سفرنوشت

سفرنامه گواتمالا

روز اول؛ آنتیگوا

ورود به گواتمالا Guatemala از مرز زمینی با السالوادور به همون راحتی ویزا گرفتنش بود، حتی از اتوبوس پیاده هم نشدم. شاگرد راننده پاسپورت ها رو برد مهر زد و برگردوند. ساعت حدود ۱ ظهر اتوبوس به ترمینال کمپانی تیکاباس در شهر گواتمالاسیتی Guatemala City رسید. ادامه مسیر رو باید با وسیله دیگری می رفتم. بعد از حدود ۱ ساعت سوار یک ون شدم تا به سمت آنتیگوا ادامه مسیر بدم. من آخرین مسافری بودم که ون جلوی هاستلم پیاده ام کرد. آنتیگوا هاستل Antigua Hostel رو انتخاب کرده بودم که قیمت یک تخت توی اتاق ۶ تخته ۱۲ دلار بود. کس دیگری بجز من توی اتاق نبود.

دستفروشان آنتیگوا - گواتمالا

دستفروشان آنتیگوا - گواتمالا

شهر آنتیگوا به عنوان یکی از شهرهای قدیمی و زیبای آمریکای مرکزی با معماری مستعمراتی یا کولونیال شناخته میشه و توی لیست میراث جهانی یونسکو هم ثبت شده.

از هاستل رفتم بیرون تا قبل از غروب آفتاب هم از زیبایی های شهر لذت ببرم هم به کارهام برسم. تبدیل پول توی گواتمالا کار راحتی نبود. تنها صرافی مرکز شهر نرخ تبدیلش افتضاح بود. خودپردازها هم ۵ دلار آمریکا کارمزد می گرفتند. بانک ها بهترین نرخ رو داشتند ولی اون موقع روز تعطیل بودند. نهایتا یک بانک پیدا کردم که باز بود و بعد از نیم ساعت توی صف ایستادن تونستم کِتال یا کتزال گواتمالا Guatemalan Quetzal بخرم. هر دلار آمریکا ۷.۳ کتال بود.

چیزی که خیلی توی مرکز شهر انتیگوا جلب توجه می کرد مامورهایی با اسلحه های خیلی بزرگ بود. تعدادشون به مراتب بیشتر از هندوراس (که به عنوان خطرناک ترین کشور آمریکای مرکزی ازش اسم برده میشه) بود و دیدن اونها اون هم توی توریستی ترین شهر گواتمالا کمی عجیب بود.

پلازا مایور

پلازا مایور

بعد از گشتی توی پارک سنترال یا همون پلازا مایور و دیدن کلیسای جامع سن خوزه، یک دفتر شرکت خدمات موبایل کلارو پیدا کردم و رفتم سیم کارت بخرم. توی دفتر به اون بزرگی و توی مرکز توریستی ترین شهر گواتمالا، هیچ کس انگلیسی بلد نبود و به سختی تونستم بعد از ۱ ساعت یک سیم کارت با پکیج ۵۰۰ مگابایتی به قیمت ۹ دلار بخرم.

کلیسای جامع آنتیگوا - گواتمالا

کلیسای جامع آنتیگوا - گواتمالا

برای شام از یک فروشنده خیابانی ساندویچ ۲ دلاری خریدم و در حالی که توی شهر قدم میزدم تصمیم گرفتم که فردا از آنتیگوا برم به سمت دریاچه آتیتلان lake Atitlan در شمال. آنتیگوا بیش از حد برای لذت بردن توریستی و شلوغ بود. تعدادی از توریست های ماجراجو که اینجا میان تورهای دو روزه دیدن قله آتشفشانی آکاتِنانگو Acatenango volcan رو میرند. برای دیدنش از قله کوه روبرو بالا میرند و توی شب اگر خوش شانس باشند میتونند فوران های سرخ رنگ رو ببینند. خیلی آمادگی همچین برنامه سنگینی رو نداشتم.

روز دوم؛ یک روز عجیب

صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم، ۵ و نیم یا ۶. یک جایی رو دیشب دیده بودم که قصد داشتم برای دیدن طلوع آفتاب برم اونجا و عکس بگیرم. تپه صلیب Cerro de la cruz یک پارک جنگلیه که پیاده از مرکز شهر حدود ۱۵ دقیقه فاصله داره و شب قبل دیده بودم خیلی آدم اون بالا هستن. از هاستل پرسیده بودم اونجا رفتن امن هست و جواب مثبت شنیده بودم.

تصمیم گرفتم کمی صبر کنم تا هوا روشن بشه و بعد از طلوع برم اونجا. شش و نیم از هاستل زدم بیرون و دیدم شهر شلوغه و پر جنب و جوشه، خیالم راحت شد. از هاستل من حدود نیم ساعتی طول کشید تا برسم اونجا. توی پله هایی که به بالای تپه میرسید تعدادی ورزشکار در حال دویدن با سگ هاشون بودند و اون بالا هم دستفروش ها در حال فروختن صنایع دستی و دو تا توریست دیگه هم در حال عکسبرداری. از کنار صلیب منظره بسیار زیبایی از شهر پیدا بود. بعد از ۵ دقیقه صحنه ای دیدم که باور کردنش سخت بود. فوران کوه آتشفشانی آکاتِنانگو با اینکه دور بود ولی به وضوح مشخص بود. حدودا هر ۵ الی ۱۰ دقیقه فواران میکرد و ابری از خاکستر رو به آسمان میفرستاد. ۱ ساعتی مشغول عکس گرفتن و فیلمبرداری از آتشفشان و شهر بودم و کلی لذت بردم.

ساعت ۸ گفتم برم سمت هاستل و وسایلم رو جمع کنم و برم به سمت دریاچه. توی پله ها داشتم میامدم پایین، خیلی خوشحال بودم و داشتم از خدا تشکر می کردم که برای اولین بار یک آتشفشان فعال رو دیدم. ناگهان ضربه ای بهم خورد و دیدم روی زمین افتادم. ایستادم و فهمیدم با لگدی که از پشت بهم زده شده زمین خوردم.

گوشی موبایلم که از دستم افتاده بود دست مردی بود که چاقوش رو به سمت من گرفته بود و همدستش هم که چاقو به دست از یک طرف دیگه اومده بود اون سمت رو مسدود کرده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد کمتر از یک دقیقه کوله پشتی و کیف پولم رو گرفتند و لابلای درخت ها فرار کردند. فکر کنم فقط همون یک دقیقه بود که توی مسیر هیچ کس نبود. مردی که با دو تا سگش از راه رسید گفت هفته قبل برای یک نفر دیگه هم همینجا مشابهش اتفاق افتاد و من اول کار با سگ هام رسیدم و زورگیرها فرار کردند. با اون مرد دویدیم سمت پایین پله ها که قرار بود پلیسی باشه ولی نبود، اگر بود هم کاری نمیکرد. پیاده راه افتادم به سمت هاستل. همیشه فکر میکردم اگر موبایلم رو گم کنم احتمالا نتونم به محل اقامتم برگردم ولی تونستم ۱۵ دقیقه ای به هاستلم برسم.

اولین کاری که کردم رفتم سر کمدم تا مطمئن بشم پاسپورتم توی کمده نه توی کوله پشتی. قبلا بهش فکر کرده بودم که از دست دادن موبایل احتمالا بدترین اتفاقیه که میتونه توی سفر بیافته و احتمالا زمانی که این اتفاق بیافته باید سفرم رو تموم کنم.

اما توی اون ۱۵ دقیقه که برسم به هاستل داشتم به این فکر می کردم که از دست دادن پاسپورت اونم توی کشوری که ایران سفارت نداره اتفاق بدتریه چون حتی برگشت به ایران هم کار بسیار بسیار سختی میشه. ته دلم خوشحال بودم که پاسپورت رو توی هاستل گذاشته بودم. معمولا کیف کمری که به شکمم چسبیده رو جای امنی میدونم ولی خوشبختانه اون روز صبح یک حسی باعث شد قبل از خروج از هاستل کیف کمری که پاسپورت اصلی و قسمت عمده پول نقد و ویزاکارت هام توش بود رو داخل کمدم بزارم. کم کم که به خودم مسلط میشدم یادم میافتاد هنوز خیلی چیزها هست که میتونه خوشحالم کنه، مثلا اینکه سالم بودم.

از رسپشن هاستل یک چایی و یک لپ تاپ خواستم. تقریبا تمام ایمیل ها و اکانت هام پسورد دو مرحله ای دارند و غیر قابل دسترسی بودند. یک ایمیل یاهو قدیمی داشتم که خوشبختانه پسوردش یادم بود و از طریق اون یک پیام کوتاه برای برادرم به همراه تلفن هاستل فرستادم. برادرم تماس گرفت و پسورد اپل آیدی رو بهش دادم که موقعیت گوشی رو چک کنه اما زورگیرها حرفه ای بودند و گوشی رو خاموش کرده بودند.

بعد از نیم ساعت دو نفر پلیس موتورسوار (هاستل باهاشون تماس گرفته بود) اومدند و همراهشون به اداره پلیس توریست رفتم. اونجا هم نیم ساعتی منتظر موندم تا بالاخره پلیسی که میتونست انگلیسی حرف بزنه رسید. بعد از شرح ماجرا اون هم به همکارش گفت و یک گزارش شامل ماوقع و وسایل مهمی که از دست داده بودم به زبان اسپانیایی بهم دادند. وقتی بهشون گفتم بیمه من دزدی رو پوشش نمیده بیشتر از قبل شرمنده شدند. کلا بجز شرمندگی کار دیگری بلد نبودند. توی اداره پلیس بود که فهمیدم این قضیه هر روز و شاید روزی چند بار برای توریست ها اتفاق میافته و پلیس عملا هیچ کاری نمیکنه. چهره هر دو نفر کاملا توی ذهنم بود و ازشون خواستم اگر لیستی از افراد سابقه دار دارند نشونم بدند که با جواب منفی پلیس روبرو شدم.

برگشتم هاستل و دوباره با برادرم تماس گرفتم تا با هم مشورت کنیم. تصمیم سخت این بود که سفر رو ادامه بدم یا برگردم. دردسر ویزا برای ادامه سفر نداشتم ولی برنامه راحتی هم نبود و خیلی جابجایی اونم در یک بازه محدود داشت. از همه مهمتر این بود که برای ادامه سفر نیاز به یک گوشی موبایل داشتم. نهایتا پس از دو ساعت فکر و گفتگو و مشورت با برادرم و کارکنان هاستل تصمیم گرفتم یک گوشی آیفون اس ای بخرم.

توی انتیگوا که گوشی نو پیدا نمیشد و باید میرفتم گواتمالا سیتی که یک مغازه منتسب به اپل استور داشت. از قیمت ها هم براتون نگم که حدود ۵۰ درصد گرونتر از قیمتش توی ایران بود! تقریبا همه پول نقدی که داشتم رو باید برای خرید ایفون ۶۸۰ دلاری میدادم!

هرچی بیشتر فکر میکردم به تعداد اقلامی که از دست داده بودم اضافه میشد. لیست کامل چیزهایی که از دست دادم این بود:

  • آیفون سون پلاس
  • دسته نگهدارنده موبایل
  • سه پایه کوچک
  • کیف پول
  • کوله پشتی ۱۵ لیتری
  • پول های گواتمالا و دلار به ارزش بین ۱۲۰ تا ۱۵۰ دلار
  • کارت های بانکی ایران و گواهینامه و کارت ملی و کارت واکسن تب زرد
  • فلاش مموری و پاوربانک
  • سیم کارت های ایران و اروپا و آمریکای مرکزی
  • عینک آفتابی
  • شالی که خواهرم بهم داده بود و خیلی دوسش داشتم
  • اسکناس های نو و تانخورده ای که از کشورهای قبلی توی این سفرم جمع کرده بودم
  • مدارکی که برای گرفتن ویزاها داشتم (بلیط، رزرو هتل، …)
  • پاسپورت قدیمی که ته کوله افتاده بود

اما چیزهایی که روی گوشی موبایلم بود و از دست دادم:

  • فایل هزینه های سفرم. به همین دلیل هزنیه سفرهای امریکای مرکزی تقریبی نوشته شده.
  • فایل های صوتی گزارش سفر برای خودم که روزانه ضبط میشد.

خوشبختانه عکس هام رو از دست ندادم، یعنی اگر از دست داده بودم سفرنامه های هائیتی، جمهوری دومینیکن، کاستاریکا، پاناما، نیکاراگوئه، هندوراس و السالوادور با این همه عکس از کجا اومده؟ 😉

برای اولین بار توی سفرهام یک فضای ۱ ترابایتی از دراپ باکس Dropbox خریده بودم و آخر هر روز عکس ها و فیلم هام رو آپلود می کردم. تقریبا هر شب گوشی کنارم روشن بود و تا صبح مشغول زور زدن و آپلود کردن (اینترنت خیلی جاها ضعیف و کند بود توی آمریکای مرکزی). نتیجش این شد که وقتی گوشی دست زورگیرها افتاد حدود ۲۰۰ گیگابایت فیلم و عکس روی لپ تاپم توی خونه داشتم (طوری تنظیم شده بود که بلافاصله بعد از آپلود من توی ایران روی لپ تاپم دانلود بشه. راستش به فضای ابری هم خیلی اطمینان ندارم 😄) فقط عکس ها و فیلم هایی که صبح از آتشفشان فعال گرفته بودم همراه با گوشی برای همیشه نابود شد.

ساعت ۱ بعد از ظهر با یک شاتل به سمت گواتمالا سیتی حرکت کردم. توی گواتمالا به ون هایی که بین مقاصد توریستی میرند شاتل گفته میشه. قیمتش بسیار از اتوبوس مرغی (توضیح کامل اتوبوس مرغی رو توی سفرنامه نیکاراگوئه بخونید) گرونتره ولی سریعتره و شما رو از محل اقامت سوار میکنه و به هتل توی شهر مقصد میرسونه. از اونجایی که موبایل هم نداشتم استفاده از شاتل ۱۰ دلاری بهترین گزینه بود. کمتر از ۲ ساعت بعد من رو جلوی مرکز خرید میرافلورس پیاده کرد. توی شاتل که با بقیه مسافرها صحبت می کردم یکی از مسافرها گفت چند روز قبل کنار دریاچه آتیتلان کل اعضای توری که باهاشون بوده رو با اسلحه زورگیری کردند.

خرید آیفون و سیم کارت و چینج کردن ته مانده پولی که داشتم دو سه ساعتی زمان برد. اپ اوبر رو روی گوشیم نصب کردم و به هاستلی که مرکز شهر بود رفتم. هاستل ال پوئه تا El Poeta که اتاق ۱۰ تختش ۷ دلار بود وسط شهر بود. هاستل تمیزی نبود ولی نسبت به موقعیتش و قیمتش و صبحانه پنکیکی که داشت قابل قبول بود.

اولین عکسی که با آیفون جدید گرفتم. مرکز خرید میرافلورس در گواتمالاسیتی

اولین عکسی که با آیفون جدید گرفتم. مرکز خرید میرافلورس در گواتمالاسیتی

از هاستل رفتم بیرون، توی یک رستوران محلی شام ۲ دلاری خوردم و توی واکینگ استریت که پر بود از پلیس با اسلحه های بزرگ قدم زدم. یادم افتاد نخ دندونم هم توی کوله بوده، از یک داروخانه نخ دندون خریدم و قبل از اینکه پلیس ها برن خونه منم برگشتم هاستل.

شام مکزیکی در گواتمالا

شام مکزیکی در گواتمالا

امنیت مغازه های مرکز شهر گواتمالا سیتی

امنیت مغازه های مرکز شهر گواتمالا سیتی

دوش گرفتم و رفتم توی تخت خوابم. قبل از خواب با دوستم امین که هر شب با من تماس میگرفت و بهش گزارش روزانه میدادم زنگ زدم. امین از اول سفرم به آمریکای مرکزی نگرانم بود و میگفت دوستانش که اهل این منطقه هستن همش دارن از امنیتش مینالن و مراقب خودت باش، کلا نقش مادرم رو توی این سفر داشت. با شماره جدید بهش زنگ زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم. آخر مکالمه بهم گفت احمد مراقب باش، این میتونه در ادامه سفرت باز هم اتفاق بیافته، فکر نکن یکبار بود و کوپنت تموم شد با این اتفاق!

در حالیکه نرم افزارها داشت روی گوشی نصب میشد منم به اتفاقاتی که افتاده بود و اینقدر برام تلخ بود که نمی تونستم قبول کنم بیداری بوده و خواب نبوده فکر می کردم. هی دوست داشتم یهویی از خواب بپرم و بفهمم خواب دیدم. بدترین روز سفرم و شاید یکی از بدترین روزهای زندگیم اتفاق افتاده بود. از طرفی به این فکر می کردم که این اتفاق میتونست بسیار بسیار بدتر بوده باشه، به اینکه سالم بودم، به اینکه چی شد اون روز پاسپورتم رو توی هاستل گذاشتم، به حرف پیرمرد انگلیسی توی هاستل هندوراس که گفته بود هرکی سفر میره طبیعتا زورگیری هم براش اتفاق میافته، به جمله آخر امین، به …

روز سوم: به سوی مرکز گواتمالا

ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار شدم و کوله پشتیم رو جمع کردم. ساعت ۷ صبحانه هاستل که پنکیک بود خوردم و به سمت ترمینالی که نزدیک هاستل بود راه افتادم. اونجا بلیط به مقصد شهر کوبان Coban به قیمت ۸۰ کتزال خریدم. دریاچه آتیتلان رو بیخیالش شدم و برنامه گواتمالا رو خلاصه تر کردم. ساعت ۸ صبح سوار مینی بوس شلوغی شدم که به سمت ترمینال بزرگ گواتمالاسیتی میرفت. اتوبوس بزرگ ساعت ۹ از ترمینال به مقصد کوبان حرکت کرد. چیزی که خیلی اذیتم می کرد این بود که وقایع دیروز از جلوی چشمم پاک نمیشد و نمیتونستم مردم این کشور رو دوست داشته باشم و بهشون لبخند بزنم.

اتوبوس ساعت ۹ از گواتمالاسیتی به کوبان

اتوبوس ساعت ۹ از گواتمالاسیتی به کوبان

مسیر ۲۰۰ کیلومتری حدود ۴-۵ ساعت طول کشید. جایی که اتوبوس مسافرها رو پیاده کرد تا ترمینال دیگه شهر ۱۰ دقیقه پیاده راه بود. اونجا یک بلیط به مقصد بعدی یعنی روستای لانکین Lanquin به قیمت ۲۰ کتزال خریدم. بعد از نیم ساعت مینی بوس که تا خرخره پر شده بود حرکت کرد. مسیر ۶۵ کیلومتری توی جاده های پر و پیچ خم کوهستانی که آخرش هم سنگلاخی شده بود فکر کنم حدود ۳ ساعتی طول کشید. راننده هم مرتب برای سوار کردن مسافرها توقف می کرد و نمیدونم این ها کجا جا میشدند. کمرم داشت از فشار صندلی و آدم ها خرد میشد و تحمل نیم ساعت اضافه تر رو هم نداشتم.

این قسمت خوبه مینی بوس هست. جلو که همه ایستاده بودند شلوغتر بود.

این قسمت خوبه مینی بوس هست. جلو که همه ایستاده بودند شلوغتر بود.

علاوه بر من یک توریست دیگه هم مسافر این مینی بوس بود. آنه اهل کانادا بود و زبان اسپانیایی هم که زبان رسمی گوآتمالا هست بلد بود. ازش پرسیدم جایی برای اقامت انتخاب کرده که گفت آره و یک جای خوب توی دل جنگل میشناسه. وقتی رسیدیم چندتا دلال مکان خواب دورمون کردن که من با فارسی حرف زدن ناامیدشون کردم. آنه با هتل یوتوپیا Utopia Eco Hotel تماس گرفت و گفتن میان دنبالمون. من از سوپر کمی نون و کیک و نوشابه خریدم تا یک وانت اومد و سوارش شدیم، آنه جلو و من عقب. نیم ساعتی دور روستا چرخ میزد و مشغول خرید برای هتل یوتوپیا بود. آنه عصبی شده بود و نگران بود آیا این وانت رو همون هتل فرستاده یا نه!

ورودی یک مغازه در لانکین گواتمالا

ورودی یک مغازه در لانکین گواتمالا

نهایتا از توی یک جاده باریک و جنگلی و زیبا به سمت هتل حرکت کردیم. با اینکه زانوهام توی این ۴۰ دقیقه خیلی اذیت شد و کلا روز خسته کننده ای داشتم ولی دیدن منظره های مسیر هنگام غروب حسابی بهم انرژی داد.

شب و از بین کرم های شب تاب کنار جاده به مقصد رسیدیم.

جاده هتل یوتوپیا در گواتمالا

جاده هتل یوتوپیا در گواتمالا

هتل یوتوپیا توسط یک زوج آلمانی-آمریکایی اداره میشد. قیمت تخت هاش که قسمت اشتراکی بود ۵۰ کتال و قیمت اتاق های فسقلیش ۱۴۰ کتال بود. حمام و دستشویی هم برای همه مشترک بود. قیمتش نسبت به مکانش خیلی ارزون بود ولی در عوض قیمت غذاها و نوشیدنی ها خیلی خیلی گرون. اون وسط جنگل هم جایی برای خرید نبود. قیمت هر وعده غذایی حتی صبحانه ۶۶ کتال بود. همه غذاها هم گیاهی بود. بهترین قسمت اینجا آدم های دوست داشتنی بود که توی دو شب اقامتم دیدم.

شام پاستای گیاهی و سالاد

شام پاستای گیاهی و سالاد

روز چهارم: سِموک چَمپِی

بعد از خوردن کیک هایی که آورده بودم برای صبحانه، تصمیم گرفتم برای دیدن سموک چمپی Semuc Champey از تور هتل یوتوپیا استفاده کنم. قیمت تور ۱۸۵ کتزال بود. اگر خودم می خواستم برم با توجه به اینکه فقط ۴۰ دقیقه پیاده تا ورودی پارک ملی فاصله داشتم میتونستم با ۱۲۰ کتزال غار و حوضچه ها رو برم ولی بدلیل همون امنیت و اینکه ظاهرا حتی توی اون منطقه بکر هم سابقه زورگیری وجود داشت ترجیح دادم از تور استفاده کنم.

تخت های صدادار

تخت های صدادار

ایوان دوست داشتنی هتل

ایوان دوست داشتنی هتل

هوا ابری بود و شرکت کنندگان اون روز تور من و یک زوج کلمبیایی و یک پسر آلمانی و راهنمای محلی تور به اسم تایگر بودیم. اولین جایی که رفتیم غار آبی بود که باید با لباس شنا و با شمع واردش می شدیم. حدود یک ساعتی داخل غار بودیم و چند بار کامل از داخل آب و از زیر آبشار عبور کردیم. هیجانش خوب بود ولی غار به اون زیبایی که گفته میشد اصلا نبود.

رودخانه ای که از غار خارج میشد.

رودخانه ای که از غار خارج میشد.

بعد رفتیم سراغ یک تاب که سوارش میشدی و وسط رودخانه پرت میشدی پایین!

تاب سواری با اعمال شاقه

تاب سواری با اعمال شاقه

قسمت بعدی ناهار خوردن داخل رستوران محلی بود که البته هزینش جزو تور نبود.

رستوران محلی - گواتمالا

رستوران محلی - گواتمالا

بعد از ناهار قسمت اصلی تور که پارک ملی لانکین یا همون سموک چمپی بود. چندین حوضچه یا برکه که در اثر ساختار آهکی زمین ایجاد شده. ورودی پارک ۵۰ کتزال بود که توسط راهنما پرداخت شد. یک مسیر نیم ساعته رو از بین جنگل بالا رفتیم تا به نقطه ای برسیم که کل برکه ها و منطقه رو میشد دید. خیلی من رو یاد پارک ملی پلیتویچکا در کرواسی انداخت البته با مقیاس کوچکتر. از یک مسیر دیگه پایین اومدیم و وقت آزاد داشتیم برای شنا کردن توی برکه ها.

راهنما در حال توضیح دادن مسیرهای پارک ملی سموک چمپی

راهنما در حال توضیح دادن مسیرهای پارک ملی سموک چمپی

سموک چمپی، گواتمالا

سموک چمپی، گواتمالا

سموک چمپی، گواتمالا

سموک چمپی، گواتمالا

سموک چمپی، گواتمالا

سموک چمپی، گواتمالا

درخت کاکائو

درخت کاکائو

ساعت ۵ عصر از پارک خارج شدیم و دو تا گزینه داشتیم. گزینه اول این بود که با وانت برگردیم هتل و گزینه دوم تیوب سواری بود که البته این هم جزو تور نبود و قیمتش ۵۵ کتزال بود. همه تیوب سواری رو انتخاب کردند. قبل از شروع دو نفر از روی پل پریدند توی رودخونه. صورت پسر کلمبیایی پر خون شد بعد از پریدن.

تیوب سواری ما بر خلاق این ها جدا جدا بود و هیجانش خیلی بیشتر

تیوب سواری ما بر خلاق این ها جدا جدا بود و هیجانش خیلی بیشتر

تیوب سواری شاید بهترین قسمت روز بود که حدود ۱ ساعتی طول کشید. دو تا بچه به عنوان راهنما هم باهامون اومدند. قسمت هایی از رودخانه مسیر خروشان و سنگی میشد و به گفته راهنما باید تا میتونستیم باسن رو بالا بیاریم تا به سنگ ها نخوره! انتهای تور هم درست پایین هتل بود و با تیوب به سمت هتل حرکت کردیم.

شام شب دوم هم مثل شب اول در محیط دوستانه و صمیمی تراس رو به جنگل هتل خوردم و گفتگو با بقیه مسافرها تا نیمه شب طول کشید.

هتل یوتوپیا اینترنت نداشت و موبایل هم اونجا آنتن نمیداد.

روز پنجم؛ فلورس

صبح ساعت ۷ همه کسانی که قصد ترک یوتوپیا رو داشتند با کوله هاشون آماده بودند. همه سوار دو تا وانت شدیم و زیر بارون به سمت لانکین حرکت کردیم.

آخرین عکس من در تراس هتل

آخرین عکس من در تراس هتل

اونجا هرکس به سمت مقصدش میرفت. من یک بلیط برای شهر فلورس Flores به قیمت ۱۸۵ کتزال خریده بودم. دو تا ون که به فلورس می رفتند حدود ساعت ۹ صبح حرکت کردند. مسیر ۲۵۰ کیلومتری تا ۴ عصر طول کشید. یک بار توقف توی پمپ بنزین داشتیم، یک توقف برای ناهار و یک عبور از دریاچه با بارج.

پمپ بنزین بین راهی، گواتمالا

پمپ بنزین بین راهی، گواتمالا

لاس آمیگوس Las Amigos معروفترین هاستل فلورس هست که به توصیه یکی دو تا مسافر اونجا رفتم. تخت ۶۰ کتزالی هم داشت ولی من تخت توی اتاق ۶ تخته کولر دار به قیمت ۱۰۰ کتزال گرفتم. اصلا از انتخاب راضی نبودم و این هاستل رو دوست نداشتم. فلورس یک جزیره کوچک وسط دریاچه پِتِن ایتزا LAgo Peten Itzaj هست و بعدا فهمیدم چندین هاستل کوچک بدون نام و نشان و خوب کنار آب هست. لاس آمیگوس وسط جزیره بود، یک باغ بزرگ داشت که دوست داشتنی نبود، خیلی شلوغ بود و نور حتی توی روز هم کم بود چه برسه به شب با اون چراغ های فسقلیش.

شب رو توی جزیره گشتی زدم و توی قسمتی که بساط غذاهای خیابانی کنار آب بود شام خوردم. اونجا با چندتا دانشجوی گواتمالایی هم مشغول گپ زدن شدم و پای درد دلشون از فاسد بودن دولتشون نشستم.

غذای خیابانی در فلورس گواتمالا

غذای خیابانی در فلورس گواتمالا

غذای خیابانی و موسیقی در فلورس گواتمالا

غذای خیابانی و موسیقی در فلورس گواتمالا

روز ششم؛ تیکال و اهرام تمدن مایاها

ساعت ۴ صبح بیدار شدم تا به دیدن یکی از بزرگترین باقیمانده مایاها یعنی تیکال Tikal برم. تورهای اول صبح از این بابت خوبه که میشه قبل از هجوم جمعیت مجموعه تیکال رو دید. هزینه رفت و آمد به همراه راهنما به تیکال ۱۰۰ کتزال و بلیط ورودی ۱۵۰ کتزال بود. رسیدن به ورودی مجموعه دو ساعت طول کشید. هوا تازه روشن شده بود که با توضیحات راهنما که خودش یک از نوادگان مایاها بود بازدیدمون شروع شد.

درخت مقدس مایاها که ریشه های بیرون آمدش چهار جهت اصلی جغرافیایی رو نشون میده.

درخت مقدس مایاها که ریشه های بیرون آمدش چهار جهت اصلی جغرافیایی رو نشون میده.

آثار باستانی تیکال و معابد و هرم ها و همینطور جنگلی که این مجموعه در دلش پنهان شده جزو میراث جهانی یونسکو ثبت شده. از قرن ۶ قبل از میلاد تا قرن ۱۰ بعد از میلاد زندگی در اینجا جریان داشته و در زمان اوج خودش جمعیتش به ۱۰۰ هزار نفر هم میرسیده. هنوز قسمت های بزرگی از این منطقه کاوش نشده و به نظر میرسه به این زودی هم کار کاوش تمام نشه چون ترکیب آثار باستانی با جنگل بارانی که اون هم حفاظت شده است پیچدگی هایی رو برای کاوش ایجاد کرده.

برای علاقه مندان به تمدن مایاها، تیکال مثل بهشت میمونه. اینکه چرا مایاها این جنگل بارانی و منطقه باتلاقی رو برای ساختن شهر به این بزرگی انتخاب کردند و چی شد که مجبور به ترکش شدند و چرا کلا تمدنشون منقرض شد سوالاتی هستند که هنوز جواب مشخصی براش پیدا نشده. من فکر می کردم مایاها هم مثل اینکاها با اومدن اسپانیایی ها رو به نابودی رفتند ولی ظاهرا افولشون خیلی قبل تر شروع شده بود و زمان رسیدن اسپانیایی ها چیز زیادی از تمدن مایاها در آمریکای مرکزی باقی نمونده بوده.

شهر باستانی تیکال در گواتمالا

شهر باستانی تیکال در گواتمالا

تیکال بزرگترین شهر تمدن مایاها

تیکال بزرگترین شهر تمدن مایاها

تیکال

تیکال

زیگورات در تیکال گواتمالا

زیگورات در تیکال گواتمالا

بازدید تا ساعت ۱۱ طول کشید و با بالا رفتن از بلندترین زیگورات (هرم) مجموعه تیکال به پایان رسید و حدود ۱ بعد از ظهر به فلورس برگشتیم. من تا به حال اهرام به این تعداد کنار هم ندیده بودم.

زیگورات هایی که از دل جنگل بیرون اومدند.

زیگورات هایی که از دل جنگل بیرون اومدند.

کواتی های دماغ سفید که همه جای تیکال میشه دیدشون

کواتی های دماغ سفید که همه جای تیکال میشه دیدشون

برای ناهار ۲ تا ساندویچ همبرگر خوردم و عصر و شب رو توی شهر فلورس پرسه زدم. دوباره آنه رو که یک روز بعد از من از منطقه لانکین راه افتاده بود دیدم و غروب آفتاب رو با هم تماشا کردیم.

خیابان ساحلی فلورس

خیابان ساحلی فلورس

غروب فلورس

غروب فلورس

۵ صبح روز بعد توی میدون کوچک شهر فلورس سوار اتوبوسی شدم که به کشور بلیز می رفت. قیمت بلیط ۱۵۰ کتال شده بود.

آخرین عکس من در کوچه های فلورس

آخرین عکس من در کوچه های فلورس

حدود ۷:۳۰ صبح بود که به مرز زمینی گواتمالا و بلیز رسیدم. اتوبوس با ۱۰ تا مسافر تقریبا خالی بود و خانم مامور مرزبانی گواتمالا هم ظاهرا تازه از خواب بیدار شده بود. بعد از کنترل پاسپورت من و کمی سوال و جواب یک مهر توی پاسپورتم زد. پاسپورت رو دیدم که مهر ورود به گواتمالا زده برام! بهش گفتم من دارم خارج میشم از گواتمالا. هول شد و رفت با یکی دیگه صحبت کرد و یک مهر خروج هم زد توی پاسپورتم. یادم نمیاد موقع خروج از کشوری اینقدر خوشحال بوده باشم. بیش از حد توی این کشور احساس ناامنی می کردم. در طول سفر با هرکسی که در مورد تجربه بدم صحبت می کردم، برای شخصی که میشناخت مورد مشابهی اتفاق افتاده بود و یا اون هم داستان و ماجرایی مشابه توی گواتمالا رو شنیده بود.

ما ایرانی ها برای سفر به گواتمالا نیاز به ویزا داریم و متاسفانه این کشور سفارت در ایران نداره. هیچ معافیت ویزایی هم نداریم. داستان ویزای گواتمالا رو و اینکه چطوری گرفتم میتونید توی سفرنامه پاناما بخونید.

بلیط پرواز از ایران به گواتمالا از ۱۷۰۰ دلار به بالا هست و به ویزای ترانزیت شینگن هم نیاز داریم.

کل هزینه های من در گواتمالا شامل موارد زیر شد:

  • ۶ شب اقامت: ۸۳۰ کتزال
  • حمل و نقل: ۵۱۰ کتزال
  • تور و وردیه ها: ۳۹۰ کتزال
  • غذا: ۳۸۰ کتزال
  • سیم کارت و سایر: ۱۴۰ کتزال

در مجموع ۲۲۵۰ کتزال یعنی ۳۰۸ دلار هزینه های من در گواتمالا شد بعلاوه ۳۲ دلار بلیط اتوبوس ورود به گواتمالا و ۲۰ دلار بلیط خروج از گواتمالا.

اسکناس های کتزال گواتمالا

اسکناس های کتزال گواتمالا

این هزینه بجز قیمت چیزهایی هست که توی زورگیری از دست دادم و همینطور پول خرید یک گوشی جدید. امیدوارم اگر ایرانی دیگری به گواتمالا سفر کرد تجربه ای بهتر از من داشته باشه.

تاریخ سفر: پاییز ۱۳۹۶

۵۴دیدگاه

دیدگاه را وارد کنید
نام خود را وارد کنید
  • - گزینه های دیدگاه، نام و ایمیل حتما باید وارد شوند.
  • - ایمیل شما هیچگاه منتشر نخواهد شد. فقط برای اطلاع شما از پاسخ به دیدگاهتان استفاده می شود.
آ
آرش
۲ ماه پیش

عالی بود مثل همیشه ولی ناراحت شدم خیلی
گواتمالا جای ترسناکیه و دیدنی نیست چرا رفتید؟

پاسخ
پاسخ
ح
حسین
۴ ماه پیش

درود احمد جان. سفرنامه شما توپ. عالی. از هر نظر تک هست بین تمام سفرنامه های فارسی زبان، بابت این اتفاق زورگیری تو گواتمالا هم ناراحت شدم. ولی خب سفر به کشورهایی که ناامن هستن ممکنه این چیزا هم اتفاق بیفته. همین که خودتون سالم هستید جای شکر داره. شما ساکن ایران هستید یا خارج از کشور؟

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۴ ماه پیش

سلام حسین جان
بله سفر همه چیزش با همه، این اتفاقات هم توی اون منطقه خیلی غیرطبیعی نیست.
ساکن ایرانم. توی قسمت درباره من نوشتم

پاسخ
پاسخ
ع
عاطي
۴ ماه پیش

عالي بود

پاسخ
پاسخ
ب
بهرام
۵ ماه پیش

سلام احمد جان ، خیلی متاسف شدم برا اتفاقی که واست افتاد ، خدا رو شکر سالمی ، خدا به همرات تو ادامه سفر.....

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۵ ماه پیش

سلام بهرام جان
ممنونم. بخشی از سفر هست دیگه، امیدوارم واسه هیچکدام از هموطنام اتفاق نیافته

پاسخ
پاسخ
ح
حسین
۵ ماه پیش

سلام مارکوپولو ایرانی خسته نباشی ،خیلی از نوشته هایت لذت میبرم و باشون حال میکنم امیدوارم همچنان بتوانی به سفرهایت ادامه بدی و ما هم با خاطرات و نوشته های زیبایت حال کنیم .

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۵ ماه پیش

سلام حسین جان
ممنون از لطفت

پاسخ
پاسخ
ج
جواد
۵ ماه پیش

سلام
من به دلیل شغلی که دارم زیاد مسافرت میرم خیلی دوست داشتم امریکا لاتین برم اما با خواندن سفر نامه شما ، نظرم برگشت.
خیلی خیلی ممنون از زحمات نوشتن ان سفرنامه و در اختیار قرار دادن ان برای همه

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۵ ماه پیش

سلام دوست عزیز
همه امریکای لاتین اینقدر بد نیست اما در کل اون منطقه اوضاع امنیتش خوب نیست.

پاسخ
پاسخ
م
مهرداد
۵ ماه پیش

فقط میتونم بگم عالیه.عالی

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۵ ماه پیش

ممنون مهردادجان

پاسخ
پاسخ
م
محمد
۶ ماه پیش

انقدر خوب سفرنامه نوشتی و همه چیز رو توصیف کردی که آدم حس می کنه توی اون موقعیته...عالی بود...همیشه به سفر

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۶ ماه پیش

ممنون محمد جان

پاسخ
پاسخ
o
omid
۶ ماه پیش

واقعا ناراحت شدم الان من بعد از یک هفته تو هاوانا بودن تو اکوادر و شهری ساحلی هستم که همشون اروپایی هستن به نام مونتانیتا واقعا عالیهاینجا،یه سفر ۳ روزم میخوام به ونزولا برم از فرودگاه کهبیامبیرون تاکسی هست برای هتل ،......اخر از همه فقط حیف اون پاسپورت قدیمیت که این همه ویزا توش بود اونو دیگه چرا با خودت میبری بیرون !!!!!ً؟؟؟؟؟؟

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۶ ماه پیش

سلام امید جان
اکوادور عالیه حسابی بهت خوش بگزره.
اگر ونزوئلا میری خیلی خیلی مراقب خودت باش

پاسخ
پاسخ
س
سمیر
۷ ماه پیش

سلام، خداروشکر که حالتون خوبه ، منم تو یه سوپرمارکت سان خوزه کاستاریکا بودم و داشتم وسیله میخریدم که حمله مسلحانه شد چهار نفر بودند منم آخر سوپرمارکت، تا اونا رسیدند به آخر، کل وسایل جیبمو ریختم زیر یه قفسه، وقتی اومدند نزدیک من اسلحه روبروم گرفتند و گفتند بخواب رو زمین ، منم خوابیدم و گفتند هر چی که داری بده گوشیتو بده گفتم هیچی ندارم چند ثانیه اینور و اونور کردن بعد رفتند خداروشکر به خیر گذشت ، وقتی اومدم بیرون دیدم نزدیک پنج شش نفر بیهوش هستند از ترس، خداروشکر که به خیر گذشته و الان سالم و سر حالی، همینم یه خاطره میشه و کلی هیجان هم داره .

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام دوست عزیز
تازه کاستاریکا اوضاعش خوبه توی اون منطقه :)

پاسخ
پاسخ
ح
حامد ش
۷ ماه پیش

سلام
یک سوال در خصوص سیمکارت دارم :
آیا سیمکارت معتبری که مثلاً در تعداد کشورهای زیادی پوشش داشته باشد و به لحاظ هزینه هم مقرون به صرفه و منطقی باشد وجود ندارد ؟؟
سیمکارتهای بین المللی چطور ؟؟
با توجه به اینکه دیدم اکثر کشورهایی که میرید سیمکارت تهیه میکنید این سوال برام پیش اومد.

پاسخ
پاسخ
ع
عطیه
۷ ماه پیش

خیلی متاسفم. این اتفاق هر جا میتونه بیفته. ما یه بار پاریس سر از یه کوچه خلوت در اوردیم یه دفعه یه نفر به اسم پلیس نزدیک شد و گفت که دنبال قاچاقچی مواد میگرده. خواست که کیفمون رو بگرده اما خوشبختانه ما همیشه همه چیز رو تو گاو صندوق هتل میگذاریم. مسلما اون آقا دزد بود اما در اون لحظه آدم وحشتزده میشه و کاری از دستش بر نمی آید. یه بار هم تو اسپانیا این اتفاق افتاد. بعد فهمیدیم که هر چی مدرک و پول کمتری دنبالمون باشه بهتره. خدا رو شکر که سالمید و پاسپورتتون طوری نشد چون واقعا کابوسه.

پاسخ
پاسخ
ث
ثریا
۷ ماه پیش

من ارزو داشتم امریکای لاتین را ببینم ولی با این شرح سفرهایی که میخونم کاملا نظرم عوض شده. موفق باسید

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام دوست عزیز
درسته آمریکای لاتین امن نیست ولی این نباید باعث بشه قید آرزوتون رو بزنید. توی همین آمریکای لاتین کشورهایی هستند که امنیتشون خوب و قابل قبوله

پاسخ
پاسخ
م
مهدی
۷ ماه پیش

سلامتی باشه باقیش حل شدنیه اگرچه به سختی.

امیدوارم در ادامه تو سفرنامه هات فقط اتفاقای خوب بخونم

ادامه بده

منتظر باقی سفرنامه هات هستم ☺

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

ممنونم مهدی جان 🌹

پاسخ
پاسخ
ش
شیما و علی
۷ ماه پیش

سلام. خدارو شکر که به خیر گذشت. خیلی حس بدی یه. آدم تا چند ساعت بعدشم یه حس نا اطمینانی داره. همونجور که ما تو وبلاگمون ماجرا رو شرح دادیم متاسفانه در ژنو سوئیس نزدیک بود ۲تا جیب بر پولمون رو بزنن و حتی بهمون آسیب بزنن که البته خوشبختانه زود فهمیدیم و اتفاقی نیافتاد اما تا فردا این حس بد همراهمون بود.
شادباشی⚘⚘⚘

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام شیما و علی عزیز
امیدوارم کسی تجربش نکنه

پاسخ
پاسخ
پ
پروین
۷ ماه پیش

پناه بر خدا!! تصورشم ترسناکه! یکی از همکارهای من چند ماه پیش توی خیابونهای همین تهران و روز روشن از پنجره نیمه باز ماشینی که توش نشسته بود گوشیشو زدند. یک ماه بعد از کلانتری زنگ زدند که دزد پیدا شده بیا شناسایی کن.. همینجا قضیه تموم شد نه گوشی برگشت نه آقا دزده مجازات شد! اما احساس بد ناامنی توی دل همه ما موند. امیدوارم در سفرهای شما دیگه از این اتفاقات تلخ نیفته و بابت خوش شانسیهایی که همراه اون بدشانسی داشتید خوشحالم.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام پروین جان
امیدوارم واسه کسی اتفاق نیافته

پاسخ
پاسخ
م
مهدی فراشی
۷ ماه پیش

سلام احمدخان عزیز...خیلی خوشحال شدم که خودت سالمی و خیلی متاسف شدم از اتفاقی که برات افتاد و خیلی لذت بردم از تدابیری که بعد از حادثه اتخاذ نمودی و مشکل رو تا حدی رفع و رجوع کردی، اما احمد عزیز بخشی از این اتفاقات ناشی از اشکالات کار خودمون هست...توریستهای حرفه ای معمولاً در کشور غریب ریسک نمی کنند و جاهای خلوت اون هم در کشوری اصولاً نا امن نمیرن...دوم اینکه بدترین اشتباه حمل وسایل مهم مثل پول و مدارک در وسیله ای غیر از جیب لباسها هست این موضوع حتی در امن ترین کشورها لازم هست و بزرگترین اشتباهی که من معمولاً در ایرانی ها میبینم اینکه همیشه و همه جا حتی در کشور خودشون همه مدارکشون رو که حتی سالی یک بار هم به اون احتیاجی نیست رو همراهشون دارن...احمد عزیز بهت پیشنهاد میکنم در گشتهای روزانه سفر و حتی در کشور خودت به میزانی لوازم همراهت ببر که وقتی مورد زورگیری قرار گرفتی، خیلی شیک دستهاتو بذاری روی سرت و هرچی داری رو تحویل بدی و با لبخند صحنه رو ترک کنی البته همراه داشتن کپی پاس و ویزا و کمی پول که لازم هست...یعنی درواقع چیز مهمی برای از دست دادن نداشته باشی
برات آرزوی مفوقیت میکنم و اون جمله توریست انگلیسی که گفته "هرکی سفر میره طبیعتا زورگیری هم براش اتفاق میافته" رو اصلاً قبول ندارم این فقط توجیهی برای ضعف کار خود ماست

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام مهدی جان
ممنون نظرت رو گفتی
یاد یک جمله از استاد طراحی اجزا افتادم. دیبایی نیا همون جلسه اول که اومد سر کلاس گفت: اگر قرار باشه هواپیمایی طراحی کنیم که ایمنی اون 100 درصد باشه، طول بال های اون هواپیما کیلومترها خواهد شد و البته که اون هواپیما هیچوقت از زمین بلند نخواهد شد.

پاسخ
پاسخ
س
سروش مطهر
۷ ماه پیش

احمد عزیز، در کنار اون هم شیرینی های سفر یه تلخی هم پبش اومده، با آرزوی کمرنگ شدن خاطرات بد و پایداری و تداوم سفرهای خوب و شیرین.
ما هر روز شما را در در سفرهاتون همراهی میکنیم و لذت میبریم.
پایدار باشید.
فراموش نکنید موزه برادران امیدوار منتظرتون هستیم.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام سروش عزیز
مرسی از محبتت
امیدوارم هرچه زودتر دیدار کنیم

پاسخ
پاسخ
u
underskyofnorway
۷ ماه پیش

اتفاق بسیار ناراحت کننده ای بود احمد جان.امیدوارم در ادامه سفرهات با اتفاقات خوب و خوش مواجه بشی تا تلخی این اتفاق به مرور از ذهنت پاک بشه. اشتیاقت به سفر و پشتکارت در این زمینه قابل تحسینه. خدا رو شکر که خودت سالمی :)

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام
ممنونم دوست عزیز

پاسخ
پاسخ
ر
روح‌اله رضایی
۷ ماه پیش

مثل همیشه عالی بود.👍.
با خوندنش واقعا خودم رو وسط اون ناکجاآباد تصور میکردم... و در آخر امیدوارم این آخرین اتفاق بد سفرهاتون باشه.
و یک بار دیگه من هم اینو میگم که (بقول خودتون) این اتفاق میتونست خیلی بدتر از اینهم باشه... و این اتفاقات حتما انسان رو باتجربه‌تر و پخته‌تر میکنه. شاد باشی

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه پیش

سلام دوست عزیز
سپاسگزارم

پاسخ
پاسخ
ادامه...