ ساعته رو شروع کردیم. مناظر اطراف عوض شده بود و کوه های پوشیده شده با برف جای خودش رو داده بود به کوه های سرسبز و جنگل های استوایی.

 جاده مرگ قدیم بسیار خطرناک و دوچرخه سواری سخت بود

جاده مرگ قدیم بسیار خطرناک و دوچرخه سواری سخت بود

 لبه پرتگاه

لبه پرتگاه

بدلیل ناهموار و سنگلاخی بودن جاده اینجا دیگه نمیشد با سرعت بالا حرکت کرد. تنها کاری که باید میکردم ترمز گرفتن با تمام قدرت بود. یکی دوبار زمین خوردن و چندتا تاول ناقابل کف دستم یادگار من از اون قسمت مسیر بود. جاهای مختلف جاده صلیب گذاشته بودند که نشون میداد اون قسمت یک خودرو به ته دره سقوط کرده و تعدادی کشته شدند. کمی باورش سخت بود قبلا توی همچین جاده ای اتوبوس و کامیون رانندگی میکرده!

 هرجا کسی به پایین دره پرتاب و کشته شده بود صلب قرار داده بودند

هرجا کسی به پایین دره پرتاب و کشته شده بود صلب قرار داده بودند

قسمت های آخر مسیر که ارتفاع از سطح دریا ۱۲۰۰ متر شده بود، هوا گرم و شرجی و پشه ها هم حمله کرده بودند. دوست داشتم زودتر سوار ماشین بشیم. البته ماشینمون از جاده دیگه ای اومده بود و آخر جاده مرگ منتظر ما بود. از دور شهر کوچک کوروئیکو Coroico توی دامنه کوه که یکی از دروازه های ورود به آمازون هست پیدا بود. متاسفانه فرصت دیدن آمازون توی بولیوی رو نداشتم. یک حمام داغ و بعدش ناهار توی یک کمپ جنگلی مهمان تور بودیم. علاوه بر گروه ما چندتا گروه دوچرخه سوار دیگه هم برای ناهار اونجا بودند. این کمپ زیبا صاحب خیلی جالبی داشت. یک خانم مجارستانی که ۱۰ سال پیش دست دو تا فرزندش رو گرفته بود و برای یک زندگی آروم مهاجرت کرده به بولیوی. تازه نه یک شهر بزرگ بولیوی، جایی وسط جنگل و نزدیک یک روستا! پسر بزرگش که حدود ۲۰ سال سن داشت حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود، فقط مجارستانی و اسپانیایی!

 از چپ به راست: راننده، راهنمای تور، پسر مجارستانی که سال ها پیش به همراه مادرش اومده بود اونجا

از چپ به راست: راننده، راهنمای تور، پسر مجارستانی که سال ها پیش به همراه مادرش اومده بود اونجا

بعد از ناهار با خودروی وَن به سمت لاپاز حرکت کردیم. این بار از یک جاده با کیفیت بسیار خوب و تعداد پل های فراوان حرکت می‌کردیم. جاده ای که بر اساس هزینه ای که برای ساخت هر کیلومترش صرف شده گرونترین جاده ی آمریکای جنوبی تا سال ۲۰۱۴ بود. هوا هنوز روشن بود که به شهر لاپاز رسیدیم. توی دفتر آژانس یک دی‌وی‌دی شامل عکس ها و فیلم هایی که راهنما اون روز گرفته بود بعلاوه یک تیشرت یادگاری که روش نوشته شده بود “من جزو نجات یافتگان جاده مرگ هستم” گرفتم و پیاده حرکت کردم به سمت هاستل.

توی مسیر وقتی داشتم از بازار رد میشدم از پشت سر آبی که با شِن ترکیب شده بود پاشیده شد روی سرم. برگشتم ببینم چه خبر شده ولی همه آدم ها در حالت عادی مشغول رفت و آمد بودند. ناگهان حس کردم یک دست داره میره توی جیب شلوارم. محکم موبایلم رو از روی شلوار گرفتم. نزدیک بود جیب برهای حرفه‌ای موبایلم رو بدزدند! اتفاقی که اگه میفتاد با توجه به اطلاعاتی که روی گوشی داشتم ادامه سفر رو خیلی سخت می‌کرد. خدا رو شکر به خیر گذشت.

وقتی به هاستل رسیدم به هایده زنگ زدم و پرسیدم آیا امشب میتونم برم خونشون که اون هم با کمال میل قبول کرد. وسایلم رو از هاستل جمع کردم و توی یکی از میدان های شهر با هایده قرار گذاشتم. با ماشینش اومد دنبالم و رفتیم خونشون. هنوز وارد حیاط نشده دوتا سگ فسقلی ولی بسیار جیغ جیغو به استقبالم اومدند. به خودم کلی ناسزا گفتم که چرا ازش نپرسیدم سگ داری یا نه. خانه نسبتا بزرگی داشتند که اکثر اتاق هاش رو به خارجی هایی که بلند مدت توی لاپاز ساکن بودند اجاره داده بودند. پذیرایی سرد و نمور خونه هم سهم من بود. با دیدن سگ هایی که روی کاناپه لم داده بودند و بوی ادرارشون توی فضا موج میزد مطمئن شدم کاناپه محل خواب من نیست. بعد از کمی گپ زدن با سایر مهمان ها یک گوشه پذیرایی با تعدادی صندلی برای خودم فضای محصوری درست کردم که سگ های پر رو بهم دسترسی نداشته باشند و نصف شب نتونند روی صورتم راه برند و احتمالا کارهای بد بکنند!

روز چهارم: خداحافظ لاپاز

اولین و آخرین اقامتم توی یک خونه بولیویایی چندان دلچسب نبود. سالن پذیرایی سیستم گرمایش نداشت، پتو به اندازه کافی نداشتم و سگ ها هم تا صبح پارس کردند. وقتی بیدار شدم هایده خونه نبود. یک یادداشت براش گذاشتم و گفتم تصمیم گرفتم امروز از لاپاز برم. با اینکه لاپاز رو خیلی دوست داشتم ولی دیگه وقت رفتن بود. خیلی جاهای دیگه تو آمریکای جنوبی رو دوست داشتم ببینم و وقتم محدود بود. البته ارتفاع زیاد لاپاز و مشکل نفس کشیدن هم باعث میشد میل بیشتری به رفتن داشته باشم. راه افتادم به سمت همون ترمینالی که اتوبوسم موقع رسیدن به لاپاز توقف کرده بود. طبق برآوردم باید حداکثر نیم ساعته می‌رسیدم ولی ۲ ساعت تو راه ترمینال بودم. تا اون روز خیال می‌کردم فرانسه بیشترین تعداد اعتصاب رو توی کل دنیا داره اما اون روز فهمیدم کاملا در اشتباهم و بولیوی در زمینه اعتصاب و بستن خیابان حرف اول رو میزنه (این مطلب رو به استناد حرف مردم محلی گفتم، ولی واقعا زیاد اعتصاب دارند). دو شب قبل یک راه بندان کوچک توسط چند تا چولیتا دیده بودیم ولی امروز چند جای شهر و چند گروه از مردم اعتصاب کرده بودند و راه ها رو بند آورده بودند.

 چولیتا ها با بند آوردن راه و اعتصاب اعتراض خود را نشان می دهند

چولیتا ها با بند آوردن راه و اعتصاب اعتراض خود را نشان می دهند

به ترمینال که رسیدم فهمیدم اولین اتوبوس برای مقصد بعدی من یعنی شهر ساحلی کوپاکابانا ساعت ۱۵:۳۰ هست. با پرس و جو متوجه شدم اتوبوس های کوچک از جلوی قبرستان شهر هر نیم ساعت به سمت کوپاکابانا و دریاچه تی تی کاکا حرکت می‌کنند. با یک میکروباس رفتم به سمت قبرستان و خوشبختانه دیگه به اعتصاب و راه بندان بر نخوردم. قبل از حرکت اتوبوس ۱۰ دقیقه فرصت داشتم که برم داخل این قبرستان عجیب که قبلا با تله کابین از بالای سرش رد شده بودم رو ببینم. تا حالا قبرستان با قبرهای چند طبقه و بالای سطح زمین ندیده بودم. با توجه به کوچکی هر قبر حدس میزنم خاکستر مرده ها و یا حداکثر یک عضو از هر جسد رو داخل قبر قرار می‌دادند.

 قبرهای چند طبقه در قبرستان عجیب لاپاز

قبرهای چند طبقه در قبرستان عجیب لاپاز

تاریخ سفر: مهرماه ۱۳۹۳

احمد خانی

احمد خانی عاشق سفر و دیدن سرزمین های متفاوت

۷دیدگاه

دیدگاه را وارد کنید
نام خود را وارد کنید
  • - گزینه های دیدگاه، نام و ایمیل حتما باید وارد شوند.
  • - ایمیل شما هیچگاه منتشر نخواهد شد. فقط برای اطلاع شما از پاسخ به دیدگاهتان استفاده می شود.
م
محمد
۳ سال پیش

دوست عزیز شما ساده وزیبا مینویسی که هرادمی رو مجذوب میکنه خیلی جذاب وزیباست کلی لذت بردم

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۳ سال پیش

سپاس از لطفت محمد عزیز. امیدوارم از نزدیک زیبایی های این سرزمین رو ببینی.

پاسخ
پاسخ
ش
شهریار
۳ سال پیش

سفرنامه عالی بود
رفیق اگر درباره آرامستان بیشتر بنویسد ، سپاس گذار خواهم شد
بی صبرانه منتظرم

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۳ سال پیش

توی اینترنت جستجو کردم و از هایده هم پرسیدم در مورد این قبرستان. ابتدا مرده ها رو توی خاک دفن می کنند. بعد از حدود ۱۰ سال که گوشت از بین رفته و فقط استخوان باقی مونده نبش قبر می کنند و استخوان ها رو می سوزانند. خاکستر رو داخل یک ظر ف می ریزند و سپس داخل این قبرهای کوچک برای همیشه قرار می دهند.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۳ سال پیش

ممنونم شهریار عزیز
سعی می کنم اطلاعات بیشتری از اونجا بدست بیارم ?

پاسخ
پاسخ
ا
احسان سا
۳ سال پیش

احمد عزیز ممنون بابت سفرنامه و قلم شیوایی که داری، انشالله تو قسمتهای بعدی اگه امثال هایده حضور داشتند بیشتر ما رو مستفیض کن. به به

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۳ سال پیش

درود احسان عزیز
سپاس از شما، لطف داری
وقتی شروع به نوشتن سفرنامه هام کردم به خودم قول دادم هیچ وقت مطلب غیرواقعی ننویسم، تعریف بیجا از جایی نکنم و تمام تلاشم رو بکنم سانسور نداشته باشم. در ادامه هم همینطوره و تا جایی که نوشته طولانی و خسته کننده نشه جزئیات رو می نویسم ?

پاسخ
پاسخ
ادامه...