سفرنوشت

سفرنامه قفقاز کوچک؛ ارمنستان و قره باغ کوهستانی

امید

نوشته شده توسط نویسنده مهمان امید

منطقه قفقاز ناحیه ای است که در بین دریای سیاه و دریای خزر قرار گرفته و دارای دو رشته کوه به نام رشته کوه های قفقاز بزرگ و رشته کوه های قفقاز کوچک است. این منطقه عمدتا در بین روسیه، گرجستان، ارمنستان و آذربایجان تقسیم شده است که قفقاز بزرگ در روسیه و قفقاز کوچک در گرجستان، جمهوری ارمنستان و جمهوری آذربایجان قرار گرفته اند.

این سفرنامه شامل رویدادها و تجربیات ما طی سفر گروهی و ۹ روزه به بخش هایی از قفقاز کوچک شامل ارمنستان و جمهوری آرتساخ (قره باغ کوهستانی) است. امروزه قره باغ کوهستانی مطابق نقشه های رسمی در خاک جمهوری آذربایجان قرار گرفته اما در واقع خودمختار و تحت حمایت ارمنستان است.

هدف اصلی سفر ما بازدید از جاذبه های طبیعی، تاریخی و ژئوتوریسمی ناحیه قفقاز جنوبی و به ویژه منطقه قره باغ بود که پس از عهدنامه گلستان در اوایل دوره قاجاریه از خاک ایران جدا شد و دوست داشتیم با قدم زدن در این سرزمین، سرگذشتش را از آن برهه تا کنون مرور کنیم.

نقشه توپوگرافی ناحیه قفقاز

نقشه توپوگرافی ناحیه قفقاز

ویزای ارمنستان

ایرانی ها برای ورود به ارمنستان نیازی به تهیه ویزا ندارند و داشتن گذرنامه با حداقل هفت ماه اعتبار کافیست و پس از ورود به خاک ارمنستان تا ۹۰ روز می توانید در این کشور بمانید.

مختصری از ارمنستان

در طول تاریخ منطقه ی ارمنستان به شکلی استراتژیک مابین آسیا و اروپا قرار گرفته است همواره امپراطوری های بزرگی را در خود دیده است، یونانی ها، رومی ها، آشوری ها، عرب ها، پارس ها، عثمانی ها و ترک ها شامل این حاکمیت شده اند. تأسیس پادشاهی ارمنستان به ۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح برمی گردد و در آن برهه ارمنستان به جز موقعیت کنونی اش شامل بسیاری از نواحی ترکیه امروزی نیز می شده است. در سال ۳۰۱ میلادی ، ارمنستان اولین کشوری شد که مسیحیت را به عنوان یک مذهب رسمی دولتی پذیرفت. پس از تجربه ی امپراطوری های گوناگون سرانجام بین سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰ در پی انقلاب روسیه، ارمنستان به عنوان یک ایالت مستقل به استقلال خویش نزدیک شد، با این حال تا قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و از سال ۱۹۲۲ بخشی از جمهوری سوسیالیستی شوروی بود و سر انجام در سال ۱۹۹۱ به عنوان یک کشور مستقل معرفی گردید. تا سال ۲۰۱۸ ارمنستان ناهنجاری های اقتصادی ، اجتماعی و آموزشی بسیاری را تجربه کرد که منجر به افزایش آمار مهاجرت در این کشور شده بود اما سرانجام در سال ۲۰۱۸ نیکول پاشینیان از رهبران مخالف دولت وقت موفق شد با پیاده روی بین شهرهای گیومری تا ایروان، ده ها هزار نفر از مردم را همراه خود کرده و به نوعی با انقلاب سفید قدرت را در دست بگیرد تا نسبت به اصلاح امور اقتصادی، سیاسی و کاهش فساد اداری اقدامات لازم را انجام دهد. امروزه اقتصاد ارمنستان بر روی بخش هایی متفاوت از دوران شوروی که عمدتاً صنایع متنوع و مدرن آن برهه از زمان بر محوریت تولید را شامل میشد، استوار است؛ فرآوری سنگ های قیمتی، جواهر سازی، تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات و توریستم جایگزین منابع سنتی درآمد در این کشور شده است.

ویزای آرتساخ (قره باغ کوهستان)

تنها ۹ کشور و ۳ ناحیه خودمختار به جا مانده از شوروی سابق می توانند بدون ویزا به قره باغ کوهستانی سفر کنند. خوشبختانه ویزای آرتساخ (قره باغ کوهستان) برای ایرانی ها در بدو ورود به این کشور خودمختار صادر می گردد و از اواسط سال ۲۰۱۹ در راستای سیاست توسعه گردشگری در این منطقه، هزینه ای برای صدور ویزای توریستی دریافت نمی گردد و اعتبار این ویزا ۲۱ روز است. ویزای آرتساخ از طریق دفتر وزارت امور خارجه این کشور در شهر ایروان هم قابل دریافت هست. البته اخذ این ویزا ملاحظاتی هم دارد که در ادامه در مورد آن خواهید خواند.

ویزای آرتساخ می تواند درون گذرنامه چسبانده شود اما بهتر است قبل از هر چیز به آن ها تأکید کنید که ویزا را در برگه جداگانه ای به شما بدهند چون وجود ویزای آرتساخ درون گذرنامه می تواند شما را جهت سفرهای احتمالی به جمهوری آذربایجان و سایر کشورهای به جا مانده از شوروی سابق دچار مشکل کند. برای کل گروه ما یک برگه اصلی ویزا به انضمام کاغذی که مشخصات افراد گروه در آن نوشته شده بود صادر شد.

ویزای آرتساخ (قره باغ کوهستان)

ویزای آرتساخ (قره باغ کوهستان)

مختصری در مورد جمهوری آرتساخ یا قره باغ کوهستانی

جمهوری آرتساخ یا جمهوری قره باغ کوهستانی از مناطقی است که طی عهدنامه گلستان در سال ۱۸۱۳ از اراضی ایران جدا شد و امروزه به صورت بین المللی به عنوان بخشی از آذربایجان شناخته شده است و در نقشه های جهانی در محدوده مرز جمهوری آذربایجان قرار دارد اما در واقع پس از جنگ بزرگ سال ۱۹۹۴ قره باغ، دیگر تقریبا هیچ آذربایجانی در این منطقه زندگی نمی کند و ساکنان آن را ارامنه و تعدادی از روس ها تشکیل می دهند. در سال ۱۹۲۱ بلشویک ها که به دنبال اتمام نزاع طولانی مدت با ترکیه بودند، با پیشنهاد استالین سرزمین های مرتفع ناحیه قره باغ را که ارمنی نشین بودند، به طور رسمی به آذربایجان شوروی جهت آشتی کردن به ترکیه اهدا می کنند. پیش از آن اما با فشار مقامات مرکزی اتحادیه جماهیر شوروی طی بیانیه ای قره باغ، سیونیک (زانگزور) و نخجوان تماما به ارمنستان شوروی واگذار شده بود، اما نریمانف رهبر وقت آذربایجان هیچگاه این انتقالات را نپذیرفت. طی این نقل و انتقالات باقی ماندن قره باغ کوهستانی تحت کنترل آذربایجان به شدت مورد انتقاد ارامنه آن منطقه بود تا اینکه در جولای ۱۹۲۳ استان مستقل قره باغ کوهستانی تشکیل شد و در تمام این دوران تلاش می کرد اتحاد دوباره ای با ارمنستان جهت پیوستن به این منطقه داشته باشد و نزاع پنهان بر سر این موضوع تا آخرین روزهای بقای اتحاد جماهیر شوروی نیز ادامه داشت اما سرکوب می شد.

حین فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، منازعه قره باغ دوباره زنده شد. اکنون که ارمنستان به طور کامل مستقل شده بود، ارامنه قره باغ استقلال خود را به نام جمهوری قره باغ کوهستانی اعلام کردند و تمایل خود را جهت یکپارچه شدن با ارمنستان جدید ابراز داشتند. این اعلام استقلال و پیوستگی به خاک ارمنستان با مخالفت شدید آذربایجان استقلال یافته همراه شد که در ادامه منجر به آغاز جنگ بزرگ قره باغ از ۲۰ فوریه ۱۹۸۸ تا ۱۲ ماه می ۱۹۹۴ شد. پس از آتش بس ماه می ۱۹۹۴، ارمنی ها ضمن حفظ محدوده مرزی قبلی خود، ۹ درصد دیگر از اراضی در اختیار آذربایجان را تصرف کرده بودند و استقلال قانونی جمهوری آرتساخ با این شرایط که به لحاظ بین المللی بخشی از خاک آذربایجان باقی بماند اعلام گردید. اقتصاد آرتساخ تا حد زیادی وابسته به سرمایه گذاری خارجی است، مثلاً شبکه تلکام این کشور توسط یک شرکت لبنانی راه اندازی شده است. علاوه بر این معادن مس و طلا در غرب این کشور علی رغم تمام تهدید ها و تحریم های آذربایجان فعال هستند و همچنین توسعه صنعت بانکداری با حمایت ارمنستان و تجهیز و تولید انواع محصولات وابسته به شراب سازی و تولید کنیاک در رأس برنامه های توسعه اقتصادی این کشور قرار دارد.

مسیر حرکت ما در ارمنستان و قره باغ کوهستان

مسیر حرکت ما در ارمنستان و قره باغ کوهستان رو در نقشه زیر میتونید ببینید:

روز اول و دوم؛ عبور از مرز، تله کابین و کلیسای تاتِو، پل شیطان

ظهر هنگام با اتوبوس وی آی پی تهران – ایروان از ترمینال غرب راهی شدیم. حدود نیمه شب به مرز نوردوز در نزدیکی جلفا رسیدیم. عبور از مرز و انجام تشریفات مرتبط با پلیس گذرنامه حداکثر یک ساعت زمان می برد اما به هنگام ورود اتوبوس ها به خاک ارمنستان سخت گیری بسیاری وجود دارد و بازرسی اتوبوس و بارهایش معمولاً بین سه تا پنج ساعت زمان می برد. عبور از مرز که بخشی از آن را عبور از رودخانه ارس تشکیل می دهد باید به صورت پیاده انجام شود و همراه با بار خود حدود یک ربع پیاده روی خواهید داشت. قیمت بلیط اتوبوس تهران به ایروان و بالعکس در بازه زمانی سفر ما بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزار تومان بود که با توجه به طول مسیر و کوهستانی بودن جاده واقعاً قیمت مناسبی بود.

مرز نوردوز در سپیده دم

مرز نوردوز در سپیده دم

در مرز نوردوز صرافی شبانه روزی جهت تهیه درام وجود دارد اما ارز فروش های متفرقه هم زیاد می بینید که طبق تجربه می توانم بگویم قابل اعتماد هستند. ما حتی سیم کارت را از آن ها خریدیم. سیم کارتی که من به قیمت ۵۰ هزار تومان خریدم برای شرکت ویوا سل بود که تا پنج روز جواب داد. کیفیت اینترنت ۴G خیلی خوبی داشت و برای مکالمه هم جایی به مشکل نخوردیم. فقط حتما بسپارید که فروشنده اینترنت سیم کارت را برایتان فعال کنند و کد شارژ روزانه اینترنت را به شما بگوید چون تمام پیام ها به زبان ارمنی می آید.

حدود سحر روز بعد از مرز خارج شدیم. تقریبا تمام مسیر کوهستانی است و پوشش جنگلی بکری دارد. از کاپان عبور می کنیم و چشم انداز جنگل های کوهستانی بسیار مسحور کننده است. در نزدیکی های کاپان و در منطقه ای به نام کاجاران اگر حواستان به سمت راست جاده باشد مجسمه ای مسی از یک خرس با کلیدی بر دهان بر فراز صخره ای خودنمایی می کند. این شهر به معادن فلزاتش مشهور است و این مجسمه در سال ۱۹۶۶ ساخته و نصب شده است.

مجسمه کلید کاجاران

مجسمه کلید کاجاران

بعد از کاپان یک دوراهی برای رسیدن به شهر گوریس وجود دارد و گوریس اولین مقصد سفر ما بود. جاده سمت راست دقیقاً از روی مرز ارمنستان و آذربایجان شما را به گوریس می رساند و جاده سمت چپ تماماً درون خاک ارمنستان قرار دارد. جاده سمت راست به مراتب آسفالت بهتری دارد اما کوهستانی تر و مرتفع تر است، در برخی از مواقع اگر نقشه گوشی تان را نگاه کنید به راحتی درمی یابید بخش هایی از این جاده از خاک آذربایجان عبور کرده است! جاده در نزدیکی گوریس بسیار پر پیچ و خم می شود و رفته رفته از پوشش جنگلی کاسته می شود و در مرز گوریس صخره های پراکنده ای مشابه با صخره های مخروطی کندوان بر روی کوه ها دیده می شود. ده دقیقه مانده به گوریس اتوبوس جهت استراحت و صبحانه در رستورانی به نام میشا توقف می کند که هم منوی ایرانی دارد و هم توالت ایرانی اما پول ایرانی از شما قبول نمی کند! در این رستوران با ۱۰۰۰ درام می توانید نیمرو و چایی با نانی بسیار خوشمزه بخرید.

حدود ده صبح به گوریس رسیدیم. از محل پیاده شدن تا هاستل حدود هشت دقیقه پیاده راه بود. در نزدیکی هاستل ما یک صرافی بزرگ و شیک بود که خیلی از استرس های ما را بابت تبدیل پول در شهر کم نام و نشانی مثل گوریس برطرف کرد. در آن تاریخ ما هر ۱۰۰ دلار را به ۴۷۴۰۰ درام تبدیل کردیم.

اکثر ساختمان های گوریس قدیمی ساز هستند و به ندرت ساختمان نوسازی در سطح شهر می بینید. هاستل ما یکی از طبقات یک ساختمان بسیار قدیمی بود که به شکلی مدرن بازسازی شده بود و صاحب هاستل میزبانی بسیار گرمی داشت و در بدو ورود از ما با کیک خانگی، چای و میوه های باغچه اش پذیرایی کرد. برای اقامت در این هاستل به ازای هر شب نفری ۴۵۰۰ درام پرداخت کردیم. در هاستل استراحتی چهار ساعته داشتیم و حدود دو و نیم بعد از ظهر از هاستل خارج شدیم که به سمت شهر تاتِو برویم. با کمی جست و جو در نزدیکی میدان شهر یک سواری پیدا کردیم که حاضر شد با ۳۰۰۰ درام ما را به هالیزور در نزدیکی تاتِو برساند. ارتباط برقرار کردن با بومی ها در گوریس چندان راحت نیست ولی خوشبختانه بسیاری از قدیمی های آن ها کمی زبان ترکی بلدند و دست و پا شکسته می توان با زبان ترکی منظور را به آن ها رساند. برنامه این بود که پس از رسیدن به محلی به نام هالیزور سوار تله کابین تاتِو شویم، توسط تله کابین به تاتِو برسیم که در ارتفاع بالاتری قرار دارد و بعد با کوله و پس از کمی جنگل نوردی با شیب منفی به دیدن یک اثر طبیعی و زمین شناسی به نام پل شیطان برویم که در میانه راه تاتِو و هالیزور قرار دارد. در خصوص تله کابین تاتو هم جالب است بدانید که رکورد گینس را به عنوان طولانی ترین تله کابین دوطرفه و بدون توقف جهان دارد، طول مسیر یک طرفه این تله کابین ۵۷۵۲ متر و دارای دو کابین است، هر کابین هم تا ۳۱ نفر ظرفیت دارد و توسط یک شرکت سوئیسی-اتریشی طراحی و اجرا شده. زمان طی مسیر این تله کابین هم بسته به شرایط آب و هوا از ۱۱ تا ۱۵ دقیقه متغیر هست.

به هالیزور رسیدیم و رفتیم که بلیط تله کابین تهیه کنیم اما مسئول فروش بلیط ما را شوکه کرد، برای ساعتی که مد نظر ما بود فقط ۳ نفر ظرفیت خالی داشت چون معمولاً مراجعه کنندگان از قبل به صورت اینترنتی بلیط تهیه می کنند، اما گروه ما بیشتر از سه نفر بود و نمی شد جدا جدا برویم. زمان بعدی حرکت تله کابین اصلاً ظرفیت نداشت و فقط آخرین حرکت که رأس ۶ عصر بود جا داشت که به دلیل تاریک شدن هوا به کار ما نمی آمد. احساس می کردم تمام برنامه ریزی ها به هم ریخته و باید ناامیدانه به گوریس برگردیم. در این حین اما تلاش کردم بخشی از برنامه اجرا شود، به سراغ تاکسی ها رفتیم که حداقل با سواری و از طریق جاده به تاتو برسیم و سپس بقیه برنامه را اجرا کنیم اما نرخ پیشنهادی رانندگان برای یک مسیر ۱۵ دقیقه ای ناباورانه بالا بود و از این گزینه هم صرفه نظر کردیم. من و تمام گروه در محوطه تله کابین هاج و واج به صف تله کابین که داشت پر می شد نگاه می کردیم و شاید در ذهن همه این بود که دیگر باید به گوریس برگشت اما من آنی تصمیم گرفتم دوباره به گیشه فروش بلیط سر بزنم و شاید با کمی چانه زنی و خواهش و تمنا معجزه ای رخ داد، دوباره داخل گیشه رفتم، مسئول فروش بلیط که خیلی خوب به زبان انگلیسی هم مسلط بود، داشت با تلفن صحبت می کرد و تا من رو دید گفت لطفاً چند لحظه صبر کنید انگار اتفاقاتی دارد می افتد! مکالمه او حدود دو دقیقه طول کشید و من برای اتمامش بی قرار بودم و واقعاً مضطرب شده بودم، بالاخره مکالمه تمام شد و به من گفت کنسلی داریم! آن هم شش دقیقه قبل از حرکت تله کابین! تشکر کردم و ناباورانه پول را از جیبم در آوردم که هزینه بلیط ها را حساب کنم دوباره گفت چند لحظه صبر کنید! به اتاق مدیرش رفت حدود دو دقیقه بعد برگشت، در این حین ناامیدی دوباره داشت بر من چیره می شد که نشست پشت کامپیوتر و با اشاره به ابعاد کوله ۲۸ لیتری من پرسید همه شما کوله هایتان همین اندازه است؟ که گفتم بله و بلیط ها را صادر کرد و گفت بدوید تا گیت را نبستند! حساب کردم و دویدم و حین دویدن به دوستانم که ماتم گرفته بیرون منتظر نشسته بودند گفتم بدوید! خلاصه به عنوان آخرین نفرات و بیست ثانیه قبل از حرکت وارد کابین تله کابین شدیم و تله کابین حرکت کرد و طبیعتاً ما خوشحال ترین و ذوق زده ترین افراد درون تله کابین بودیم.

نمایی از مناظر اطراف و کابینی که در حال برگشت از تاتِو بود

نمایی از مناظر اطراف و کابینی که در حال برگشت از تاتِو بود

دورتا دور کابین فضای شفاف شیشه ای وجود داشت و افراد کنار هم ایستاده به مناظر اطراف نگاه می کردند، مناظر مسیر تله کابین تاتو واقعاً نفس گیر و دلربا بودند. حین حرکت می توانید محل پل شیطان در مسیر رودخانه وروتان و کلیسای متروکه و قدیمی آناپات (قرن هفدهم) را زیر پای خود ببینید. انبوه درختان در دل کوه ها و چشم اندازه جاده ای که از میان جنگل گذشته شما را محو تماشا می کند و واقعاً کسی راضی نبود این سفر کوتاه بر فراز این همه چشم اندازهای زیبا به اتمام برسد. پس از حدود ۱۲ دقیقه به مقصد رسیدیم. در ماه های مارس تا نوامبر بلیط یک طرفه تله کابین ۵۵۰۰ درام و بلیط دوطرفه آن ۷۵۰۰ درام است.

عبور از فراز کلیسای متروکه آناپات

عبور از فراز کلیسای متروکه آناپات

چشم انداز تله کابین در اواخر مسیر

چشم انداز تله کابین در اواخر مسیر

به محض پیاده شدن کلیسای تاریخی تاتو (قرن چهاردهم و پانزدهم) از دور خودنمایی می کند. هنگام رسیدن ما به کلیسا گویا تازه مراسم غسل تعمید یک کودک تمام شده بود و من باور نمی کردم این کلیسای تاریخی تا این حد فعال مانده باشد. بازدید از کلیسا ورودیه ندارد هر چند گویا بخشی از درآمد تله کابین تاتو خرج سرپا نگاه داشتن کلیسا می شود.

ورودی کلیسای تاتِو و تمهیداتی که برای نابینایان اندیشیده شده

ورودی کلیسای تاتِو و تمهیداتی که برای نابینایان اندیشیده شده

پدر روحانی و انجام امور پایانی غسل تعمید در کلیسای تاتِو

پدر روحانی و انجام امور پایانی غسل تعمید در کلیسای تاتِو

کلیسای تاتِو

کلیسای تاتِو

تاتو از حیث مساحت کلیسای نسبتاً بزرگی است و دارای دو تالار عبادت مجزاست که با کمی فاصله از هم قرار دارند. تالار بزرگ تر آن از نظر ابعاد کوچک تر از تالار قره کلیسای ایران در نزدیکی چالدران است. درون کلیسا شمع های زیادی، روشن بود و پدر روحانی در حال دعا خواندن برای مراجعین بود که گویا اغلب مادر و پسر بودند. هنگامی که درون کلیسا بودیم بانویی شروع کرد با آواز شعری را به زبان ارمنی خواندن که فضا را واقعاً لذت بخش (روحانی) کرده بود.

فضای درونی کلیسای تاتِو

فضای درونی کلیسای تاتِو

فضای درونی کلیسای تاتِو

فضای درونی کلیسای تاتِو

پس از دیدن محوطه و داخل کلیسا و خرید سوغاتی، تصمیم گرفتیم به تپه ی مقابل کلیسا که در ارتفاع بالاتری قرار دارد برویم و منظره کلیسا و جنگل های اطراف را از بلندی ببینیم. شروع به پیاده روی کردیم اما احساس کردم به دلیل خاکی و شیب دار بودن مسیر شاید زمان را از دست بدهیم، به همین خاطر تصمیم بر آن شد که با کرایه یک ون تا آن بلندی برویم. با چانه زنی با ۳۰۰۰ درام یک ون دربستی گرفتیم که ما را تا تپه روبرو ببرد و ده دقیقه منتظر بماند و سپس برگردیم. وقتی به بالای آن تپه رسیدیم ظاهر متفاوت و منحصر بفردی از کلیسا و موقعیتش را دیدیم که به همراه چشم اندازهای اطرافش واقعا منظره ای تماشایی خلق کرده بود و می توان تصور کرد در بهار به مراتب زیباتر خواهد بود.

چشم انداز کلیسای تاتِو از بلندی های مجاورش

چشم انداز کلیسای تاتِو از بلندی های مجاورش

پس از آن نوبت به آخرین بخش از برنامه روز دوم بود یعنی دیدن پل شیطان. آب تهیه کردیم و مقداری آذوقه خریدیم و از طریق نقشه گوگل مسیریابی کردیم که خیلی دقیق مسیر رسیدن به پل شیطان از طریق مسیر جنگل را به ما نشان داد! هر چند ما جی پی اس دستی هم داشتیم و اگر گوشی موبایل جوابگو نمی بود می توانستیم از ترک جی پی اس هم استفاده کنیم. حرکت کردیم و از قبل می دانستیم حدود دو ساعت با گام متوسط پیمایش داریم. من به شدت نگران زمانبندی بودم چون اگر هوا تاریک می شد عملاَ نمی توانستیم اثر طبیعی پل شیطان را در تاریکی ببینیم و از طرفی مخاطرات حضور حیوانات وحشی در جنگل هم بود.

مسیر پیمایش پر از درخت و بوته های تمشک است. تنها چیزی که باعث کند شدن سرعت گروه و توقف های گاه و بیگاه می شود همین تمشک خوردن است. همان ابتدا متوجه شدم تمشک می تواند برنامه را با اخلال مواجه کند و به همه هشدار دادم که به تاریکی می خوریم. پس از آن سرعت پیمایش بیشتر شد، مسیر پیمایش شیب منفی ملایمی داشت و هر چه پایین تر می رفتیم دقت جی پی اس گوشی پایین تر می آمد اما برای ما جای نگرانی نبود چون تا نزدیکی های پل شیطان درختان و سنگ ها توسط دوستان کوهنورد ارمنی علامت گذاری شده بودند و دیدن هر علامت جدید قوت قلبی بود برای ادامه مسیر.

نمونه علامت گذاری های جنگل تاتِو

نمونه علامت گذاری های جنگل تاتِو

پس از حدود یک ساعت پیمایش آفتاب به طور کامل از روی درختان رخت بسته بود و استرس ناشی از تاریک شدن هوا بیشتر می شد و سرعت پیمایش ما هم بیشتر. پس کمی پیاده روی به یک دوراهی رسیدیم که یکی از آن ها به سمت جاده آسفالت و پل شیطان می رفت و دیگری به سمت صومعه متروکه آناپات. خیلی دوست داشتیم این صومعه را ببینیم اما چون دقیق نمی دانستیم چقدر دیگر پیمایش تا پل شیطان داریم پس از دیدن صومعه صرفنظر کردیم و به راه خود ادامه دادیم. در سرتاسر مسیر پیمایش هیچ کس را ندیدیم و خودمان بودیم و خودمان. بالاخره به پایین دره رسیدیم. جایی که باید از رودخانه ای بسیار کم عمق و زلال عبور می کردیم. پس از رودخانه می دانستیم بسیار به پل شیطان نزدیکیم. کمی جلوتر بالاخره چند نفر را دیدیم، گروه دوستانه ای بودند که در حاشیه رودخانه کمپ زده بودند و مشغول خوردن هندوانه و اوقی (عرق تمشک ارمنی) بودند. بسیار برخورد گرمی با ما داشتند، هر چند اصلاً انگلیسی و ترکی بلد نبودند و فقط فهمیدند ما ایرانی هستیم، از ما پذیرایی کردند و ما هم به عنوان تشکر به آن ها پشمک دادیم! خداحافظی کردیم و ادامه دادیم و خیلی زود به جاده آسفالت رسیدیم. این جاده به مانند پلی از روی رودخانه عبور کرده است و به پل شیطان مشهور شده است اما جذاب ترین بخش پل شیطان از کنار جاده پیدا نیست. به آن سوی جاده رفتیم و از این جا به بعد مسیر مانند یک پارک پله گذاری و نرده بندی شده است. نرده های سبز ما را به پل شیطان می رساند و از ویدئوهایی که در یوتیوب دیده بودم می دانستم بعد از عبور از دو حوضچه مصنوعی که حاوی آب گوگردی و معدنی هستند به درخت انجیری می رسیم و تنها مسیر دسترسی به درون پل شیطان از این سمت دره، همین درخت است! بالاخره به درخت رسیدیم، طنابی کوتاه به ریشه درخت آویزان است که باید آن را بگیرید و با احتیاط به سمت پایین دره بروید، سخت ترین کار همینجاست چون از بالا، ابتدای مسیر کاملاً حالت پرتگاهی دارد اما به محض اینکه بتوانید خود را به اولین جای پای مستحکم برسانید جای پاهای بعدی به وضوح پیداست و خیلی راحت می توانید پایین بروید. نیمی از ارتفاع پرتگاه را که طی کنید پلکانی فلزی زیر پای شماست که شما را به پایین ترین نقطه دره می رساند. به کنار رودخانه که رسیدید باید کمی به آب بزنید و به سمت راست حرکت کنید، بعد از حدود هفتاد متر دهانه غار مانند پل شیطان به وضوح پیداست. این دهانه از دو سمت باز است بنابراین از هر دو سو نورگیر دارد اما چون ما خیلی دیر رسیده بودیم دیگر تنها با هدلایت می توانستیم داخل غار شویم. هدلایت ها را روشن کردیم و همان ابتدای دهانه باید کاملاً به آب می زدیم، در تاریکی مطلق تا سینه درون آب رفتیم و امیدوار بودیم عمیق ترین نقطه همین مقدار باشد که خوشبختانه بود.

ورودی غار پل شیطان و عمیق ترین حوضچه ی آن

ورودی غار پل شیطان و عمیق ترین حوضچه ی آن

پس از حدود بیست قدم پیمایش به جاذبه اصلی پل شیطان می رسید. حوضچه های معدنی که با نظم خاصی تا انتهای غار تشکیل شده اند و آب گرمی که از بالای دیواره ها جاری ست. پل شیطان را می توان اینگونه توصیف کرد، باداب سورتی کوچک در دل غار. به غیر از ما یک گروه روسی کنار غار بودند اما آن ها قبل از تاریکی کامل هوا به بالای دره برگشته بودند.

میانه ی غار پل شیطان

میانه ی غار پل شیطان

انتهای غار پل شیطان و زیباترین نقطه اش

انتهای غار پل شیطان و زیباترین نقطه اش

وقتی که بر می گشتیم دیگر کاملاً شب شده بود و کنار جاده هیچ ماشینی ندیدم که از آن ها بخواهیم ما را تا جایی برسانند. تصمیم گرفتیم با تمام خستگی حاصل از یک روز پر جنب و جوش و پر آدرنالین هر طور شده پیاده تا هالیزور برویم و از آن جا برای برگشت به گوریس ماشین پیدا کنیم. از کناره آسفالت شروع به حرکت کردیم و گهگاهی ماشینی عبور می کرد اما تقریباً همه آن ها مسافر داشتند و نمی شد که برای کسی توقف کنند، ما آهسته و خسته پیاده می رفتیم که یک خودروی دیگر از کنار ما عبور کرد اما چند متر جلوتر از ما ایستاد! تعجب کردیم اما وقتی به خودرو رسیدیم راننده و سرنشین کناری اش را شناختیم، همان هایی بودند که در کنار رودخانه پیک نیک کرده بودند و با هم خوش و بشی داشتیم. به آن ها رسانیدم ما می خواهیم به هالیزور یا گوریس برویم که آن ها گفتند ما هم به گوریس می رویم! بعد از آن همه پیمایش و تجربه ی یک روز سنگین، آن دو دوست مست با صدای موزیک بسیار بلندشان برای ما حکم فرشته نجات را بازی کردند و تخته گاز ما را به گوریس رساندند.

به عنوان جایزه موفقیت آمیز بودن اجرای برنامه در روز اول از روی نقشه گوگل یک رستوران با امتیاز بالا را انتخاب کردیم (رستوران تاکاریک) و با نفری ۳۴۰۰ درام شام مناسب و با کیفیتی خوردیم.

روز سوم؛ آبشار شاکی و شهر قدیم گوریس

صبح از صاحب هاستل پرسیدیم که چگونه می توانیم ماشین کرایه کنیم و تا روستای شاکی برویم، که گفت چرا می خواهید از بیرون کرایه کنید، شوهر من هم ون دارد و با قیمت مناسبی شما را می برد و برمی گرداند. او به ما قیمت ۱۰۰۰۰ درام برای رفت و برگشت به شاکی را پیشنهاد کرد اما چانه زدیم و روی ۸۰۰۰ درام توافق کردیم. با ون مدرن و راست فرمان او حرکت کردیم که تجربه جالبی بود. در ارمنستان قوانین رانندگی مطابق با خودروهای چپ فرمان است اما خودروی راست فرمان هم بسیار می بینید. بعد از چهل دقیقه به روستای شاکی رسیدیم و توقع من این بود که راننده ما را در داخل یا حاشیه روستا پیاده کند و ما بقی مسیر را (حدود یک ساعت) تا آبشار شاکی پیاده روی داشته باشیم اما او ما را غافلگیر کرد! با مکافاتی به ما فهماند از راه میانبر می روم و شما را جایی می برم که پیاده روی کمتری تا آبشار داشته باشید، روستای شاکی را رد کردیم و به یک دو راهی رسیدیم که راه سمت راست کاملاً خاکی بود ولی ما را به محل پیمایش تا آبشار شاکی می رساند. بالاخره به مقصد رسیدیم و از بساط دستفروش ها و تجمع مردم کنار رود فهمیدیم که اینجا پاتوق مناسبی برای گذران آخر هفته خانواده ها هم هست. خلاصه حرکت کردیم و پس از ده دقیقه پیاده روی صدای آبشار را شنیدیم که مدام با نزدیک تر شدن ما بلند و بلند تر می شد اما خودش پیدا نبود. کل مسیر، پاکوب مناسب به اندازه تردد یک نفر داشت و اگر کسی از مقابل می آمد باید به او راه می دادیم. بعد از حدود یک ربع بالاخره آبشار را از فاصله پنجاه متری دیدیم، بی نهایت روح بخش، پرآب و زیبا بود. عرض بزرگی داشت و محل آب ریز تقریباً مسطح و کم عمقی داشت. آب رودخانه منتهی به آبشار شاکی از ساعت شش عصر تا یازده صبح به سمت نیروگاه تولید برق روانه می شود، بنابراین برای بازدید از این آبشار می بایست زمانبندی دقیقی داشته باشید تا آبشار را در پرآب ترین حالت ممکن تماشا کنید. در حالی که ارمنی ها تنها می آمدند و جلوی آبشار سلفی می گرفتند اما ما را قرار نبود و در آن آفتاب تابستانی سرمای آب زلال آبشار را تا مغز استخوانمان حس کردیم و زیر آن حجم از آب که از ارتفاع ۱۸ متری سرازیر می شد حظ بردیم.

آبشار شاکی

آبشار شاکی

آبشار شاکی

آبشار شاکی

در مسیر برگشت راننده ما را غافلگیر کرد و به محلی رفتیم به نام کاراهونج. کاراهونج در واقع یک سایت باستان شناسی در نزدیکی روستای سیسان است و دارای دو مجموعه سنگ های ایستاده، دارای سوراخ های گرد که حول محیطی دایره ای شکل قرار گرفته اند. یک مجموعه با سنگ های جدید و شبیه سازی شده چیدمان شده است و مجموعه اصلی با حدود ۵۰۰ متر فاصله از این مجموعه، دارای نمونه اصلی سنگ هایی است که در دوران باستان از آن ها برای علوم نجوم و تعیین تاریخ و ساعت استفاده می شده است. شبیه این سازه ها در بریتانیا هم وجود دارد.

سنگ های کاراهونج جدید

سنگ های کاراهونج جدید

نمونه ای از نقوش حجاری شده (شبیه سازی شده) در کاراهونج جدید

نمونه ای از نقوش حجاری شده (شبیه سازی شده) در کاراهونج جدید

نمونه سنگ های سوراخ دار کاراهونج (قدیم)

نمونه سنگ های سوراخ دار کاراهونج (قدیم)

محوطه کاراهونج قدیم

محوطه کاراهونج قدیم

پس از برگشت به گوریس استراحت کوتاهی کردیم و کمی آذوقه برداشتیم تا برویم شهر قدیم گوریس را ببینیم. شهر قدیمی گوریس بسیار شبیه به کندوان تبریز است با این تفاوت که در حال حاضر از اتاق های درون صخره ها دیگر برای زندگی کردن استفاده نمی شود و فقط تعدادی از آن ها طویله شده است. منظره صخره ها و کوه های اطراف به همراه سکوتی که دارد بسیار دلچسب است و همین فضای کوهستانی سبب می شود چندان گرمای مرداد را احساس نکنید. در گوریس قدم به قدم سکوی چشمه های آب معدنی طبیعی وجود دارد لذا چندان نیازی به حمل آب در گشت های خود ندارید و در جای جای شهر درخت های میوه رشد کرده اند که می توانید به آسانی از میوه های تابستانی آن ها استفاده کنید. هر چه به سمت شهر قدیم می روید محیط روستایی تر می شود و خانه ها اغلب حیاط دار و دارای طویله هستند. پرورش خوک در گوریس رایج تر است و شما در حیاط بعضی از خانه ها می توانید طویله شان را ببینید.

گوریس – آغل خوک ها

گوریس – آغل خوک ها

گوریس – سکوی آب معدنی

گوریس – سکوی آب معدنی

گوریس – پیرمرد روستایی در حال شکستن هیزم

گوریس – پیرمرد روستایی در حال شکستن هیزم

در ابتدای شهر قدیمی آرامستان شهر وجود دارد که نقش و نقوش روی قبرها و طبقاتی بودن قبرستان در نوع خود جالب است، این قبرستان در کوهپایه شهر قدیم قرار گرفته است. حین پیمایش مسیر، گروهی به ما رسیدند که از استرالیا و چک آمده بودند و بقیه مسیر را با آن ها پیمودیم. در ادامه تلاش کردیم خودمان را به ارتفاع برسانیم و از بلندی شهر قدیم و جدید گوریس را تماشا کنیم، که در این حین آرامستان قدیمی شهر قدیم گوریس را با قبرهایی بزرگ و مکعب شکل که از سنگ یکپارچه ساخته و تماماً دارای حجاری و نقوش بودند را کشف کردیم.

شهر قدیم گوریس

شهر قدیم گوریس

آرامستان قدیمی شهر قدیم گوریس

آرامستان قدیمی شهر قدیم گوریس

شهر قدیم گوریس از بلندترین ارتفاعات مقابل آن

شهر قدیم گوریس از بلندترین ارتفاعات مقابل آن

در انتها نزدیک غروب به میدان اصلی شهر رفتیم که در نوع خود تجربه بسیار جالبی بود. مردم گوریس هر روز عصر دور این میدان جمع می شوند، موسیقی با صدای بلند برای آن ها پخش می شود و با هم قدم می زنند و خوراکی می خورند. برای شام هم دوباره به همان رستوران شب قبلی (رستوران تاکاریک) رفتیم و شام خوردیم.

تجمع شبانه مردم در میدان اصلی شهر گوریس

تجمع شبانه مردم در میدان اصلی شهر گوریس

روز چهارم؛ ورود به قره باغ، استپاناکرت، آغدام (آغدم ، آکنا)

صبح سوار مینی بوسی (مارشروتکا) شدیم که توسط صاحب هاستل در روز قبل و تلفنی برای سفر به قره باغ رزرو شده بود. تمام وسائط نقلیه بین گوریس و قره باغ را دو مینی بوس تشکیل می دهد که چهار روز در هفته و روزی یک بار در این مسیر سرویس می دهند. قرار حرکت ما ساعت ۹ صبح بود اما راننده مینی بوس منتظر ماند تا مسافر بیاید، پس از نیم ساعت تمام صندلی ها پر شدند اما در کمال تعجب حرکت نکردیم. بعد فهمیدیم که در ردیف وسط صندلی های تاشوی کوچکی در اختیار مسافران بعدی قرار می گیرد و در واقع مینی بوس تا خرتناق پر می شود و سپس حرکت می کند.

نحوه نشستن در مینی بوس گوریس-قره باغ

نحوه نشستن در مینی بوس گوریس-قره باغ

به هر ترتیبی بود بالاخره حرکت کردیم. مشخص بود به دلیل سرمای هوا در اکثر مواقع سال سقف خودرو به طور جداگانه با موکت عایق شده است. خودرو به کل کولر نداشت و فقط پنجره های جلو تنها تهویه موجود بود. در میانه راه برخی در محل هایی پیاده می شدند و گاهی پس از جا باز شدن مسافران جدید بین راهی سوار می شدند. بعد از حدود دو ساعت به مرز قره باغ یا همان آرتساخ رسیدیم.

مرز آرتساخ (قره باغ کوهستانی) و ارمنستان و پرچم دو کشور

مرز آرتساخ (قره باغ کوهستانی) و ارمنستان و پرچم دو کشور

در مرز قره باغ پیاده شدیم و به ما فرمی داده شد که باید مشخصات را پر می کردیم و می نوشتیم دقیقا کدام شهرها را باید ببینیم. انتهای فرم تأکید شده حق ندارید به مناطق مرزی و مورد مناقشه آرتساخ و آذربایجان بروید.

همراه با ما یک خانواده آمریکایی هم با خودروی دربست رسیده بودند و آن ها هم درست مانند خودمان داشتند فرم ویزا را پر می کردند. روبروی پرچم آرتساخ که بسیار شبیه پرچم ارمنستان است و دقیقاً این معنا را می رساند که آرتساخ در واقع پاره ای جدا افتاده از ارمنستان است عکس انداختیم و راه افتادیم. در حال حاضر تنها راه دسترسی به آرتساخ از سمت کشور ارمنستان در دو مسیر است و راه دیگری وجود ندارد.

بعد از گذر از جاده ای تمام کوهستانی و سپری کردن دو ساعت دیگر با آن شرایط سختی که مینی بوس داشت و با سوار شدن یک پیرزن که مخالف باز شدن پنجره ها در آن گرمای هوا بود، بالاخره به استپاناکرت پایتخت آرتساخ رسیدیم. کرایه ما از گوریس نفری ۲۰۰۰ درام شد.

نام قدیمی استپاناکرت از قدیم تا سال ۱۸۴۷ واراراکن اطلاق می شد، در سال ۱۸۴۷ با افزایش قدرت آذربایجان تحت نظر روسیه در این منطقه به شکلی رسمی به خانکندی یا روستای خان تغییر نام پیدا کرد، هر چند بعد از جنگ ایران و روس در سال ۱۸۱۳ که منجر به عهدنامه گلستان شده بود در نقشه های روس نام این منطقه از قره باغ به خانکندی تغییر یافته بود. پس از اعدام شدن استپان شاهومیانکه یکی از رهبران ارمنی الاصل انقلاب بلشویک ها بود، در سال ۱۹۲۳ نام این شهر توسط دولت شوروی به استپاناکرت تغییر یافت. طی جنگ بزرگ قره باغ این شهر که دیگر به عنوان پایتخت و مرکز اصلی قدرت شناخته می شد، طی سال های ۱۹۹۱ و ۱۹۹۲ به طور کامل تحت تسلط نیروهای آذربایجان درآمد و دوباره نام آن به خانکندی تغییر یافت. اما ارامنه سرانجام یک سال بعد، پس از وارد کردن خسارات بی شماری در مناطق خوجالی و آغدام، قادر به باز پس گیری پایتخت شدند.

طی سال های اواخر جنگ به ندرت می شد ساختمانی در شهر یافت که بمب باران نشده باشد اما ما جز مواردی معدود اثر چندانی از یادگاری های جنگ در استاپاناکرت ندیدیم. شهر به خوبی بازسازی شده بود و فعالیت های زیباسازی آن پیوسته ادامه داشت.

نوسازی فضای شهری استپاناکرت

نوسازی فضای شهری استپاناکرت

از معدود آثار جنگ در شهر استپاناکرت

از معدود آثار جنگ در شهر استپاناکرت

پس از کمی استراحت در هاستل که قبلاً از طریق فیس بوک با قیمت شبی ۵۰۰۰ درام به ازای هر نفر رزرو کرده بودیم به سمت مرکز شهر حرکت کردیم. یک بلوار عریض از میان این شهر عبور کرده و کل فضای شهر را به دو قسمت تقسیم کرده است. در طول شهر سربازان جوان بیشماری می بیند که حتی مسلح هم نیستند و گویا صرفاً وظیفه دارند در شهر پرسه بزنند.

سربازانی که در اطراف میدان شاهومیان پرسه می زنند

سربازانی که در اطراف میدان شاهومیان پرسه می زنند

هتل و فروشگاه های مدرن و رستوران های زیبایی در سطح شهر به چشم می خورد، هر چند هر از چند گاهی دستفروشان میوه، سبزی و صیفی جات هم در پیاده روهای عریض شهر دیده می شوند.

بساط دستفروشان در پیاده رو استپاناکرت پایتخت قره باغ

بساط دستفروشان در پیاده رو استپاناکرت پایتخت قره باغ

ساختمان هتل اروپا و بنر تشویقی (تبلیغی) شرکت در انتخابات در استپاناکرت

ساختمان هتل اروپا و بنر تشویقی (تبلیغی) شرکت در انتخابات در استپاناکرت

نانوایی مدرن در استپاناکرت پایتخت قره باغ

نانوایی مدرن در استپاناکرت پایتخت قره باغ

میدان شاهومیان که بزرگترین میدان شهر است در مرکز شهر قرار دارد و دارای نیمکت ها و آب نمای زیبایی برای گذران وقت فراغت است و درست در غرب میدان و در خیابان بیستم فوریه (در بیستم فوریه ۱۹۸۸ شورای نمایندگان مردم در استپاناکرت به جدا شدن قره باغ کوهستانی از جمهوری آذربایجان و پیوستنش به جمهوری ارمنستان رای داده بود، هر چند آذربایجانی ها مدعی هستند نماینده ای از آن ها در این جلسه نبوده است) محلی است که ادارات دولتی در اطراف آن ساخته شده اند، محیطی بسیار شیک و مرتب دارد و در واقع محل اصلی تجمع شبانه مردم و پیاده روی است. ساختمان مجلس در مجاور این میدان که ظاهری مشابه به یک کلیسا با گنبد شیشه ای دارد از هر سو چشم نواز و با ابهت است و به گونه ای یکی از نمادهای این شهر هم هست. از نزدیک ساختمان مجلس تمام فضای تنها استادیوم فوتبال شهر که در ارتفاع پایین تری ساخته شده است پیداست و چسبیده به این ساختمان هتل ارمنستان قرار دارد.

میدان شاهومیان در استپاناکرت پایتخت قره باغ

میدان شاهومیان در استپاناکرت پایتخت قره باغ

ساختمان پارلمان آرتساخ و هتل ارمنستان

ساختمان پارلمان آرتساخ و هتل ارمنستان

عصر هنگام تاکسی های پارک شده در مقابل ساختمان مجلس آرتساخ این ایده را در ذهنم بوجود آورد که شاید با کمک آن ها بتوانیم شهر متروکه آغدام را از نزدیک ببینیم، شهری که هنگام تکمیل فرم درخواست ویزای آرتساخ نمی توانستیم قید کنیم که به آنجا می رویم، البته بازدید از یک شهر جنگ زده در غرب آذربایجان که از سال ۱۹۹۴ متروکه باقی مانده و تنها نقش سپر و باریکه ی جداکننده را برای جمهوری آرتساخ را دارد و حتی هنوز هم دچار درگیری های گاه و بیگاه مرزی است و ساکنینش تنها چند سرباز مسلح هستند نمی توانست یک بازدید توریستی باشد، همانطور که آغدام سال هاست که جاذبه توریستی نیست اما می خواستیم آن محیط جنگ زده را تجربه کنیم و آنچه را که از شهری به غایت آباد باقی مانده بود را ببینیم، از شهر آغدام به عنوان هیروشیمای قفقاز یاد می شود.

تصویر هوایی شهر آغدام با انبوهی از ساختمان های بدون سقف (گوگل ارث)

تصویر هوایی شهر آغدام با انبوهی از ساختمان های بدون سقف (گوگل ارث)

آغدام امروزی (آکنا به ارمنی) همان منطقه تارتار تحت سلطه پادشاهی صفویه است، جایی که پناه علی جوانشیر پس از اجداد خود در دوره افشاریه زمامداری آن را بر عهده داشت اما او و اطرافیانش طرفدار نادرشاه نبودند و پیوسته به سلطنت صفویه وفادار بودند. این زمامت پس از مرگ او به پسرش ابراهیم خلیل خان در دوران زندیه و قاجاریه رسید. وقتی کریم خان زند کنترل کل مناطق ایران را به دست گرفت، پناه علی خان را مجبور کرد که به شیراز بیاید جایی که او در قامت یک گروگان درگذشت. پس از مرگ او پسرش ابراهیم خلیل خان به عنوان نماینده دولت به قره باغ بازگردانده شد، او نه تنها به موفقیت های پدرش در حکمرانی در خانات قره باغ دست پیدا کرد بلکه به یکی از عناصر قدرتمند ناحیه قفقاز بدل شد و پس از قتل عام او و اعضای خانواده اش توسط قشون روس در نزدیکی شهر شوشا، روس ها پسرش مهدیقلی خان جوانشیر را به ناچار و جهت جلوگیری از اعتراضات مردمی به حکمرانی قره باغ گماشتند. مهدیقلی خان که نمی توانست جنایات روس ها را نادیده بگیرد در فکر برقراری ارتباط مجدد با شاه ایران بود و از بیم لو رفتن این ارتباط در سال ۱۸۲۲ به ایران فرار کرد و با فرار او عملا تملک خانات قره باغ و گنجه به دست روس ها افتاد و قدرت و نفوذ سیاسی خاندان جوانشیر در سرزمین مادری شان برای همیشه پایان پذیرفت. طی جنگ قره باغ کوهستانی در ۲۳ جولای ۱۹۹۳ تسلط نیروهای آذربایجان در شهر آغدام که قبل از آغاز جنگ قره باغ جزو خاک آذربایجان بود به طور کامل از دست رفت و تا امروز این شهر ارواح در اختیار جمهوری خود مختار آرتساخ است.

یک تاکسی مناسب پیدا کردیم و سعی کردم با راننده اش برای رفتن به آغدام ارتباط بگیرم اما واقعا به هیچ عنوان انگلیسی بلد نبود و نمی فهمید ما چه می گوییم، ما کنار تالاری ایستاده بودیم که گویا جشنواره ای درون آن در حال برگزاری بود، ناگهان تعداد زیادی نوجوان از ساختمان تالار به همراه خانمی که نشان می داد سرپرست یا معلمشان است از ساختمان بیرون آمدند. در این حین من با گوشی موبایلم و از طریق نقشه دقیق به راننده گفتم که کجا می خواهیم برویم، او متوجه شد اما باز سر کرایه حرف هم را نمی فهمیدیم، من ۶۰۰۰ درام را به او پیشنهاد دادم و او قبول کرد اما مشکل اینجا بود که نمی دانستیم داریم راجع به ۶۰۰۰ دارم برای رفت و برگشت صحبت می کنیم یا فقط برای رفت!؟ او بالاخره برای رفع سوتفاهم به نوجوانانی که اطرافش ایستاده بودند متوسل شد و از آن ها خواست برای ترجمه کمک حال ما شوند، خوشبختانه دو سه نفر از آن ها تا حد قابل قبولی به انگلیسی مسلط بودند، سرانجام فهمیدیم که راننده فقط می خواست ما را برساند و خودش برگردد اما ما گفتیم که برای رفت و برگشت و بیست دقیقه توقف ماشین می خواهیم، برای وضعیت جدید با او بر سر ۸۰۰۰ درام به توافق رسیدیم ولی برای محکم کاری به او گفتم که باید حتما ما را تا مسجد قاجاری آغدام که تنها سازه بمباران نشده ی شهر بود ببری، بماندکه حین ترجمه واژه مسجد فهمیدیم خیلی از آن نوجوانان حتی نمی دانستند شهر آغدام که فقط چند کیلومتر با آنجا فاصله دارد مسجد دارد، راننده تا اسم مسجد را شنید دو دل شد و به ما گفت نه نمی توانید به آنجا بروید! یکی از نوجوانان به دوستش گفت پدر تو مقام نظامی دارد، می تواند به ما بگوید که می شود تا مسجد رفت یا نه، او هم بلافاصله با موبایلش با پدرش تماس گرفت و وضعیت ما را تشریح کرد و پدرش گفت ما می توانیم برای بازدید از مسجد به آنجا برویم و مشکلی نیست! راننده که دیگر دو دل شده بود به ناچار پس از شنیدن مکالمه دختر با پدرش پذیرفت که حرکت کنیم، بماند در تمام این مدت من اضطراب داشتم که هر یک از این آدم های جدید که دارند می فهمند ما به آغدام می رویم نکند که تصمیم ما را به مقامات نظامی گزارش کنند و این خود برای گروهمان مشکل ساز شود چون ما هنگام پر کردن فرم ویزا تعهد داده بودیم به مناطق مورد مناقشه با آذربایجان نمی رویم، این فکرها مرا وا داشت که با راننده اتمام حجت کنم و از آن بچه ها بخواهم که به او بگویند اگر جایی افراد نظامی یا پلیس مانع از ورود ما به شهر آغدام شدند او با مذاکره مشکل را برطرف کند تا ما بتوانیم وارد شهر شویم، اما راننده تا اسم پلیس را شنید مضطرب شد و یک کلام گفت من نمی روم!

بعد از آن همه مکالمه فرسایشی واقعاً شنیدن نه از راننده تاکسی چهره همه ما را گرفته و ماتم زده کرد، در این حین خانم معلم که با بعضی از بچه ها داشت خداحافظی می کرد جلو آمد و می خواست با چند نوجوانی که کنار ما بودند هم خداحافظی کند که آن ها ماجرای ما را برای او تعریف کردند، او هم انگلیسی بلد نبود و به بچه ها گفت که به ما بگویند یکی از اقوامش تاکسی دارد و اگر بخواهیم می تواند از او بپرسد که حاضر است ما را ببرد یا نه؟ ما هم استقبال کردیم و او با راننده تماس گرفت، راننده هم شرط کرد که ۷۰۰۰ درام می گیرد برای اینکه ما را ببرد و به شهر برگرداند و ما هم مشتاقانه پذیرفتیم.

حدود بیست دقیقه طول می کشید که تاکسی جدید به محل برسد و ما را سوار کند اما علی رغم آنکه خانم معلم و بچه ها دیگر باید می رفتند، تمامشان منتظر ماندند تا تاکسی بیاید و سوارمان کند. پس از رسیدن تاکسی، خانم معلم باز هم سفارش ما را به راننده کرد و گمانم به او گفت اگر نظامی ها از ما پرس و جو کردند او به آن ها چه بگوید. حرکت کردیم و به سمت شمال شهر ادامه مسیر دادیم، کمی پس از خروج از استپاناکرت به فرودگاه بین المللی شهر در منطقه خوجالی رسیدیم، فرودگاهی که بعد از جنگ تماما بازسازی شده اما تقریبا تعطیل است چرا که آذربایجان تهدید کرده هر گونه پروازی بر فراز آن را خواهد زد! در مسیر یک کارخانه کوچک شراب سازی را دیدیم و به منطقه عسکران رسیدیم، این منطقه دارای برج و بارویی قدیمی است که طول قابل توجهی دارد و جاده از میان آن عبور می کند.

برج و باروی منطقه ی عسکران که در دو سمت جاده امتداد دارد

برج و باروی منطقه ی عسکران که در دو سمت جاده امتداد دارد

برج مراقبت فرودگاه بدون پرواز آرتساخ

برج مراقبت فرودگاه بدون پرواز آرتساخ

هر چه به آغدام نزدیک می شویم شکل و شمایل کوهستانی به دشت هایی با تپه هایی کوچک و بزرگ تبدیل می شود. بالاخره به ورودی شهر آغدام رسیدیم، بر خلاف انتظار ما در ورودی شهر هیچ برجک یا ایستگاه نظامی نبود یا اگر هم بود ظاهرا کسی در آن ها حضور نداشت. هر چه جلوتر می رفتیم اضطراب ما بیشتر می شد و حتی این اضطراب را در چهره راننده میانسال مان می دیدیم. علی الخصوص که هر چه به مرکز شهر نزدیک تر می شدیم کیفیت آسفالت کم می شد و چاله هایی پیدا می شد که باید با احتیاط از آن ها عبور کرد. من از روی نقشه موبایل به او گفتم که مسجد کجاست و چقدر مانده تا به مسجد برسیم، طرفین جاده پر از مخروبه بود و گاهی ساختمان های بدون سقف و پنجره ای که تماماً با سنگ های سفید رنگ ساخته شده بودند دیده می شد. این حجم از یکپارچگی در استفاده از مصالح مشابه در ساخت یک شهر جالب است، بی جهت نبود که پناه علی خان جوانشیر نام آغدام به معنای خانه ی سفید را برایش انتخاب کرده بود.

ساختمان های مخروبه در آغدام

ساختمان های مخروبه در آغدام

مخروبه های ساختمان دانشکده مهندسی کشاورزی شهر آغدام قره باغ

مخروبه های ساختمان دانشکده مهندسی کشاورزی شهر آغدام قره باغ

ما طبق نقشه پیش می رفتیم و کم کم تراکم ساختمان های متروکه بیشتر می شد و افزایش مساحت و ارتفاع بعضی از ساختمان ها گویای این بود که به مرکز اداری شهر سابق داریم نزدیک می شویم اما هنوز مناره های مسجد پیدا نبود. پوشش گیاهی بی سر و سامان نه تنها حیاط خانه ها را استتار کرده بود بلکه درون ساختمان ها را هم احاطه کرده بود. در گوشه حیاط ها ضایعات زنگ زده لوازم خانگی دیده می شد که سال هاست به حال خود رها شده است.

دیوار ساختمان مخروبه که لوحی از اسماء متبرکه شیعیان و سال ۱۹۵۲ بر خود دارد

دیوار ساختمان مخروبه که لوحی از اسماء متبرکه شیعیان و سال ۱۹۵۲ بر خود دارد

مخروبه ی تالار فرهنگ ( ساختمان تئاتر) شهر آغدام

مخروبه ی تالار فرهنگ ( ساختمان تئاتر) شهر آغدام

حین رسیدن به مقصد فقط یک خودروی غیرنظامی از کنارمان عبور کرد و یک خودروی غیرنظامی هم از اول مسیر پشت سرمان بود. خوشبختانه خیلی زود داخل یک فرعی پیچید وگرنه تصور می کردیم دارند تعقیبمان می کنند. قرار گذاشته بودیم جز یک نفر کسی موبایلش را برای عکاسی در نیاورد که اگر نظامی ها به ما ایراد گرفتند فقط یک موبایل ضبط شود. بالاخره مناره های مسجد را دیدیم و با امیدواری بیشتری به مسیر ادامه دادیم اما نزدیک تر شدن ما به مسجد همان و نشستن قطرات عرق ناشی از استرس بر پیشانی راننده مان همان! بالاخره به حدود صد متری مسجد جامع آغدام رسیدیم اما غافلگیر شدیم چون گویی ایست و بازرسی منطقه درست به ورودی محوطه مسجد منتقل شده بود، جاده توسط راه بند بسته شده بود و یک سرباز مسلح پیش آن نشسته بود. با دیدن سرباز کمی امیدهایمان برای جلوتر رفتن کم رنگ شد و منتظر بودم راننده با آن حجم از اضطراب جا بزند که خوشبختانه پیاده شد و برای گفت و گو به سمت سرباز رفت؛ سرباز به او گفت نمی تواند اجازه دهد از سمتی که او نگهبانی می دهد به سمت مسجد برویم اما خوشبختانه گرا داد از جاده کناری بروید و سپس به سمت راست بپیچید تا به پشت مسجد برسید و از آنجا به داخل مسجد بروید. حرکت کردیم و با کلی اضطراب پس از دیدن اولین سرباز به سمت پشت مسجد رفتیم، حدود سیصد متری ساختمان مسجد بودیم که راننده پایش را روی ترمز گذاشت و وقتی نگاهش کردم دیدم عرق پیشانیش را کاملا خیس کرده، استرس زیادی گرفته بود، به ما فهماند که دیگر جلوتر نمی رود و وقتی علت را پرسیدیم ساختمان بلند بتونی را نشان داد که گویا محل حضور نظامی ها بود و می خواست خودرویش در دیدرس آن ساختمان نباشد.

فاصله ای که از مسجد جامع آغدام حین پیاده شدن از خودرو داشتیم

فاصله ای که از مسجد جامع آغدام حین پیاده شدن از خودرو داشتیم

سکوت محض در فضا حاکم بود و گاهی از سمت آن ساختمان بتونی صدای واق سگی می آمد. به دوستانم گفتم پیاده شوید بقیه اش را پیاده می رویم. با نشان دادن عدد ۲۰ درون ماشین حساب گوشی به راننده فهماندم که ۲۰ دقیقه منتظر بماند ما به داخل مسجد می رویم و برمی گردیم که خوشبختانه منظورمان را خیلی خوب متوجه شد. حرکت کردیم و با قدم هایی تند و نزدیک به هم به سمت مسجد رفتیم. آن حجم از سکوت و صدای واق آن سگ واقعاً استرس زا بود. از شانس خوبمان هیچ سربازی را تا رسیدن به محوطه مسجد ندیدیم، دور محوطه مسجد را خندقی به عمق یک متر کنده بودند که به دلیل سستی خاک و نخاله های درونش کمی رسیدن به مسجد را دشوار کرده بود اما ما به قدری استرس داشتیم که از موانع سخت تر از آن هم به سرعت می گذشتیم. بالاخره درون محوطه رسیدیم و ابهت مناره های مسجد تاریخی که در سال ۱۸۷۰ توسط کربلایی صفی خان قره باغی ساخته شده است، خودنمایی می کرد. آثاری ناچیز از جدول بندی و موزاییک کاری کف محوطه مسجد باقی مانده اما آن جا هم در محاصره ی رشد انواع و اقسام درختچه و بوته هرز بود. چشم هایم در جستجوی ورودی مناره های مسجد بود تا از آن ها بالا برویم و این شهر ارواح را از بلندی تماشا کنیم که از اقبال خوب ورودی مناره ها درست پشت مسجد و مشرف به حیاط بود.

مناره های مسجد جامع آغدام

مناره های مسجد جامع آغدام

خیلی سریع از پله های مارپیچ و خشتی و چوبی مناره ها بالا رفتیم. حین بالا رفتن از ایوانی که مشرف به درون ساختمان مسجد بود توانسیم شبستان و اندرونی آن را که بر روی ستون هایی سنگی بنا شده بودند ببینیم. در ادامه درون مناره بسیار تاریک شد که از چراغ قوه گوشی برای بالا رفتن کمک گرفتیم.

فضای داخلی مسجد جامع آغدام (دارای ۹ طاق ضربی کوچک با ستون های سنگی سفید که گنبد خشتی طاق ها از بیرون مسجد هم پیداست)

فضای داخلی مسجد جامع آغدام (دارای ۹ طاق ضربی کوچک با ستون های سنگی سفید که گنبد خشتی طاق ها از بیرون مسجد هم پیداست)

بالاخره به بالای مناره رسیدیم، صحنه ی روبرو عجیب نفس گیر، سوال برانگیز و حزن انگیز بود، وسعت شهر را تازه درک کرده بودیم و ساختمان های سفید مدرنی که همگی مخروبه بودند و تا چشم کار می کرد هیچ جای شهر هیچ ساختمان سالم و هیچ جنبنده ای دیده ای نمی شد. علاوه بر بمباران، پس از جنگ خیلی از ساختمان ها برای استفاده از مصالح آن ها مورد غارت قرار گرفته بودند و تمام این تخریب ها برای این بود که فکر برگشت و نزدیک شدن دوباره به قره باغ کوهستانی به ذهن آذربایجانی ها خطور نکند. از آن بالا فکر می کردم بتوانم به راحتی محدوده استادیوم قدیمی تیم فوتبال قره باغ را پیدا کنم اما حجم مخروبه ها و رویش نامنظم گیاهان مانع از آن می شد که محدوده ای را بتوانیم متمایز کنیم.

نمای شهر آغدام رو به جنوب از بالای مناره های مسجد جامع آغدام

نمای شهر آغدام رو به جنوب از بالای مناره های مسجد جامع آغدام

نمای شهر آغدام رو به جنوب غرب (منطقه سرسبز تر) از بالای مناره های مسجد جامع آغدام

نمای شهر آغدام رو به جنوب غرب (منطقه سرسبز تر) از بالای مناره های مسجد جامع آغدام

از بالای مناره ها اگر به سمت جنوب شرق نگاه کنید، عمارت دوره جوانی پناه علی خان جوانشیر و گنبد آرامگاه خانوادگی او که پیش از جنگ به عنوان آثار فرهنگی و تاریخی آذربایجان محسوب می شدند به وضوح پیداست که خوشبختانه سالم به نظر می رسند. پشت این عمارت ورزشگاه خانگی تیم فوتبال قره باغ قرار داشت (افتتاح در سال ۱۹۵۲) که امروزه از کل آن ورزشگاه و درختان بلند اطرافش فقط زمینی مسطح باقی مانده است. بازی های تیم فوتبال قره باغ هم اکنون در ورزشگاه های مدرن باکو برگزار می شود و این تیم در لیگ اروپا حضور دارد و اتفاقا یکی از جنجالی ترین صحنه های لیگ اروپا در سال ۲۰۱۹ در جریان بازی این تیم با تیم دودلانژ لوکزامبورگ رخ داد، جایی که اواسط بازی کوادکوپتری با حمل پرچم جمهوری آرتساخ بر روی زمین برای دقایق زیادی این بازی را متوقف کرد که نشان داد روند صلح بین دو کشور هنوز پیچیده است.

نمای شهر آغدام رو به جنوب شرق

نمای شهر آغدام رو به جنوب شرق

تصویر بازی فوتبال تیم های دودلانژ و قره باغ (عکس از اینترنت)

تصویر بازی فوتبال تیم های دودلانژ و قره باغ (عکس از اینترنت)

تصویری قدیمی از مسجد جامع آغدام در دوران قبل از جنگ قره باغ (عکس از اینترنت)

تصویری قدیمی از مسجد جامع آغدام در دوران قبل از جنگ قره باغ (عکس از اینترنت)

یکی دیگر از ساختمان های نمادین شهر آغدام عمارت چایخانه بود که در راستای تشویق کارگران به کاهش مصرف نوشیدنی های الکلی در دوران آذربایجان شوروی ساخته شده بود. شمایل این ساختمان سه طبقه مشابه بناهای سنتی-مذهبی شرق آسیا (پاگودا) بود و سه طبقه با پلکانی مارپیچ به هم متصل می شدند. ما بر حسب تصاویری که دیده بودیم گمان می کردیم که مخروبه ها و پلکان ورودی این عمارت را می بینیم اما همان مخروبه ها هم به طور کامل جمع آوری شده بود. در تصویر زیر ورودی این ناحیه با هایلایت قرمز رنگ متمایز شده است و ما از کنار همین مخروبه های عمارت چایخانه به مسجد رسیده بودیم. بعد از جنگ عمارتی دقیقا مشابه با آنچه تخریب شد در بخش کوزانلی آذربایجان در نزدیکی نوار مرزی آغدام ساخته شد و همچنین تیم فوتبال قره باغ از سال ۲۰۰۹ به عنوان تیم این منطقه معرفی شد.

تمام آنچه از عمارت چایخانه در شهر آغدام باقی مانده است

تمام آنچه از عمارت چایخانه در شهر آغدام باقی مانده است

تصویری قدیمی از فضای شهر آغدام و عمارت چایخانه در دوران قبل از جنگ قره باغ (عکس از اینترنت)

تصویری قدیمی از فضای شهر آغدام و عمارت چایخانه در دوران قبل از جنگ قره باغ (عکس از اینترنت)

وقتی از مناره پایین آمدیم اضطراب و نگرانی همسفرانم دو چندان شده بود، چون متوجه بودیم که در یک منطقه نظامی هستیم که چشم اندازش بسیار بی روح و جدی بود و ناخودآگاه همه ما به سرعت به دنبال برگشتن و رسیدن به ماشین بودیم که می توانست از اضطرابمان کم کند. هر چند خود من خیلی مایل بودم بیشتر محیط مسجد را ببینم و عکاسی کنم اما آن حجم از اضطراب که در گروه بود و قولی که به راننده برای بازگشت تا بیست دقیقه داده بودیم و همچنین نزدیکی غروب آفتاب، مانع از ماجراجویی بیشتر می شد. دقیقا در دقیقه بیستم به چند متری ماشین رسیدیم، راننده از لای درختان بیرون آمد و سطلی در دست داشت، به او که رسیدیم از درون سطل به ما تعدادی انجیر سیاه ریز رسیده و شیرین داد، انجیرها را شستیم و خوردیم تا قند خونمان بازگردد و چون این شهر متروکه جایی را نداشت که بتوان سوغاتی تهیه کرد از درختانش چند انار ترش به یادگار کندیم. در راه برگشت از جاده شمالی تر متصل به آغدام، برگشتیم. در نزدیکی های اتوبان خانه ای دیدیم که حصار داشت و گویا محل زندگی خانواده ای بود و کمی جلوتر چند خوک را در حال گشت و گذار در مخروبه ها دیدیم که نشان از این می داد که بخش غربی آغدام بر خلاف بخش شرقی آن کاملا بدون سکنه نیست.

خوکی در جستجوی غذا در غرب آغدام

خوکی در جستجوی غذا در غرب آغدام

هنگام برگشت واقعا خوشحال بودیم که توانسته بودیم برنامه سفر آن روز را هم با موفقیت اجرا کنیم و برای کسی با تمام ریسک های موجود مشکلی پیش نیامد، هر چند بازدید از آغدام بسیار متفاوت از سایر از مراحل سفر بود و فقط می شد جو مرموزش را تجربه و حین عبور از آن تاریخ و بلایای ناشی از جنگ افروزی را مرور کرد. هنگام برگشت آفتاب غروب کرده بود و راننده خوش اخلاقمان هم برای اینکه در شادی و شوخی های ما شرکت کند برای ما یک آهنگ ارمنی از اندی گذاشت! در آخر نیز برای قدردانی از راننده، ۱۰۰۰ درام بیشتر از مبلغی که با او توافق کرده بودیم به او دادیم.

در تاریکی شب به استپاناکرت رسیدیم. تندیس صلیب بسیار بزرگی نیز در تپه های مابین استپاناکرت و شوشی دیده می شود که با پنجاه متر ارتفاع دومین صلیب بلند اروپا است و با نورپردازی در شب بسیار متمایز است.

صلیب بزرگ شهر استپاناکرت در شب

صلیب بزرگ شهر استپاناکرت در شب

شبانه کمی در محیط شهری قدم زدیم، یکی از زیبایی های استپاناکرت پلاک خانه هایش است که از جنس کاشی لعابدار رنگی با طرح انار است. آن شب به رستوران بزرگ و زیبای مشرف به هتل ارمنستان (رستوران باغ فلورانس) رفتیم و با حدود نفری ۴۴۰۰ درام شام لذیذ و مفصلی خوردیم. گویا نیمی از ساختمان این رستوران در دوران قبل از جنگ موزه مطالعات محلی بوده است که در سال ۱۹۷۷ افتتاح شده بود.

پلاک خانه ها در خیابان تومانیان استپاناکرت

پلاک خانه ها در خیابان تومانیان استپاناکرت

فضای داخلی رستوران باغ فلورانس

فضای داخلی رستوران باغ فلورانس

در سطح شهر تابلوهای نقاشی شده به همراهی جملاتی با اثر روانی مثبت برای شهروندان به ویژه کودکان نصب شده است که نفهمیدیم ترجمه انگلیسی بر روی آن ها جهت تشویق کودکان به یادگیری زبان انگلیسی بود یا صرفا تبلیغی نمادین از جلوه ی تغییرات در آرتساخ پس از جنگ.

تابلوهای انگیزشی در شهر استپاناکرت

تابلوهای انگیزشی در شهر استپاناکرت

کتابخانه دانشگاه آرتساخ یکی از مکان های نمادین شهر استاپاناکرت است که شوربختانه در هنگام بازدید ما به دلیل بازسازی کاملا تعطیل بود، ساختمان قدیمی دانشگاه نیز در نزدیکی های میدان شاهومیان قرار دارد که متروکه باقیمانده است اما برنامه هایی برای بازسازی آن هم وجود دارد. فضای بزرگی در مقابل ساختمان کتابخانه دانشگاه وجود دارد که در واقع فضای تجمع و گردش شبانه مردم استپاناکرت است اما به دلیل اینکه این مکان در حال نوسازی است این تجمع و گشت شبانه در مقابل ساختمان مجلس و تحت نظر پلیس انجام می شود.

کتابخانه دانشگاه آرتساخ

کتابخانه دانشگاه آرتساخ

ساختمان متروکه دانشگاه آرتساخ

ساختمان متروکه دانشگاه آرتساخ

پیاده روی شبانه مردم در مقابل ساختمان مجلس

پیاده روی شبانه مردم در مقابل ساختمان مجلس

در خصوص آب آشامیدنی و نوشیدنی های گرم مانند انواع چای، شیر و قهوه در کل مناطق ارمنستان و قره باغ کوهستانی فرهنگ خوبی وجود دارد. در نقاط مختلف شهر چشمه های همیشه فعال آب آشامیدنی وجود دارد که دایما روان و فاقد شیر هستند و می توان گفت آب بسیار با کیفیت و خنکی هم داشتند. این چشمه ها اغلب بر روی سکوهایی سنگی یا سیمانی با ارتفاع مناسبی تعبیه شده اند. برای نوشیدنی های گرم هم در سراسر شهر کیوسک هایی نصب شده است که با سکه و با حدود ۱۰۰ تا ۳۰۰ درام می توانید نوشیدنی مورد نظر خود را توسط دستگاه اتوماتیک در هر ساعتی از شبانه روز که بخواهید تهیه کنید، چنین زیرساخت و امکانات شهری برای تهیه آب و نوشیدنی های گرم را در جایی قبلا ندیده بودیم.

روز پنجم؛ تاتیک و پاپیک، شوشی، دره هانات، جنگل توپخانه

صبح پس از صرف صبحانه خیلی ساده در هاستل پیاده رفتیم تا مجسمه تاتیک و پاپیک به معنای مادربزرگ و پدربزرگ که نام دیگر آن “ما کوه هایمان هستیم” هست را ببینیم. این مجسمه سنگی که در سال ۱۹۶۷ توسط سرگیس باغداساریان که خود متولد روستایی در جنوب خانات قره باغ بود ساخته و تکمیل شده است به نوعی نماد میراث ارمنیان منطقه قره باغ کوهستانی است. علت اینکه در ساخت آن فقط از عناصر سرها بر روی تپه ای بلند استفاده شده است این است القا کند ارامنه ریشه در این سرزمین دارند.

مجسمه تاتیک و پاپیک ( مادربزرگ و پدربزرگ یا ما کوه هایمان هستیم) در استپاناکرت

مجسمه تاتیک و پاپیک ( مادربزرگ و پدربزرگ یا ما کوه هایمان هستیم) در استپاناکرت

سوغاتی فروشی در محل مجسمه تاتیک و پاپیک

سوغاتی فروشی در محل مجسمه تاتیک و پاپیک

پس از دیدن تاتیک و پاپیک و خرید سوغاتی راهی ترمینال مرکزی استپاناکرت شدیم تا به شهر تاریخی شوشی برویم. در این ترمینال برای تمام شهرهای آرتساخ و مقصد ایروان و گوریس مینی بوس وجود دارد. چون می دانستیم روز بعد هم از همین ترمینال می خواهیم به سمت ایروان حرکت کنیم از دفتر ترمینال که شامل فقط دو باجه بود پیگیر رزرو صندلی برای سفر به ایروان شدم، برخلاف مسیر گوریس-استپاناکرت برای مسیر استاپاناکرت-ایروان حتما می بایست بلیط تهیه می کردیم و گمانم با توجه به تعداد کم وسیله نقلیه شاید اگر تهیه این بلیط را به صبح روز بعد موکول می کردیم ظرفیت مینی بوس کاملا پر می شد و از برنامه عقب می ماندیم بنابراین تنها دقیقه ای قبل از حرکت مینی بوس شوشی، بلیط مقصد ایروان را با بهای نفری ۴۵۰۰ درام تهیه کردیم و سپس راهی شهر شوشی (به ارمنی) یا شوشا (به آذربایجانی) شدیم. کرایه مینی بوس استپاناکرت-شوشی نفری ۱۸۵ درام بود. مینی بوس درون شهری شوشی بسیار مدرن و تمیز است، با پنجره های بزرگ که می توانید به راحتی اطراف را تماشا کنید. انگیزه اصلی سفر ما به شوشی دیدن جاذبه های تاریخی و طبیعی آن بود. در همان بدو ورود به شهر عمارتی قدیمی و بازسازی شده با مجسمه هایی تخریب شده در مقابلش به چشم می خورد که گویا این بنا در اصل کاروانسرایی بوده متعلق به بازرگانی آذربایجانی به نام آقا قهرمان میرسیابا که پس از جنگ قره باغ از آن به عنوان گالری فرهنگ و هنر استفاده می شود.

مجسمه ای با لباسی مشابه با البسه ایرانیان در دوره قاجار در مقابل گالری فرهنگ و هنر شوشی

مجسمه ای با لباسی مشابه با البسه ایرانیان در دوره قاجار در مقابل گالری فرهنگ و هنر شوشی

اگر بخواهیم شهر شوشی (شوشی به ارمنی و شوشا به آذربایجانی) را بسیار بهتر بشناسیم باید آن را اینگونه معرفی کنیم، شوشی پایتخت خانات قره باغ تا زمان شکل گیری اتحاد جماهیر شوروی بود. شهری که پناه علی خان جوانشیر با تأسیس روستایی به نام پناه آباد در جوار منطقه ارمنی نشین شوش پایه های اولیه آن را تأسیس کرد و سپس پسرش ابراهیم خلیل خان جوانشیر تا آخرین روزهای عمرش در توسعه اش کوشید و از تمامیت ارضی آن دفاع کرد. مشهورترین دفاع او هم ایستادگی در مقابل سپاه نیرومند آغا محمد خان قاجار بود. شوشی تنها شهری بود که آغا محمد خان قاجار در اولین حمله به خانات قره باغ، ایروان و گرجستان نتوانسته بود تسخیرش کند و در مقابل ایستادگی ساکنین ارمنی و مسلمانش تسلیم شده بود و در دومین حمله هم پس از چندین روز مبارزه و با شرط انجام مذاکراتی توانسته بود به درون دژ شوشی راه پیدا کند. شوشی محل قتل اولین پادشاه قاجاریه هم هست. آغا محمد خان تنها چند روز پس از تسلط بر این شهر توسط سربازانش در این شهر به قتل رسید و ابراهیم خلیل خان از بیم واکنش های جانشین او، برای نشان دادن ارادت خود به شاه بعدی ایران مراسم باشکوهی برای تشییع پیکر آغا محمدخان برگزار کرد و همچنین یکی از دختران خود به نام آغابیگم آغا را به همسری ولیعهد بابا خان (فتحعلی شاه قاجار) در آورد که بعدها لقب ملکه ایران را نیز از آن خود نمود و در سال های پایانی عمر خویش حاکم قم گردید. پس از شکست ایران از روسیه تزاری، و ضعیف تر شدن موقعیت خاندان جوانشیر در شوشی جمعیت بسیاری از ارامنه از شهرها و خانات اطراف به این شهر کوچ کردند. در این برهه شوشی به همت خاندان جوانشیر از نظر اقتصادی و فرهنگی بسیار توسعه یافته تر از باکو بود و پس از تفلیس بزرگترین شهر منطقه قفقاز بود. در اوایل قرن بیستم تنش ساکنان ارمنی و آذربایجانی که مسلمان بودند در کل ناحیه قفقاز بالاگرفت و این تنش دو دلیل داشت، اول اینکه پس از افول پادشاهی ایران و تسلط روس ها بر ممالک قفقاز و همچنین افزایش مهاجرت ارامنه از سوی شهرهای تحت سلطه عثمانی، جمعیت ارامنه شهرها در اثر مهاجرت، پیوسته در حال افزایش بود و دوم اینکه در این برهه مشابه با سایر مردمان غیرروسی حاشیه امپراطوری روسیه، مردم ناحیه قفقاز هم به دنبال استقلال فرهنگی و سرزمینی بودند که انقلاب های بورژوازی و بلشویکی هم در نتیجه این اقدامات بود. این تنش ها در مارچ ۱۹۲۰ به اوج خودش رسید و خسروبیک سلطانف فرماندار وقت شوشی دستور جهاد اسلامی علیه ارامنه شهر شوشی را صادر کرد که طی آن کشتار وسیع ارامنه در نیمه ارمنی نشین این شهر اتفاق افتاد و تمام بناهای این نیمه شدیدا تخریب شد. این نیمه مخروبه شهر تا سال ۱۹۶۰ به حال خودش رها شده بود و پس از آن رهبری کمونیستی باکو تصمیم به جمع آوری مخروبه ها و بازسازی بعضی از آن ها گرفت. بقایای سه کلیسای ارمنی و یک کلیسای روسی به طور کامل تخریب و جمع آوری شد و در قسمت ارمنی نشین شهر آپارتمان های ساده ای مطابق با سبک خانه سازی های دوره ی نیکیتا خروشچف ساخته شد.

تصویری از نیمه ی ارمنی نشین شهر شوشا پس از قتل عام ارامنه به دست ساکنین آذربایجانی شهر شوشا در سال ۱۹۲۰ (عکس از اینترنت)

تصویری از نیمه ی ارمنی نشین شهر شوشا پس از قتل عام ارامنه به دست ساکنین آذربایجانی شهر شوشا در سال ۱۹۲۰ (عکس از اینترنت)

تصویری از نیمه ی ارمنی نشین شهر شوشا پس از قتل عام ارامنه به دست ساکنین آذربایجانی شهر شوشا در سال ۱۹۲۰ و مخروبه ی کلیسای جامع شوشی (عکس از اینترنت)

تصویری از نیمه ی ارمنی نشین شهر شوشا پس از قتل عام ارامنه به دست ساکنین آذربایجانی شهر شوشا در سال ۱۹۲۰ و مخروبه ی کلیسای جامع شوشی (عکس از اینترنت)

تسلط آذربایجان شوروی بر شهر شوشا تا آغاز جنگ قره باغ پس از فروپاشی شوروی ادامه داشت و از آنجاییکه که در خلال جنگ این شهر یکی از پایگاه های اصلی حمله آذربایجانی ها به پایتخت (استاپاناکرت) شده بود، در ماه می ۱۹۹۲ شهر توسط ارامنه محاصره شد و آذربایجانی ها از آنجا فرار کردند. در این حین شهر توسط ارامنه غارت و به آتش کشیده شد به گونه ای که در سال ۲۰۰۲ یعنی ده سال پس از اشغال شهر توسط نیروهای ارمنی، هنوز ۸۰ درصد از شهر غیرقابل استفاده بود. پس از پایان جنگ رفته رفته جمعیت ارامنه ای که از سوی شهرهای آذربایجان به این منطقه پناهنده شده بودند در آن ساکن شدند و امروزه جمعیت شهر تازه به نیمی از میزان جمعیت آن پیش از آغاز جنگ قره باغ رسیده است و کل جمعیت شهر را ارامنه تشکیل می دهند.

به شوشی رسیدیم و در همان ابتدای ورودی شهر توانستیم یکی از چشمه های تاریخی ساخته شده به فرمان خورشید بانو جوانشیر، تنها فرزند مهدیقلی خان جوانشیر آخرین حاکم خانات قره باغ به نام چشمه ی خان قیزی را ببینیم که در سال ۱۸۷۳ ساخته شده است. خورشید بانو یکی از شاعران معاصر آذربایجانی محسوب می شود که اشعاری به ترکی و فارسی دارد و تخلص ناتوان را برای خود انتخاب کرده بود. عمه او آغابیگم آغا همسر فتحعلی شاه قاجار نیز شاعر بود و تخلص آغاباجی را داشت. یکی دیگر از عمه های او به نام گوهر آغا دو مسجد در شوشی تأسیس کرد که هنوز برجا مانده اند. دو فرزند پسر خورشید بانو نیز اشعاری به فارسی از خود به یادگار گذاشته . خورشید بانو خدمات شایسته ای برای مردم شهرهای قره باغ در امور خیریه ، توسعه امکانات شهری،ترویج ادبیات فارسی و ایجاد سیستم آب رسانی داشت و چشمه هایی که او با سنگ سفید منطقه شوشی برای مردم ساخته بود جزو آثار تاریخی، فرهنگی و حفاظت شده محسوب می شوند.

چشمه تاریخی خان قیزی در شهر شوشی

چشمه تاریخی خان قیزی در شهر شوشی

چون اماکن تاریخی مرتبط با ایرانی ها و آذری ها روی نقشه نشان نشده است خیلی خوب نمی دانستیم باید به کدام سمت برویم و به چه بنایی برسیم، فقط می دانستیم اسم محله ای که در آن هستیم از دوره قاجاریه به محله ی بازار باشی مشهور است. شاید اگر تصویر چشمه خورشید بانو را قبلا در اینترنت ندیده بودم نمی دانستیم کجا هستیم و چه چیزی را داریم تماشا می کنیم چون جلوی آثار تاریخی اینچنین فقط تابلویی نصب شده است که تأکید می کند این اثر تاریخی است اما اشاره نمی کند چرا تاریخی است، از کجا آمده و چه کسی بانی آن بوده است و این نشان می دهد کینه ورزی بین ارامنه و آذربایجانی ها لااقل در هنگامه نصب این تابلو ها همچنان وجود داشته است. باز هم از روی عکس هایی که دیده بودیم توانستیم عمارت بزرگ و مخروبه اما بلند و باشکوه ناتوان را هم در پشت چشمه پیدا کنیم. به دلیل رویش حجم زیادی گیاه وحشی در پیرامون آن عملا هیچ راه ورودی نداشت و تمام بنا بدون سقف بود. در نزدیکی بنا محوطه ای وجود دارد که گویا در دوره ای به پارک تبدیل شده بود اما از فرسودگی تجهیزاتش می توان فهمید مدت هاست مورد استقبال ساکنین شهر نبوده است. درست در کنار این پارک عمارتی قدیمی قرار دارد که نسبتا سالم مانده است و یک نگهبان در آن زندگی می کرد که خوشبختانه کمی انگلیسی بلد بود و با ما هم صحبت شد و توضیح داد که این ساختمان که منسوب به املاک عمارت اسد بیک است قبلا مقر نظامی بوده است. می شد حدس زد که این ساختمان و تمام محوطه پشت سرش رو به شمال بخشی از بقایای همان پادگان نظامی روس ها است که توسط ژنرال سیسیانوف در حین جنگ های ایران و روس در اوایل قاجاریه پس از اشغال شوشا توسط قوای روسی ساخته شد. سر بریده ی سیسیانوف یا به روایتی دست های بریده ی او بعد ها پس از ترورش در باکو برای فتحعلی شاه قاجار فرستاده شد.

مخروبه های عمارت (کاخ) خورشید بانو جوانشیر (ناتوان)

مخروبه های عمارت (کاخ) خورشید بانو جوانشیر (ناتوان)

مخروبه های کاخ خورشید بانو جوانشیر (ناتوان)

مخروبه های کاخ خورشید بانو جوانشیر (ناتوان)

مقر نظامی ( عمارت اسد بیک) در شوشی

مقر نظامی ( عمارت اسد بیک) در شوشی

در امتداد عمارت باشکوه خورشید بانو پیاده رفتیم تا شاید یک ورودی به آن بیابیم که البته موفق نشدیم اما بسیار تصادفی به برج و باروی تاریخی شهر رسیده بودیم. جایی که آقا محمدخان قاجار به دفعات در ورود به آن ناکام مانده بود و نقش مهمی را در حفاظت از پایتخت خانات قره باغ در برهه های مختلف تاریخی داشت. در محوطه داخلی دیواره ی قلعه جشنواره فرهنگی برپا بود که با پخت نان و سرو کردن چای سماور ذغالی و گلیم بافی از بینندگان پذیرایی می کردند. ما در این محوطه با تعدادی دانشجو آشنا شدیم که دانشجوی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه ایروان بودند و مثل بلبل فارسی حرف می زدند!

برج و باروی تاریخی شهر شوشا

برج و باروی تاریخی شهر شوشا

ظهر شده بود و باید سخت ترین بخش برنامه روز را که طبیعت گردی درون دره هانات (به ارمنی) یا دره داشالتی (به آذربایجانی) بود را زودتر آغاز می کردیم، چون می دانستیم در آن آفتاب مرداد پیمایش نسبتا دشواری را خواهیم داشت. مسیر پیمایش تا ابتدای دره هانات در جنوب شوشی به گونه ای بود که از کنار هر دو مسجد عهد قاجاری شهر شوشی عبور می کردیم. این دو مسجد از سالم ترین مساجد باقیمانده ی شهر هستند که زمانی تعداد آن ها به هفده عدد می رسید. همچنین در حال حاضر شهر شوشی فقط دو کلیسا به نام کلیسای جامع شوشی و کلیسای سبز دارد که در این سفر فرصتی برای بازدید از آن ها به وجود نیامد. برای رسیدن به مساجد می بایست از محله ای عبور می کردیم به نام محله میانه و خیابانی به نام دومان که یک سمت آن آپارتمان های به جا مانده از دوران اتحاد جماهیر شوروی با ظاهری ژنده و سورئال و سمت دیگر آن را آپارتمان های نوساز و رنگارنگ تشکیل می دادند.

خیابان دومان در شوشی

خیابان دومان در شوشی

آپارتمان های ضلع غربی خیابان دومان در شوشی

آپارتمان های ضلع غربی خیابان دومان در شوشی

آپارتمان های ضلع شرقی خیابان دومان در شوشی

آپارتمان های ضلع شرقی خیابان دومان در شوشی

انتهای این محله مسجد گوهر آغای بالا یا یوخاری گوهر آغا قرار دارد که تمام رخ حتی از راه دور پیداست. از اواسط محله هم در فاصله ای دور در شرق مناره های زیبای مسجد گوهر آغای پایین یا عاشاقی گوهر آغا که ۹ سال زودتر از مسجد گوهرآغای بالا ساخته شده است خودنمایی می کند ، این دو مسجد معماری بسیار مشابهی با مسجد آغدام دارند و تنها فرق آن ها در این است که مناره های مسجد گوهر آغای بالا در بخش جلویی نمای اصلی آن قرار دارند.

مناره های منحصر بفرد و خشتی مسجد عاشاقی گوهر آغا در شوشی

مناره های منحصر بفرد و خشتی مسجد عاشاقی گوهر آغا در شوشی

مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

اینکه مناره های مسجد گوهرآغای بالا فاقد تاج بود و دورتادور داربست داشت باعث تعجب ما شده بود اما پس از ورود به مسجد دریافتیم که مسجد در حال بازسازی کامل است. گروهی از اساتید تبریزی با دقت و ظرافت بسیاری در حال بازسازی تمام اجزای مسجد از جمله مدرسه علمیه مجاور آن بودند. مرمت این مسجد با ابتکار دولت آرتساخ جهت توسعه گردشگری و افزایش میزان بازسازی بخش تاریخی شهر شوشی با همکاری بنیاد حفظ و نگهداری میراث تاریخی شرقی IDeA و با پشتیبانی روبیک وارطانیان سرمایه دار و بانکدار ارمنی آغاز شده است. آن گونه که ما از تیم بازسازی پرسیدیم بازسازی مسجد گوهرآغای پایین هم در برنامه کاری این مجموعه قرار دارد. در سر در ورودی مسجد گوهرآغای بالا و درون ساختمان آن نیز کتیبه ای سنگی به زبان فارسی قرار دارد که خیلی خوب محافظت شده است و نشان از میزان علاقه اهالی شوشا به زبان فارسی و ترویج روز افزون این زبان در میان آن ها در قرن هجدهم و نوزدهم دارد.

فضای داخلی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

فضای داخلی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

شجره نامه به زبان فارسی درون مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

شجره نامه به زبان فارسی درون مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

شجره نامه به زبان فارسی در سر در ورودی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

شجره نامه به زبان فارسی در سر در ورودی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

لوحی که نشان دهنده ی سال ساخت مسجد و معمار آن است

لوحی که نشان دهنده ی سال ساخت مسجد و معمار آن است

در ادامه مسیر به سمت دره هانات مجدد به ساختمان های عهد شوروی و بندهای لباسی که بین آن ها آویزان بود رسیدیم. کودکان درون کوچه در حال بازی بودند اما به شدت محافظه کار هم بودند، با غریبه ها زیاد عکس نمی گیرند و از غریبه هیچ خوراکی قبول نمی کنند. از یونیفورم های نظامی در حال خشک شدن بر روی بند رخت ها می توان درک کرد که محله نظامیان زیادی را پذیرفته است.

آپارتمان های قدیمی محله میانه در شوشی

آپارتمان های قدیمی محله میانه در شوشی

آپارتمان های قدیمی محل میانه در شوشی

آپارتمان های قدیمی محل میانه در شوشی

ویرانه ی باقیمانده از خانه ای منسوب به قنبر دیِر (قرن نوزدهم)

ویرانه ی باقیمانده از خانه ای منسوب به قنبر دیِر (قرن نوزدهم)

پس از این محله به کوچه ی ورودی مسجد گوهرآغای پایین می رسیم. کمی که وارد کوچه می شویم در محوطه ای سوت و کور، منظره آپارتمان های سوخته و مخروبه و خالی از سکنه با کلی اثر توپ و تیر بر روی دیواره های آن ها شوکه کننده است.

آپارتمان های سوخته و مخروبه مشرف به مسجد عاشاقی گوهر آغا

آپارتمان های سوخته و مخروبه مشرف به مسجد عاشاقی گوهر آغا

خیلی دوست داشتیم داخل مسجد گوهرآغای پایین را هم ببینیم اما ورودی آن با حجمی از نخاله و بوته های وحشی و بلند مسدود بود و کودکانی که سر کوچه بازی می کردند تأکید کردند که این مسجد راه ورودی مناسبی ندارد. آن بچه ها خونگرم ترین افرادی بودند که در شوشی دیدیم، تمشک های درشتی چیده بودند که از آن ها به ما تعارف کردند و از ما پشمک قبول کردند و ما را تا ابتدای مسیر پیمایش دره هانات بدرقه کردند تا اطمینان یابیم مسیر را درست آمده ایم.

مسجد عاشاقی گوهر آغا در شوشی

مسجد عاشاقی گوهر آغا در شوشی

نمای شهر رو به جنوب شرق و به سوی دره هانات و جنگل توپخانه از بالای مناره ی مسجد عاشاقی گوهر آغا (تصویر گوگل)

نمای شهر رو به جنوب شرق و به سوی دره هانات و جنگل توپخانه از بالای مناره ی مسجد عاشاقی گوهر آغا (تصویر گوگل)

اما چرا می خواستیم به دره هانات برویم؟ به دو دلیل، در اواسط دره و در حاشیه رودخانه آبشاری زیبا و خزه ای وجود دارد به نام آبشار زونتیک و در بلندترین نقطه دره نیز دشتی وسیع با چشم اندازی نفس گیر نسبت به دره هست به نام جیدیر دوزو یا میدان اسب سواری که چشم انداز مقابلش ذخیره جنگلی توپخانه است و این نام را از زمان تصرف شوشی توسط آقا محمد خان قاجار وام گرفته است که در ادامه درمورد آن خواهم گفت.

از روی جی پی اس به سمت پایین دره حرکت کردیم، ابتدای مسیر چون صخره های بلندی در سمت چپ ما وجود داشت سایه خوبی برای پیمایش داشتیم. در امتداد مسیر به جایی مانند چراگاه رسیدیم که درب بزرگ دست سازی داشت و چاره ای نبود که در را باز کنیم و ادامه مسیر دهیم. پس از این چراگاه جنگلی کوچکی در مقابل است که آخرین نقطه ای بود که تا قبل از رسیدن به پایین دره به ما امکان حرکت در سایه را می داد. پس از آن پاکوب در علفزار خشکی که گاهی بوته هایش سبب مخفی شدن پاکوب می شدند ادامه مسیر دادیم، چون می دانستیم مسیری که در حال پیمایش آن هستیم بخشی از مسیر طبیعت گردی شناخته شده در سطح بین الملل به نام Janapar Trail است و هر ساله طبیعت گردان زیادی از سراسر جهان برای تجربه طبیعت گردی این مسیر ۵۰۰ کیلومتری از جنوب آرتساخ تا شمال غرب آن در طی دو هفته به این کشور می آیند. به خاطر این اعتبار بین المللی سرتاسر مسیر توسط علائمی برای طبیعت گردان علامت گذاری شده است تا در مواقع ضروری از آن ها استفاده کنند و ما از رویت این علائم برای اطمینان از مسیریابی نیز غافل نبودیم چون به نظر می آمد برخی از نقاط مشخص شده در جی پی اس دیگر سهولت پیمایش ندارند و می بایست دنبال پاکوب جایگزین می گشتیم.

ابتدای مسیر پیمایش دره هانات (داشالتی)

ابتدای مسیر پیمایش دره هانات (داشالتی)

علامت گذاری های مسیر طبیعت گردی Janapar Trail

علامت گذاری های مسیر طبیعت گردی Janapar Trail

آفتاب تند و مسیر پر از بوته و خار بود و رفته رفته بدنمان خسته و جیره آبمان رو به اتمام بود. هیچ چشمه فعالی در سراسر مسیر نبود اما در اواسط راه چشم انداز کامل دره هانات و جنگل انبوه درونش روحیه پیمایش را به ما باز می گرداند.

دره هانات

دره هانات

هر چه به پایین دره می رفتیم شیب کمی تندتر و پیمایش دشوار تر می شد. در نزدیکی های پل تاریخی دره هانات که سیصد سال پیش با سنگ و ساروج ساخته شده است و هنوز هم پابرجاست آرامستانی تاریخی مخصوص ارامنه قرار دارد که احتمال زیاد متعلق به ارامنه روستای باستانی هانات در حاشیه این دره یا ساکنان قدیمی محله ی ارمنی نشین واراندا در آن سوی دره بوده است.

آرامستان قدیمی ارامنه درون دره هانات شوشی

آرامستان قدیمی ارامنه درون دره هانات شوشی

نزدیک رودخانه که شدیم در آن سوی دره تعداد زیادی عابر را با وسایل تفرج دیدیم که به سمت آبشار در حال حرکت بودند و گویی اینجا یکی از تفرجگاه های اصلی برای ساکنین این منطقه برای طبیعت گردی و پیک نیک خانوادگی است. پس از عبور از پل در حالی که بسیار تشنه بودیم بدون توقف به سمت آبشار حرکت کردیم تا زودتر به آب آشامیدنی برسیم. بالاخره به آبشار رسیدیم، برای اینکه به خود آبشار خزه ای زونیک برسید باید مجدد به سمت مخالف دره بروید که برای این منظور پل معلق ایمن و نوساز زیبایی را تعبیه کرده اند، البته قبل از رسیدن به مقابل آبشار یک بار دیگر هم از روی یک پل معلق دیگر عبور می کنید.

آبشار چتری خزه ای زونتیک

آبشار چتری خزه ای زونتیک

آبشار چتری شکل زونتیک بسیار زیباست و ارزش تحمل دشواری های یک ساعت و نیم پیمایش تا پایین دره را دارد. عرض و ارتفاع این آبشار خزه ای بسیار بزرگ تر از چیزی بود که از عکس هایش قابل تصور بود. با آنکه در مرداد ماه به دیدنش رفته بودیم هنوز پوشش خزه ای روی آن سرسبز و زنده بود و چون هیچ سرچشمه ای در اطراف آن برای تهیه آب آشامیدنی پیدا نکردیم به ناچار از آبی که از دل کوه و از روی چتر آبشار به پایین سرازیر می شد خود را سیراب کردیم که انصافا آب بسیار خوش طعم و گوارایی بود. ما که حس گرما زدگی داشتیم زیر آب سرد آن دوش گرفتیم و خنک شدیم. زیر چتر آبشار محوطه ای غار مانند و مسطح با رسوب های آهکی وجود دارد که این رسوب ها درانتهای غار حالت پلکانی دارد و می توانید روی پله های آهکی و در زیر سقفی پوشیده از خزه هایی سبز رنگ بنشینید و از خنکای درون غار زیر آبشار و پرده ای وسیع از قطرات آب که نمایی از رود و جنگل را در آن سوی خود دارد لذت ببرید. حدود یک ساعت کنار آبشار بودیم و عصر هنگام با عبور آفتاب از پهنه ی آبشار تصمیم گرفتیم از همان مسیری که آمده بودیم برگردیم.

فضای زیرین (غارمانند) آبشار زونتیک

فضای زیرین (غارمانند) آبشار زونتیک

فضای زیرین (غارمانند) آبشار زونتیک

فضای زیرین (غارمانند) آبشار زونتیک

می بایست تا قبل از غروب کامل آفتاب خود را به دشتی به نام جیدیر دوزو که در واقع واژه ای آذربایجانی به معنای میدان اسب سواری است، می رساندیم. این دشت از دوره خاندان جوانشیر تفرجگاه و محل برگزاری مسابقات اسب دوانی و شتردوانی مردم شوشی بوده است. پس از جنگ قره باغ دیگر به رونق گذشته اش نیست و ارامنه تنها به عنوان تفرجگاه از آن استفاده می کنند. در مسیر رسیدن به جیدیر دوزو بوته های مرغوب تمشک فراوانی هست که سرعت گروه را برای پیمایش می گرفت و من به ناچار مجبور بودم هشدار دهم که غروب آفتاب نزدیک است و نباید زیاد توقف داشته باشیم. در این مسیر خانه های متروکه و مخروبه بسیاری درست مشابه با خانه های آغدام دیدیم، تمامی آن ها با سنگ سفید رنگ، ساختارمعماری مشابه و حتی محافظ پنجره های فلزی کاملاً مشابه در سراسر مسیر جلب توجه می کردند. در این حین که این سوال برای ما پیش آمد که آیا روزی این ساختمان ها بازسازی خواهند شد یا نه، درست در نزدیکی های جیدیردوزو در سمت چپ جاده وجود داربست هایی آبی رنگ در اطراف یکی از این ساختمان های مخروبه جلب توجه کرد، به سمتش رفتیم و از دور تشخیص دادیم که تمام بلوک های سنگی این بنا شماره گذاری شده است، حالا کنجکاوتر شده بودیم و نزدیک تر رفتیم، چند متر پایین تر از ساختمان چند نفر را دیدیم که در حال آماده سازی ملات سیمان بودند، به روبروی درب عمارت رسیدیم و در گوشه سمت راست درب عمارت کتیبه ای سنگی که به زبان فارسی حکاکی شده بود بسیار جلب توجه کرد و عبارت فارسی صاحب خانه به وضوح در بالای پلاک مشخص بود. ایستادیم تا ببینیم که چه بر روی آن کتیبه یا پلاک به فارسی نوشته شده است که یکی از افرادی که در حال تهیه ملات بود به سمت ما آمد و فهمیدیم خوشبختانه انگلیسی بلد است. او گفت می داند زمانی ایرانی های بسیاری در شوشی زندگی می کردند و این ملک هم متعلق به یک ایرانی بوده است. از او پرسیدیم چرا دارید اینجا را بازسازی می کنید که گفت این ملک برای من است و در واقع از سوی پدرم به من ارث رسیده است و من هم تصمیم گرفتم آن را به یک رستوران تبدیل کنم. به نظر ما هم ایده ی ایجاد یک رستوران در چند صد متری یک تفرجگاه مانند جیدیر دوزو هم ایده ی خوبی بود و تحسینش کردیم چون هیچ رستورانی در طول مسیر ندیدیم. حالت برعکس این موضوع را هم کمی جلوتر دیدیم، ساختمانی قدیمی و متروکه با دیوارهای سپید که در حال تخریب و انتقال سنگ هایش با کمپرسی به نقطه دیگری از شهر بودند که بعدها فهمیدیم این خانه منسوب به کچاچی اوغلو محمد یکی از آواز خوانان موسیقی مقام آذربایجانی در قرن نوزدهم بوده است که آوازهایی به زبان آذربایجانی و فارسی خوانده است.

خانه ای در حال بازسازی متعلق به قرن هجدهم و با پلاکی به زبان فارسی

خانه ای در حال بازسازی متعلق به قرن هجدهم و با پلاکی به زبان فارسی

تخریب و انتقال مصالح خانه منسوب به خواننده آذربایجانی کچاچی اوغلو محمد در شوشی

تخریب و انتقال مصالح خانه منسوب به خواننده آذربایجانی کچاچی اوغلو محمد در شوشی

در قرن نوزدهم و پیش از شکوفایی حاصل از درآمدهای نفتی در شهر باکو، شهر شوشا مهد هنر و آواز آذربایجان بود، واژه “خواننده” در واقع لقب بزرگ و مهمی بود که در این برهه ی زمانی به اساتید آواز خوانی موسیقی مُقام در آذربایجان اعطا می شد. در اواخر قرن نوزدهم با ساخت هتل ها، یادمان ها و موزه های مرتبط با اهالی ادب و هنر این شهر، تلاش های بسیاری برای معرفی ادیبان و هنرمندان در سطح بین المللی شد. خانه موزه ی عزیر حاجی بایف از مشهورترین آهنگسازان و تنظیم کنندگان موسیقی آذربایجان که حتی اولین سرود ملی جمهوری آذربایجان از آثار اوست و خانه موزه ی خان شوشینسکی (اسفندیار اصلان اغلو جوانشیر از نوادگان ابراهیم خلیل خان جوانشیر) از خوانندگان فولکوریک آذربایجان، از نمونه خانه موزه هایی بود که در نزدیکی عمارت خورشید بانو ناتوان راه اندازی شده بودند اما با اتمام جنگ قره باغ فقط ویرانه هایی از آن ها باقی ماند. آرامگاه و یادمان ملا پناه واقف در مکانی نزدیکی به جیدیر دوزو احداث شده بود اما پس از اشغال شوشا توسط ارامنه این آرامگاه نیز از گزند حوادث در امان نماند. ملاه پناه واقف وزیر اول ابراهیم خلیل خان جوانشیر بود و در سرودن شعر فارسی و ترکی مهارت بالایی داشت. روایت است هنگام حمله ی اول آغا محمدخان قاجار به شوشا، پادشاه ایران پس از مقاومت مردم شوشا شعری از عرفی شیرازی را با این مضمون نوشت و بر روی دیوار قلعه ی شوشا چسباند:

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار

این شعر در واقع طعنه ای بود به معنای عبارت شوشا که به فارسی معنای شیشه دارد. ابراهیم خلیل خان پس از دیدن این شعر فوری ملا پناه واقف را در جریان گذاشت و این شاعر فی البداهه این بیت را در جواب سرود که هنوز هم به عنوان مثلی پرکاربرد در بین ایرانیان رایج است:

گر نگهدار من آنست که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

ما فقط از راه دور و از بین انبوهی درخت و بوته بلند توانستیم بخشی از باقی مانده های آرامگاه ملا پناه واقف را مشاهده کنیم.

آرامگاه مخروبه ی ملا پناه واقف در شوشی

آرامگاه مخروبه ی ملا پناه واقف در شوشی

حدود سیصد متر مانده به جیدیر دوزو شیب جاده بسیار تند می شود و خود بومی های آنجا همگی با خودرو تا انتهای مسیر می آمدند. بالاخره به دشت جیدیر دوزو رسیدیم. علفزاری بزرگ و چشم نواز که مشرف به دره هانات است. در گوشه ای جوانان ارمنی دور هم جمع شده اند و باند و بلندگوهای بزرگی را تعبیه می کردند، ظاهرا برای شب جشنی در پیش دارند. در انتهای دشت به لبه پرتگاه رسیدیم. منظره دره پیش رو و جنگل مرتفع روبرو واقعا جذاب و نفس گیر است. این ناحیه جنگلی که توسط دره هانات از شهر شوشی جدا شده است پس از تصرفات آغا محمد خان قاجار جنگل توپخانه نامیده شد. جنگل توپخانه در واقع یکی از عوامل اصلی شعله ور شدن جنگ بزرگ قره باغ در سال ۱۹۸۸ بود. در این برهه شهر شوشی که تحت کنترل نیروهای آذربایجان استقلال یافته بود، پیشنهادی را از عبدالرحمن وزیرف، اولین دبیر کل مجمع کمونیستی آذربایجان دریافت کرد مبنی بر اینکه در راستای توسعه شهر شوشی پلی از سمت شوشی بر فراز دره هانات ساخته شود تا جنگل توپخانه و مناطق اطراف واراندا که همگی ارمنی نشین بودند هم به محدوده اراضی شوشی اضافه شود. ارامنه ای که در آن سوی دره بودند این حرکت را در راستای گسترش سکونت آذربایجانی ها در منطقه می دیدند و اعلام نارضایتی کردند. مجمع کمونیستی قره باغ که بیشتر ارمنی بودند تصمیم گرفتند در اسرع وقت سازه ای را که نماد سکونت ارامنه در آن سوی دره باشد، در این ناحیه بسازند و با حمایت مجمع کمونیستی ارمنستان مصالح و ماشین آلاتی را جهت شروع ساخت روانه جنگل توپخانه کردند. در برخی منابع آمده است که قرار بود کارگاهی صنعتی در آن محل ساخته شود و در برخی هم گفته شده قرار بود مجتمعی تفریحی برای کارکنان کارخانه آلومینیوم سازی کاناکر ایروان در آنجا ساخته شود. سرانجام با آشفتگی که ملی گراها در باکو راه انداخته بودند کار ساخت و ساز متوقف شد. به طور مثال روزنامه کارگر باکو تیتری زد با عنوان “توپخانه، آخرین قطره ای است که کاسه صبر ما را لبریز می کند” و رادیو محلی هر روز اعلام می کرد توپخانه نماد تاریخ طبیعی دژ آذربایجانی هاست و در نتیجه قیامی مردمی در میدان لنین باکو جهت اعتراض به تخریب جنگل توپخانه شکل گرفت. هم اکنون نیز سالروز این قیام یک روز تعطیل ملی در جمهوری آذربایجان با نام روز احیای ملی است.

جیدیر دوزو (میدان اسب سواری)

جیدیر دوزو (میدان اسب سواری)

پرتگاه جیدیر دوزو (میدان اسب سواری) مشرف به دره هانات و جنگل توپخانه در شوشی

پرتگاه جیدیر دوزو (میدان اسب سواری) مشرف به دره هانات و جنگل توپخانه در شوشی

آماده شدن جوانان ارمنی برای برپایی جشن در جیدیر دوزو

آماده شدن جوانان ارمنی برای برپایی جشن در جیدیر دوزو

در کنار پرتگاه عکس هایمان را می گیریم و نزدیکی تاریکی هوا چند پلیس می آیند و از بازدیدکنندگان تقاضا می کنند کم کم پرتگاه را ترک کنند. در این حین جشن و بازی جوانان تازه شروع شده است. اما ما که بسیار خسته و گرسنه بودیم بلافاصله آنجا را ترک کردیم تا به استپاناکرت برگردیم. حین برگشت به سمت مرکز شهر دوباره ساختمان های سفید مخروبه زیادی را در محله ی گاباگا (محله ی آخر) دیدیم که گویا بزرگ ترین آن ها ساختمان دانشگاه یا دبیرستان شوشی بوده است. همچنین خیلی تصادفی از کنار خانه ای قدیمی اما سالم که تقریبا بین چند عمارت مخروبه قرار گرفته بود عبور کردیم که بعدها فهمیدیم خانه ی منسوب به جبار قاریاغدی اوغلو است که یکی از مشهورترین خوانندگان و آهنگ سازان فولکلور آذربایجان است و از اولین نفراتی است که در اجرای اپرای مُقام در باکو فعالیت داشته است.

عمارت های حاجی علیبال و مشهدی جواد که پیش از شروع جنگ موسسه آموزشی بودند

عمارت های حاجی علیبال و مشهدی جواد که پیش از شروع جنگ موسسه آموزشی بودند

خانه ی منسوب به جبار قارایاغدی اوغلو، خوانده و آهنگساز موسیقی مقام (سمت چپ) و مخروبه ی خانه ی منسوب به مشهدی گارا یکی از بازرگانان شهر شوشا (سمت راست)

خانه ی منسوب به جبار قارایاغدی اوغلو، خوانده و آهنگساز موسیقی مقام (سمت چپ) و مخروبه ی خانه ی منسوب به مشهدی گارا یکی از بازرگانان شهر شوشا (سمت راست)

چشمه ی بازسازی شده محله ی گاباگا در مجاورت حمام تاریخی و مخروبه ی این محله

چشمه ی بازسازی شده محله ی گاباگا در مجاورت حمام تاریخی و مخروبه ی این محله

مخروبه خانه ای در نزدیکی مسجد یوخاری گوهر آغا

مخروبه خانه ای در نزدیکی مسجد یوخاری گوهر آغا

حین بازگشت باید از پشت مسجد گوهرآغای بالا به خیابان اصلی می رسیدیم که در این حین وجود شکافی در دیوار مسجد جلب توجه کرد. از لابلای آن تاج قدیمی مناره ها در گوشه ای از حیاط مشخص بود، برای دیدن این تاج ها درون محوطه رفتیم. خیلی اتفاقی پشت آن ها تعدادی قبر قدیمی به سبک قبور قاجاری و با نوشته های فارسی دیدیم که شوربختانه اصلا محافظت نشده بودند و وضعیت مساعدی نداشتند. گویا مربوط به کشته شدگان صلح جوی آذربایجانی در درگیری های اوایل قرن بیستم هستند.

قبرهایی با نوشته های فارسی در ضلع شرقی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

قبرهایی با نوشته های فارسی در ضلع شرقی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

قبری با تاریخ قمری ۱۳۲۳ (معادل با ۱۹۰۲ میلادی) و نوشته های فارسی در ضلع شرقی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

قبری با تاریخ قمری ۱۳۲۳ (معادل با ۱۹۰۲ میلادی) و نوشته های فارسی در ضلع شرقی مسجد یوخاری گوهر آغا در شوشی

در مقابل مسجد توانستیم یک ماشین دربست بگیریم که با ۲۴۰۰ درام ما را به هاستل برساند و شب نیز در یک رستوران روسی با منویی تمام روسی با نفری ۳۷۰۰ درام شام خوردیم.

روز ششم؛ ایروان پایتخت ارمنستان

صبح صبحانه خوردیم و اتاقمان را به هاستل تحویل دادیم و با کوله هایمان سمت ترمینال شهر رفتیم. روی هر بلیط شماره ای است که در واقع شماره صندلی است و اگر دیرتر برسید کسی نمی تواند جای شما بنشیند. وضعیت ظاهری و تهویه مینی بوس بسیار بهتر از مینی بوس گوریس-استپاناکرت بود و برخلاف مینی بوس گوریس-استپاناکرت در فضای خالی وسط مینی بوس نیز صندلی اضافه نمی کنند. می دانستیم هفت ساعت مینی بوس سواری داریم. در مرز آرتساخ راننده فقط از ما پرسید که خارجی های ماشین شما هستید و هیچ مأموری برای دیدن برگه ویزا یا بررسی گذرنامه به سراغ ما نیامد و خیلی سریع مرز را رد کردیم.

نماد قره باغ کوهستانی با ترکیب عناصرکوه و صلیب در نزدیکی مرز آرتساخ و ارمنستان

نماد قره باغ کوهستانی با ترکیب عناصرکوه و صلیب در نزدیکی مرز آرتساخ و ارمنستان

پس از عبور از گوریس در کنار یک غذاخوری مدرن و بزرگ جهت صرف نهار توقف داشتیم، آنجا با نفری ۲۵۰۰ درام نهار و بستنی خوردیم. دیگر توقفی نداشتیم جز یک بار برای گازوئیل زدن در پمپ بنزینی که شاید مال دوران لنین بود. یک بار هم نزدیکی های آرنی که یک چشمه آب معدنی در کنار جاده قرار داشت و توسط یک خیر ارمنی حوضچه ای برای آن تعبیه شده بود و دو نماد بتنی بلند در دو سوی جاده با علائمی مختص به انقلاب ارمنستان در همان موقعیت و در طرفین جاده ساخته شده بود.

غذاخوری بین راهی با نقشه ی آرتساخ بر دیوار

غذاخوری بین راهی با نقشه ی آرتساخ بر دیوار

پمپ بنزین بین راهی

پمپ بنزین بین راهی

استراحتگاه بین راهی که به صورت وقفی در محل یک چشمه ساخته شده است و روی هر دو ستون سنگی طرفین جاده نمادهایی مرتبط با ارمنستان حجاری شده است.

استراحتگاه بین راهی که به صورت وقفی در محل یک چشمه ساخته شده است و روی هر دو ستون سنگی طرفین جاده نمادهایی مرتبط با ارمنستان حجاری شده است.

پس از عبور از ناحیه خور ویراپ که نزدیک ترین آبادی ارمنستان به کوه های آرارات بزرگ و کوچک است بالاخره به ایروان رسیدیم و در ترمینال اصلی شهر به نام کیلیکیا پیاده شدیم.

در این ترمینال تاکسی های مدرن و بیشماری دیده می شود اما تقریبا همه آن ها قیمت های سرسام آوری را برای مسیرهای داخل شهری به ما پیشنهاد می دادند. راه دیگر خروج از ترمینال، استفاده از تاکسی اینترنتی ایروان است به نام gg است که ما در روز بعد کشفش کردیم و فقط با سیم کارت ارمنی کار می کند. خلاصه با پرس و جو فهمیدیم آن سوی اتوبان مجاور ترمینال، اتوبوس برای مرکز شهر هست و از طریق زیرگذری بزرگ می توانیم به آن سوی اتوبان برویم، خلاصه با استفاده از اتوبوس شهری و با نفری ۱۰۰ درام به میدان جمهوری که اصلی ترین میدان شهر است رسیدیم و بقیه راه را که حدود پانزده دقیقه بود پیاده تا هاستل ایروان رفتیم. در همان بدو ورود به مرکز شهر تعداد گلفروشی ها یا دستفروش های گل فروش بسیار جلب توجه کرد. هاستل ایروان را مانند هاستل گوریس از طریق سایت بوکینگ رزرو کرده بودیم و هزینه هاستل ایروان برای هر شب نفری ۳۴۰۰ درام شد. کمی بعد از رسیدن به هاستل استراحت و استحمام کردیم و پس از غروب صرفا جهت دیدن میدان هاراپراک یا جمهوری در شب و صرف شام از هاستل خارج شدیم.

بساط های گل فروشی که در ایروان به وفور دیده می شود

بساط های گل فروشی که در ایروان به وفور دیده می شود

میدان هاراپراک در مرکزی ترین بخش شهر ایروان قرار دارد و در اطراف آن چندین ساختمان دولتی، دو ساختمان موزه تاریخ و گالری ملی و هتل لوکس ماریوت قرار دارد. این میدان در سال ۱۹۵۰ تقریبا تکمیل گردید. در دوره اتحاد جماهیر شوروی مجسمه ای هفت متری از لنین (موسس حزب کمونیسم) بر روی سکویی یازده متری در کنار این میدان قرار داشت که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از میدان جمع آوری شد و در تمام این دوران این میدان، میدان لنین نام داشت. مساحت میدان و ابعاد و معماری ساختمان های اطراف آن به قدری بزرگ و باشکوه است که در طی قرن بیستم همواره از آن به عنوان یکی از بهترین میدان های شهری یاد می شده است. در گوشه ای از میدان آب نمای موزیکال قرار دارد و در کنار ساختمان موزه نیز چشمه آب آشامیدنی با هفت انشعاب از سال ۱۹۶۵ قرار گرفته است. جنس سنگ به کار رفته در جداره بیرونی ساختمان های میدان مانند جنس سنگ زرد و قهوه ای آتشفشانی بود که در تندیس تاتیک، پاپیک در استاپاناکرت دیده بودیم.

میدان هاراپراک ایروان

میدان هاراپراک ایروان

جزئیات ساختمان های اطراف میدان هاراپراک در ایروان پایتخت ارمنستان

جزئیات ساختمان های اطراف میدان هاراپراک در ایروان پایتخت ارمنستان

در انتهای روز ششم برای صرف شام به یک رستوران شیک در مجاورت میدان هاراپراگ رفتیم و با نفری ۳۶۰۰ درام شام خوردیم.

روز هفتم؛ معبد گارنی، سمفونی سنگ ها، کاسکاد، اپرا

صبح روز بعد به ناچار صبحانه بسیار کم کیفیت هاستل را خوردیم. باید به تنها ایستگاه مینی بوس (مارشروتکا) در ایروان که پیوسته برای شهر گارنی سرویس دهی دارد می رفتیم. نام این ایستگاه Gai Station است و از مرکز شهر (حوالی تقاطع خیابان های Abovyan و Koryun رو به شمال) با اتوبوس های شماره ۲۲، ۲۶ و ۳۶ می توان به آنجا رسید. نشانه این ایستگاه یک نمایشگاه اتوموبیل نسبتا بزرگ مرسدس بنز است که به محض مشاهده آن باید پیاده شوید و حدود پنجاه قدم داخل خیابانی بروید که این نمایشگاه در نبش آن قرار دارد تا به گاراژ مارشروتکاها برسید. داخل ماتروشکایی که ما سوارش شدیم یک زوج سوئیسی و یک مادر آلمانی با دو فرزند خردسالش هم بودند که آن ها می خواستند تا صومعه ی تاریخی گغارد در شرق منطقه گارنی بروند و سپس در مسیر برگشت از معبد گارنی بازدید کنند اما هدف ما دیدن معبد گارنی و اثر طبیعی سمفونی سنگ ها بود که در مجاورت معبد قرار داشت اما برای رسیدن به آن مقداری پیمایش در طبیعت لازم بود. کرایه مارشروتکا که اغلب مینی بوسی قدیمی و فرسوده است تا گارنی نفری ۲۵۰ درام بود و پس از ۴۵ دقیقه به گارنی رسیدیم.

معبد گارنی تنها ساختمان ستون دار متوالی متعلق به دوره یونان-روم باستان در ارمنستان است. این معبد نماد ارمنستان پیش از میلاد مسیح است. موقعیت مکانی این معبد در مجاورت رودخانه آزات و کوه های گغام است. این معبد در زلزله ۱۶۷۹ فرو ریخت اما طی قرن نوزدهم و بیستم به تدریج بازسازی شد. ورودیه معبد گارنی ۱۵۰۰ درام است . به شکلی عجیبی درون محوطه این معبد تعداد زیادی گردشگر عرب دیدیم. با اینکه ساختمان اصلی معبد یک بنای بازسازی شده است اما ابهت آن شما را به تحسین وا می دارد و به همین دلیل یکی از مقاصد اصلی گردشگری در ارمنستان است. در کنار معبد نیز رستوران، بازارچه و فروشگاه بزرگی قرار دارد که انواع صنایع دستی ارامنه، مربا، شراب و ودکای انواع میوه ها را با قیمتی مناسب تر از شهر ایروان دارند.

نمای روبروی معبد گارنی

نمای روبروی معبد گارنی

نمای پشت معبد گارنی

نمای پشت معبد گارنی

سقف معبد گارنی که نقاط ترمیم شده به وضوح درون آن قابل تمیز هستند

سقف معبد گارنی که نقاط ترمیم شده به وضوح درون آن قابل تمیز هستند

درست در کنار معبد گارنی جاده ای فرعی با شیبی بسیار تند قرار دارد که در واقع مسیر دسترسی به اثر طبیعی سمفونی سنگ هاست. پس از اتمام سراشیبی جاده آسفالته تمام می شود و کنار باغات به مسیر ادامه می دهید که کف آن پر از ماسه بادی است و می توان حدس زد در روزهای بارانی عبور از آنجا چه مصیبتی است. بعد از حدود ده دقیقه پیاده روی، کوه های بازالتی خاکستری و تیره رنگ گارنی که ساختاری شبیه به مقطع کندوی زنبور عسل دارند، خود نمایی می کند. کوه هایی سر به فلک کشیده، با ستون های یکپارچه و منظم بازالتی که حداقل به طول یک کیلومتر در طرفین حاشیه رودخانه گغت امتداد دارند.

کوه های بازالتی در اطراف دره گارنی

کوه های بازالتی در اطراف دره گارنی

در میانه مسیر این کوه ها جایی چشمه آب طبیعی از دل صخره ها بیرون می آید که آبش بسیار گوارا ست. مقیاس قد بازدیدکنندگان با پهنا و ارتفاع ستون های بازالتی شما را به شگفت وا می دارد. مشابه این کوه ها در منطقه ماکوی ایران هم هست اما نه مسیر دسترسی آسانی دارد و نه سنگ هایش به خوش تراشی کوه های دره گارنی است. نمونه مرغوب بازالت در ایران در معدن بازالت شهرستان سربیشه در خراسان جنوبی قرار دارد که رنگ اغلب منشورهای آن زرد روشن است و منشورهای استخراج شده از این معدن به کشورهای دیگر صادر می شود. در اواخر مسیر دره گارنی ماشین آلات و کارگرانی مشغول عریض کردن جاده و راه سازی بودند که پیش بینی من این هست که به زودی برای بازدید از این دره ی شگفت انگیز نیز باید ورودیه پرداخت کرد.

مرتب ترین لوستر بازالتی سمفونی سنگ ها در گارنی

مرتب ترین لوستر بازالتی سمفونی سنگ ها در گارنی

سمفونی سنگ ها در گارنی

سمفونی سنگ ها در گارنی

چون می دانستیم آخرین مارشروتکا حدود ساعت ۵:۳۰ گارنی را به مقصد ایروان ترک می کند سریع برگشتیم و به موقع به ایستگاه کوچکی که برای توقف مارشروتکاها در نظر گرفته اند، رسیدیم و حدود ۶:۳۰ عصر در هاستلمان بودیم. می خواستیم قبل از غروب آفتاب به بالای یکی از آثار مشهور مدرن معماری ایروان به نام کاسکاد یا پلکان برویم تا بتوانیم آرارات کوچک و آرارت بزرگ را از فراز آنجا تماشا کنیم، بنابراین برای جلوگیری از اتلاف وقت یک gg (تاکسی اینترنتی) گرفتیم و با ۸۰۰ درام به کاسکاد رسیدیم. حدود نیم ساعت بیشتر به غروب کامل آفتاب نمانده بود و با سرعت تمام ۵۷۲ پله به ارتفاع ۳۰۲ متر را بالا رفتیم تا بتوانیم کوه های آرارات را در غروب ایروان ببینیم، هر چند بعدها فهمیدیم کاسکاد آسانسور هم دارد!

تماشای کوه های آرارات از فراز کاسکاد در ایروان

تماشای کوه های آرارات از فراز کاسکاد در ایروان

دیواره ها و آب نمای یکی از طبقات در کاسکاد ایروان

دیواره ها و آب نمای یکی از طبقات در کاسکاد ایروان

در مقابل کاسکاد پارک کوچکی وجود دارد که چندین مجسمه از مشاهیر مجسمه سازی دنیا در آن قرار دارد و بازدید از این پارک خالی از لطف نیست. در نزدیکی کاسکاد سالن اپرا، باله و تئاتر ایروان قرار دارد که در زمان ارمنستان شوروری افتتاح شده است و یکی از بناهای نمادین شهر است. فضای مقابل ساختمان اپرا محل تجمع شبانه و پیاده روی مردم ایروان است. سالن اپرا نیز همچون میدان هاراپراک یکی از شاهکارهای معماری الکساندر تامانیان معمار ارمنی تبار متولد روسیه است.

نمونه ای از مجسمه های پارک مقابل کاسکاد در ایروان

نمونه ای از مجسمه های پارک مقابل کاسکاد در ایروان

ساختمان اپرا در ایروان

ساختمان اپرا در ایروان

شب هفتم، آخرین شب سفر ما در ارمنستان بود و به همین مناسبت برای شام به یک رستوران سنتی رفتیم که اجرای زنده ی موسیقی و آواز ارمنی داشت و هزینه شام در این رستوران برای هر نفر ۴۶۰۰ درام شد.

روز هشتم و نهم؛ بازار ورنیساژ، موزه نسل کشی ارامنه، برگشت به تهران

در روز آخر سفر مطابق با رسم تمام سفرهای قبلی مان روز آخر سفر را به خرید سوغاتی و یادگاری اختصاص دادیم. ساعت پنج بعد از ظهر برای برگشت به تهران بلیط اتوبوس داشتیم و زمان کافی برای خرید و گشت و گذار در شهر ایروان وجود داشت. صبح از خیر صبحانه ی کم کیفیت هاستل گذشتیم و برای صرف صبحانه دنبال رستورانی در شهر گشتیم. خیلی تصادفی بر حسب اینکه بسیاری از رستوران ها تعطیل بودند و بعد از ساعت ده صبح باز می شدند به یک رستوران به نام سگافردو در خیابان Abovyan رفتیم که بی نهایت تمیز، مدرن و دارای خوراکی هایی با طراحی زیبا و خوش طعم و با کیفیت بود. هزینه صبحانه به ازای هر نفر ۳۲۰۰ درام شد اما چون پس از اقامت در گوریس دیگر صبحانه درست و درمانی نخورده بودیم، بسیار به ما چسبید. پس از صرف صبحانه به سمت بازار روباز ورنیساژ که بازار روباز محلی ایروان است رفتیم. اغلب کالاهای این بازار را صنایع دستی تشکیل می دهند و البته قیمت ها کمی تند است، اما اگر خوب بگردید می توانید کالای مناسب با قیمت مناسب هم پیدا کنید. پس از ورنیساژ هم به یکی از شعب فروشگاه های SAS رفتیم. این فروشگاه ها هم برای خرید سوغاتی و اغذیه بسیار مناسب هستند.

بازار ورنیساژ در ایروان

بازار ورنیساژ در ایروان

پس از اتمام خرید دوباره gg گرفتیم و با ۸۰۰ درام تا موزه نسل کشی ارامنه رفتیم. در مسیر رسیدن به این موزه از مجاور کارخانه های قدیمی کنیاک سازی آرارات و نوح عبور خواهید کرد که این دو کارخانه نیز جزو مقاصد گردشگری ایروان محسوب می شوند و با حدود ۵۵۰۰ درام و البته به شرط رزرو تلفنی از قبل امکان بازدید از داخل آن ها وجود دارد.

موزه یادبود نسل کشی ارامنه در سال ۱۹۶۶ به مناسبت یادبود کشته شدن بسیاری از ارامنه توسط ترک های عثمانی در سال ۱۹۱۵ بر فراز تپه ای که بعدها قلعه پرستوها نام گرفت در خارج از شهر ساخته شد. این نام گذاری از آنجا می آید که پرستو پرنده ایست که همیشه به لانه خویش باز می گردد حتی اگر آن لانه خراب شده باشد. موزه سه جزء اصلی دارد، اول دوازده ستون همگرایی که در محوطه ی باز آن است و نماد دوازده استانی است که در آن ها کشتار ارامنه اتفاق افتاده است و در میان این ستون‌ ها آتش جاویدان قرار دارد که نماینده روح و روان خاموشی ناپذیر ارمنی ‌ها است. دوم ستون سوزنی شکل ۴۴ متری سازه دیگریست که نماد زایش دوباره مردم ارمنی است و سوم گالری موزه که به نوعی در دو طبقه در زیر زمین ساخته شده است و شامل تصاویر و مستندات زیادی در خصوص دوران نسل کشی است که واقعا غم انگیز و دلخراش است. اما این گالری معماری بسیار خوبی دارد، بازدید از آن رایگان است و می توانم بگویم از نظر من یکی از بهترین موزه های جهان است. بخشی از گالری به کتاب و فیلم صامت حراج جان ها (ارمنستان تسخیر شده) نوشته شده و بازی شده توسط آرورا ماردیگانیان اختصاص دارد. آرورا یکی از نجات یافتگان نسل کشی ارامنه بود که در کتابش از جنایت هایی که در وان ترکیه دیده بود و ماجراهایی که تا زمان نجاتش در ارزروم توسط دکتر مک کالوم آمریکایی داشت، نوشته است.

موزه نسل کشی ارامنه در ایروان

موزه نسل کشی ارامنه در ایروان

فضای داخلی دوازده ستون همگرا در موزه نسل کشی ارامنه

فضای داخلی دوازده ستون همگرا در موزه نسل کشی ارامنه

نماد زایش دوباره موزه نسل کشی ارامنه

نماد زایش دوباره موزه نسل کشی ارامنه

یکی از نسخه های قدیمی کتاب Ravished Armenia در موزه نسل کشی ارامنه

یکی از نسخه های قدیمی کتاب Ravished Armenia در موزه نسل کشی ارامنه

نقشه ای که مسیر مهاجرت آوارگان ارمنی را در دوران نسل کشی ارامنه تشریح می کند

نقشه ای که مسیر مهاجرت آوارگان ارمنی را در دوران نسل کشی ارامنه تشریح می کند

فضای گالری در موزه نسل کشی ارامنه

فضای گالری در موزه نسل کشی ارامنه

پس از بازدید از موزه با تاکسی هایی که در محوطه موزه هستند و با ۱۵۰۰ درام (بعد از چانه زنی) به هاستل برگشتیم لوازممان را جمع کردیم و با gg که کرایه اش ۸۰۰ درام شد به ترمینال اصلی شهر رفتیم تا به تهران بازگردیم. برای برگشت به تهران هم مهم ترین نکته ای که می توانم بگویم اینست که در مرز نوردوز بر خلاف مسیر رفت، حداکثر یک ساعت معطل شدیم تا وارد ایران شویم.

هزینه های سفر من به ارمنستان و قره باغ کوهستانی

در سفرنامه ام تا جایی که امکان داشت با جزئیات هزینه ها را گفتم. کل هزینه های سفر به ارمنستان و قره باغ کوهستانی، مطابق با شرایط سفر ما و تبدیل کلیه هزینه های ریالی به دلار، برای هر نفر حدود ۲۴۰ دلار شد.

در پایان از همسرم سپاسگزارم که خیلی مرتب و باسلیقه تمام هزینه های سفر را مطابق برنامه زمانی سفر ثبت و دسته بندی کرده بود.

تاریخ سفر: مرداد ۹۸

امید

امید نویسنده مهمان

۲۹دیدگاه

دیدگاه را وارد کنید
نام خود را وارد کنید
  • - گزینه های دیدگاه، نام و ایمیل حتما باید وارد شوند.
  • - ایمیل شما هیچگاه منتشر نخواهد شد. فقط برای اطلاع شما از پاسخ به دیدگاهتان استفاده می شود.
ع
عباس پیران
۳ ماه قبل

از بهترین سفرنامه های سایت بود واقعا زیبا و جالب بود.
از این همه اطلاعاتی که در باره تاریخ و فرهنگ آرتساخ دادید که بخش هاییش هم مشترک با خودمون بود ممنونم.
واقعا بی نظیر.

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۳ ماه قبل

سپاس، نظر لطف شماست.

پاسخ
پاسخ
ع
علی
۵ ماه قبل

از دو طرف خیلی به ارمنی ها ظلم شده.من اگه جای دولت آذربایجان بودم برای رفع دلخوری و آشتی،نخجوان دور افتاده از موطن اصلی رو به جای ناگورنوقره باغ به دولت ارمنستان پیشنهاد میدادم.

پاسخ
پاسخ
ع
علی
۴ ماه قبل

شما از کجا با قاطعیت حرف از بخشیدن خاک یک کشور مستقل را به یک کشور اشغالگر می دهید؟ چرا یک طرفه قضاوت می کنید و از قتل عام و آواره کردن مردم مسلمان شیعه مذهب آذربایجان از خاک کشورشان حرفی نمی زنید؟ ظالم آن کشوری هست که مانند اسرائیل خاک یک کشور دیگر را اشغال کرده و در آنجا یک حکومت جعلی بنا نهاده است.

پاسخ
پاسخ
م
مرتضی
۵ ماه قبل

سلام. متاسفانه به وضوح تمایل نویسنده محترم نسبت به نادیده گرفتن اصل آذربایجانی بودن و اشغال قره باغ توسط ارامنه قابل مشاهده بود جایی که ایشال از نسل کشی های ارامنه در صد سال قبل حرف زدن ولی درباره نسل کشی خوجالی در همین دهه 90 میلادی سخنی نگفتن! خوبه که اسناد و تصاویر زیادی هم از شهرهای این منطقه اشغالی گذاشتن از انواع اقسام نوشته ها و کتیبه های فارسی دوره قاجار و مساجد و ... که همه اسناد محکمی است بر آذربایجانی بودن این منطقه اشغالی است.

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

درود، سپاس از این که وقت صرف کردید و سفرنامه رو خوندید و نظرتون رو گفتید، راستشو بخوام بگم مدت زمانی که ما در قره باغ کوهستان بودیم حتی ۴۸ ساعت هم نشد و در این بازه زمانی کوتاه فقط تونستیم سه شهر را ببینیم، و در سفرنامه از جاهایی نوشتم که از نزدیک دیدیم و فرصتی پیش نیامد که خوجالی را هم ببینیم هر چند در سفرنامه نام خوجالی هم در کنار نام آغدام آورده شده.
سلامت و سرافراز باشید

پاسخ
پاسخ
ع
علی
۵ ماه قبل

سلام آقای امید ، سفرنامه زیبا و شیوای شما به منطقه قره باغ و همچنین نشان دادن واقعیات تاریخی و میراث فرهنگی و کتیبه های قدیمی و اماکن مذهبی و متعدد متعلق در آنجا همراه با توضیحات تاریخی آنجا (مانند خاندان جوانشیراز دوره صفویه)که نشان دهنده ریشه و اصالت صاحبان اصلی آن سرزمین که امروز بعد از جنگ و اشغال ،از سرزمینشان آواره گشته اند و ساکنین فعلی حتی به درب و پنجره و سقف شیروانی ساختمان های آنها برای تهیه مصالح ساختمانی رحم نکرده اند و آنها را غارت کرده اند که در توضیحات و عکس های مربوط به شهر آغدام نیز این موضوع را اشاره فرمودیدو همچنین عکس های قدیمی آن اماکن که از اینترنت در کنار تصاویر فعلی آن اماکن را در سفرنامه خودتان قرار دادید ، سپاسگزارم. ضمنا طبق قرارداد نگین گلستان که آن منطقه در دوره قاجاریه از ایران جدا شد بنام قره باغ می باشد و سایر اسامی فعلی در نوشته های تاریخی وجود خارجی ندارند.

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

درود، مواردی که نام بردید تا حدی برعکسش هم در سفرنامه هست و حتی از قدمت سکونت ارامنه در قره باغ گفته شده و مثال های متفاوت تری هم در سفرنامه هست، مثلا ساکنین ارمنی و مسلمان قره باغ با هم و در کنار هم در مقابل آغا محمد خان قاجار ایستادگی کردند.
در هر حال از وقتی که برای خوندنش صرف کردید سپاسگزارم، پیروز و سلامت باشید.

پاسخ
پاسخ
ر
روبن
۵ ماه قبل

بدون جا انداختن یک (و)بدقت همه را خواندم و متشکرم که با حوصله یک به یک توضیح دادید و کلی مطلب جدید درباره شوشی و اسپناکرت و کلا قره باغ یاد گرفتم.با ارزوی موفقیت برای شما.سپاس

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

محبت دارید، سپاسگزارم.
پیروز و سلامت باشید

پاسخ
پاسخ
ا
الف
۵ ماه قبل

خیلی عالی بود . ممنون از زحمتی که کشیدید و وقتی که گذاشتید

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

نظر لطف شماست، سپاسگزارم

پاسخ
پاسخ
م
مهدی
۵ ماه قبل

اون قسمت اغدام خیلی هیجان انگیز بود

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

و البته خیلی دلگیر و تلخ، سپاس بابت وقتی که برای خوندنش صرف کردید.

پاسخ
پاسخ
م
مصی
۵ ماه قبل

خیلی زیبا و خواندنی و بسیار جذاب با قلم ساده و شیوا
موفق باشید دوست عزیز 🌺
بسیار لذت بخش و جالب بود . 🌹🌹

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

سپاسگزارم، خوشحالم که مورد پسند واقع شده.
پیروز باشید

پاسخ
پاسخ
P
Pouyan
۵ ماه قبل

من معمولا کامنت نمیزارم ولی این سفرنامه شما خیلی روان و قشنگ بود خط به خطش رو خوندم و واقعا لذت بردم و چقد تلخ بود آثار جنگ ها مرسی از سایت خوبتون

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

سپاس دوست گرامی، بابت دقت نظر و وقتی که صرف خوندنش کردید سپاسگزارم.

پاسخ
پاسخ
م
مهدی رستگار
۵ ماه قبل

سلام اقای خانی مثل همیشه عالی بود از شما ودوستانت ممنون عید نوروز واعیادشعبانیه مبارک ازبیماری دور ومصون باشید

پاسخ
پاسخ
ع
عباسی
۵ ماه قبل

ممنون بابت سفرنامه زیبایی که نوشته اید. از اینکه گوشه ای زیبایی از این عالم هستی را معرفی کرده اید بی نهایت سپاسگزارم. امید عزیز شاید شما شاهد نسل کشی ارامنه در خوجالی و آغدام نبوده ای ولی ما سالها با این خاطرات زندگی کرده ایم و از نزدیک شاهد فرار آذربایجانی های جنگ زده از این اراضی بوده ایم. شاید بتوانی ببینی که این جمهوری پوشالی که هیچ کشوری بجز خود ارمنستان به رسمیت شناخته شده وجود خارجی ندارد. سفر به قره باغ به جایی که متعلق به آذربایجان بوده می تواند سیاست های زشت استعمار را به خوبی برایت نمایش دهد. چرا آغدام، خوجالی، عسگران، شوشا، خان کندی شهرهای مهم این منطقه اسم ارمنی ندارن! اگر موطن ارمنی ها بوده چرا عناوین ارمنی ندارن این شهرها؟! دوست داشتم با کمی مطالعه این سفرنامه رو تکمیل می کردی! نه آن چیزی که ساکنین فعلی قره باغ درست کرده و به خورد مردم می دهند. با این حال همیشه به سفر دوست عزیز...

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

از اینکه این سفرنامه را خواندید بسیار سپاسگزارم.
تمام تلاشم رو کردم تاریخ و اتفاقات افتاده را با حفظ چارچوب مکان هایی که در آن ها قدم زدم مرور کنم و اطمینان داشته باشید تنها و تنها با مطالعه تونستم این کار را به جایی برسانم و همین سفرنامه یکی از کامل ترین منابع فارسی در خصوص معرفی قره باغ است.
سلامت و پیروز باشید

پاسخ
پاسخ
ن
نظاره‌گر
۴ ماه قبل

بسیار آموزنده و بی طرفانه نوشتید. به همین دلیل تعجبی ندارد که عوام فریبان در هر دو کشور ارمنستان و آذربایجان، و همینطور عنوان دنباله رو هر سمت از بخشی از واقعیات خوششان نمی آید چون با پروپاگاندایی که سالها به خوردشان داده شده سازگار نیست. بسیار خون های بیگناه در منطقه قفقاز جنوبی ریخته شده، هم ارمنی توسط آذربایجانی‌ها و هم آذربایجانی توسط ارمنیان، و هم اقلیت‌های قومی دیگری که ساکن آنجا بوده اند. این موضوع که سرزمین این مردمان کوه نشین محل تلاقی ۳ امپراطوری عثمانی روس و ایرانی بوده هم زندگی را برای اینها بسیار پیچیده تر کرده. کما که همین اقوام (و دیگر اقوام) در داخل سرزمین های فعلی ایران، و جداگانه داخل سرزمین های روس بدون این حد مشکل با هم زندگی کرده و می‌کنند. (بحث ترکیه و عثمانی و نسل کشی های متعددشان جداست و خارج از حوصله این بحث). در خلاصه سفرنامه بسیار خواندنی و دقیق که متأسفانه امروزه کم نظیر شده است در فضای تب کرده ی مجازی ما)

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۳ ماه قبل

بله، یک سری اشتباهات در سال های دور بی جهت مردم این دو سرزمین را در مقابل هم قرار داده در حالی که بسیار شبیه به هم هستند و امیدوارم تا سال های آینده حجم کینه توزی بین فرزندانشان به شکل معناداری کاهش پیدا کنه.
از دقت نظر شما سپاسگزارم.

پاسخ
پاسخ
T
Tala
۵ ماه قبل

سلام .
بسیار خوب و با جزییات نوشتید . آفرین به این سفرنگاری . بازهم بروید سفر بازهم بنویسید .

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

درود و سپاس از وقتی که برای خوندش صرف کردید و سپاس دوباره برای توصیه ی خوبتون.

پاسخ
پاسخ
ح
حمید
۵ ماه قبل

سفرنامه خیلی جالبی بود .فکر نمیکردم بشه به راحتی به قره باغ سفر کرد واینهمه چیز جالب دید.

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

نظر لطف شماست، امیدوارم مفید بوده باشه.

پاسخ
پاسخ
ک
کامیار
۵ ماه قبل

سلام. سفرنامه بسیار خواندنی با جزئیات دقیق. ممنون

پاسخ
پاسخ
امید
امید نویسنده مطلب
۵ ماه قبل

سپاسگزارم از وقتی که برای خوندنش صرف کردید.

پاسخ
پاسخ
ادامه...