سفرنوشت

سفرنامه هائیتی، یکی از خاص ترین کشورهای دنیا

سوار هواپیمایی هستم که هفته ای یک بار از مونترال کانادا به پورتوپرنس Port-au-Prince پایتخت کشور هائیتی Haiti پرواز میکنه. از کشور با نظم و امنیت کانادا دارم میرم به یکی از فقیرترین کشورهای دنیا با هرج و مرج وحشتناک و امنیت بسیار کم، مسلما نگرانم. توی اینترنت نتونستم اطلاعات چندانی از اوضاع کنونی هائیتی و پایتختش پیدا کنم چون مسافر خیلی کمی به اونجا میره که بخواد در موردش تعریف کنه.

همراه من باشید تا در سفرنامه هائیتی قصه این سفر که اولین مقصدم در سفر به آمریکای مرکزی و کارئیب بود رو تعریف کنم.

ویزای هائیتی

کشور هائیتی توی ایران سفارت نداره ولی خوشبختانه ما ایرانی ها برای سفر به این کشور نیازی به ویزا نداریم. تنها کافی یک بلیط بخریم و راهی هائیتی بشیم. البته این معافیت ویزایی برای سه ماه هست و اگر کسی قصد داشته باشه بیشتر از سه ماه هائیتی بمونه باید از قبل به سفارتش مراجعه کنه و ویزای بلند مدت هائیتی رو دریافت کنه.

شهروندان همه کشورها از جمله ایران، موقع ورود به هائیتی باید یک کارت توریستی ده دلاری رو بخرند تا اجازه ورود به کشور بهشون داده بشه. ممکنه رزرو هتل و همینطور بلیط خروج از کشور هم توسط مرزبانی درخواست بشه. ضمنا اگر توی شش روز قبل از سفر به کشوری سفر کرده باشید که خطر ابتلا به تب زرد در اون وجود داره، باید کارت واکسن تب زرد همراه داشته باشید.

اطلاعات کلی در مورد هائیتی

اگر نمیدونید هائیتی کجای نقشه است باید بگم که این کشور ۱۰ میلیونی حدود ۳۰ درصد جزیره هیسپانیولا Hispaniola رو شامل میشه. این جزیره که در شرق کوبا و جامائیکا واقع شده با کشور امریکا فاصله چندانی نداره و جزو اولین سرزمین هایی بود که توسط کریستف کلمب کشف شد. فرانسوی ها موفق شدند هائیتی رو از اسپانیا بگیرند. همزمان با انقلاب فرانسه، برده هایی که به هائیتی آورده شده بودند هم شورش کردند و پس از قتل عام اربابان فرانسویشون بعنوان اولین کشور آمریکای لاتین که استقلال پیدا کرد شناخته شدند. استقلالی که ظاهرا زود بوده و طی ۲۰۰ سال گذشته این کشور همیشه با جنگ و اشغال (توسط امریکا در اوایل قرن بیستم) همراه بوده. سال ۲۰۱۰ زلزله ۷ ریشتری پایتخت هائیتی رو ویران کرد و حدود سیصدهزار نفر کشته شدند و میلیون ها نفر بی خانمان. موجی از کمک ها و وعده های کمک بین المللی (بویژه از طرف امریکا) به هائیتی سرازیر شد ولی بعد از گذشت ۷ سال هنوز خیلی از خرابی ها باقیمونده. یک علامت سوال بزرگ در مورد این پول ها وجود داره که اصلا به هائیتی رسید یا نه؟ دولتمردان بسیار فاسد هائیتی (که مورد تایید و حمایت همسایه بزرگشون یعنی آمریکا هم هستند) یکی دیگه از عواملی هستند که جلوی از خاک بلند شدن این کشور رو میگیره. هائیتی که جزو فقیرترین کشورهای دنیاست بدون شک فقیرترین کشور نیمکره غربی هست و مردمش از هر فرصتی برای رفتن به امریکا و ماندن استفاده می کنند. ترامپ مردم هاییتی رو به چاه فاضلاب تشبیه کرد!

زبان اصلی مردم هائیتی کریول هست ولی خیلی ها فرانسوی هم بلدند تا جایی که از هائیتی به عنوان تنها کشور فرانسوی زبان قاره امریکا نامبرده میشه. خیلی ها هائیتی رو خطرناکترین کشور دنیا میدونند و تعجبی نداره طی ۳ روز اقامتم یک توریست هم اونجا ندیدم. اکثر توریست هایی که هائیتی میاند به شمال این کشور یعنی منطقه ساحلی کپ هائیتین Cap-Haitien میرند که سعی شده امنیتش تا حدی تامین بشه.

شهر جاکمل Jacmel که خیلی از پورتوپرنس دور نیست هم یکی دیگه از مقصدهای توریستی هائیتی هست.

نقشه هائیتی که قسمت غربی جزیره هیسپانیولا رو به خودش اختصاص داده

نقشه هائیتی که قسمت غربی جزیره هیسپانیولا رو به خودش اختصاص داده

پرچم دو رنگ هائیتی که وسطش تعدادی سلاح سرد و گرم به همراه یک نخل روی تپه سبز رنگ قرار گرفته

پرچم دو رنگ هائیتی که وسطش تعدادی سلاح سرد و گرم به همراه یک نخل روی تپه سبز رنگ قرار گرفته

روز اول؛ ورود شبانه به هائیتی

پرواز ۵ ساعت طول میکشه و هواپیما توی مسیرش از بالای نیویورک رد میشه، جایی که تا زمان بودن ترامپ اونجا نخواهم رفت. قرار بود پرواز ساعت ۲ ظهر برسه پورتوپرنس ولی به دلیل نقص فنی هواپیمای ایرکانادا و تعویض هواپیما ساعت ۶ عصر به هائیتی می رسم. شب رسیدن به شهری که ازش میترسم نگرانیم رو بیشتر هم کرده. توی مسیر از بالا سر منطقه برمودا در اقیانوس آرام هم عبور کردیم و تکون های شدید هواپیما همه داستان های ترسناکی که از برمودا در نوجوانی خونده بودم رو آورد جلوی چشمام.

حومه پورتوپرنس

حومه پورتوپرنس

وانسا میزبانم در پورتوپرنس بهم گفته بود که ارزونترین راه، استفاده از موتور تاکسی (به قول خودشون موتوتاکسی Mototaxi) هست. آخرای پرواز خانم میانسال صندلی کنار دستم در هواپیما که اهل هائیتی ولی ساکن مونترال بود سعی داشت با چند کلمه انگلیسی که بلد بود بفهمه من واسه چی دارم میرم هائیتی. راجع به حمل و نقل عمومی در شب توی پورتوپرانس ازش سوال کردم (چه سوال مسخره ای). ازم پرسید کجای شهر هستم، آدرس رو نشونش دادم. با لبخندی گفت دلماس Delmas، میدونم کجاست، میرسونمت. نفهمیدم چطوری ولی خوشحال شدم که حداقل پول تاکسی هم بدم مطمئن میرسم به خونه میزبانم.

ورود به هائیتی ساده بود. صف خارجی ها با هائیتی ها جدا بود. از کل هواپیمای به اون بزرگی شاید ده نفر خارجی بودند که فکر کنم همه به جز من برای کار اومده بودند. از یک باجه کارت توریستی ۱۰ دلاری خریدم، کارت که چه عرض کنم یک تکه کاغذ، و تو صف ورود خارجی ها ایستادم. مامور مرزبانی هیچ سوالی نپرسید، مهر ورود به هائیتی رو توی پاسپورتم زد و روی مهر رو خیلی محکم امضا کرد که گفتم الان پاسپورتم پاره میشه.

کوله پشتیم رو از روی نوار نقاله برداشتم و درب خروجی فرودگاه کوچک و محقر منتظر خانم میانسال شدم که گفته بود من رو به آدرسم میرسونه. پارکینگ فرودگاه چیزی شبیه پارکینگ ترمینال یک شهر دورافتاده توی ایران بود، اگر میشد اسمش رو پارکینگ گذاشت البته! بعد از ده دقیقه خانم میانسال اومد و گفت بیا بریم راننده م اونجا منتظره. خیالم راحت تر شد.

تنها عکسی که از خانم میانسال، رانندش و پارکینگ فرودگاه دارم.

تنها عکسی که از خانم میانسال، رانندش و پارکینگ فرودگاه دارم.

از فرودگاه تا آدرس من به دلیل ترافیک حدود ۴۰ دقیقه ای طول کشید و من شرمنده این دوست موقتم شدم که در بدو ورود به کشورش اینقدر برای من وقت گذاشته بود. توی مسیر صورتم به شیشه چسبیده بود و داشتم دستفروش هایی که همه اطراف خیابان رو اشغال کرده بودند مشاهده میکردم. از اونی که فکر می کردم متفاوت تر بود. راننده که انگلیسی خوب صحبت میکرد گفت اینجا هائیتیه، عادی میشه برات و البته که اون وضع و بی نظمی هیچوقت عادی نشد. خانم میانسال هم تا وقتی که رسیدیم مرتب به من تاکید می کرد که خیلی مراقب باشم.

میزبانم به دلیل اینکه دیرتر رسیده بودم توی خونه نبود. همسایه طبقه بالای اون با وانسا تماس گرفت و بعد اجازه داد برم داخل. وانسا رو از توی کوچ سرفینگ پیدا کرده بودم. تعداد افرادی که توی پورتوپرنس هاست می کنند و فعال هستند بسیار کمه و وانسا تنها کسی بود که جواب مثبت داده بود. پروفایلش تقریبا خالی بود و فقط یک رفرنس مثبت داشت. جواب هاش معمولا یک کلمه ای آره یا نه بود و نتونسته بودم خیلی ازش اطلاعاتی بگیرم و در این مورد هم کمی نگران بودم. البته خونه نسبتا تمیز و مرتبی داشت، بسیار بالاتر از استانداردهای هائیتی.

حدود یک ساعتی توی تاریکی نشستم تا وانسا اومد خونه. گفت که پیش دوستاش توی یک کافه بالا شهره و اومده منم ببره اونجا. هر دو سوار موتوتاکسی شدیم. توی راه وانسا بهم گفت که جلوی دوستاش نگم که از توی کوچ سرفینگ همدیگه رو میشناسیم. دوستاش اگر میفهمیدن که یک مهمان از توی اینترنت آورده خونه عصبانی میشدند. قرار شد بگم که توی پاریس همدیگه رو دیدیم و اونجا دوست شدیم. وانسا یک بچه یک ساله به اسم جید Jade داشت. یک تو راهی هم داشت که تازه سه ماهش بود. همسرش اهل فرانسه بود که برای کاری رفته بود خارج از هائیتی. همه این اطلاعات رو توی نیم ساعتی که پشت موتور بودیم بدست آوردم.

کافه باغی که دوستاش بودند توی محله پشن ویله Petion Ville یکی از محله های ثروتمند پایتخت بود. خیلی خسته بودم و دعا می کردم زودتر دورهمیشون تموم بشه و بریم خونه. خوشبختانه یکی از دوستاش آخر شب ما رسوند خونه و مجبور نبودم دوباره ترک موتور بشینم.

برق توی پورتوپرنس کالای نایابیه. اتاقی که وانسا بهم داده بود یک پنکه سقفی داشت ولی توی سه شبی که اونجا خوابیدم تقریبا تمام شب از برق خبری نبود. نیمه های شب با حمله چندتا پشه از خواب بیدار شدم و مجبور شدم علی رغم گرمای زیاد، زیر پتوی مسافرتیم پناه بگیرم.

روز دوم؛ پورتوپرنس پایتخت هائیتی

صبح که بیدار شدم خدمتکار وانسا اومده بود و داشت خونه رو تمیز می کرد. برای من و وانسا هم صبحانه ساده شامل تخم مرغ، پنیر، آواکادو و یک تکه نان آماده کرد. وانسا گفت قصد داره برای یک کار اداری توی شهر بره و من میتونم باهاش برم. اولین تجربه تَپ تَپ سواری رو با وانسا داشتم. تپ تپ Tap Tap رایج ترین وسیله حمل و نقل شهر در پورتوپرنس هست. کاربریش شبیه تاکسی های خطی خودمونه که توی یک مسیر مشخص تردد می کنند و مسافرها پیاده و سوار میشند. این تپ تپ ها وانت های سرپوشیده هستند که هر کدوم به سلیقه صاحبش نقاشی شده. تعداد بسیار زیادی مسافر سوارش میشه و توی این خیابون های پر از چاله چوله پورتوپرنس یک حال اساسی به ستون فقرات میدند. کرایش هم بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ تومان بستگی به مسیرش داره. مسافرها با فریاد شوفراستاپ یا کوبیدن چیزی به بدنه فلزی ماشین به راننده میفهمونند که توقف کنه.

تپ تپ رایج ترین وسیله حمل و نقل عمومی در پورتوپرنس

تپ تپ رایج ترین وسیله حمل و نقل عمومی در پورتوپرنس

من و وانسا سوار بر تپ تپ

من و وانسا سوار بر تپ تپ

اولین تجربه تپ تپ سواری جالب بود. تا رسیدن به جایی که وانسا کار داشت حدود ۲۰ دقیقه ای پیاده راه بود ولی وانسا بدلیل شرایطش نمیتونست زیر آفتاب داغ راه بره. یک موتور گرفتیم. بعد از تموم شدن کار وانسا به یک سوپرمارکت رفتیم و اونجا دلار به گورد Haitian Gourde تبدیل کردم. هر دلار ۶۳ گورد شد.

به پیشنهاد وانسا یک موتوتاکسی گرفتیم و رفتیم روی تپه ای که مشرف به شهر بود. جاده کوهستانی از بین چندتا زاغه نشین عبور می کرد و هوای خنک بالای تپه خیلی بهتر و تمیزتر از پورتوپرنس بود. اون بالا یک رستوران فرانسوی بود و تعدادی دستفروش که سعی داشتند صنایع دستیشون رو به توریست هایی که هر از گاهی گذرشون به اینجا میافته بفروشند.

پورتوپرنس از بالای تپه. شهر تقریبا صافه و اثری از ساختمان های بلند نیست.

پورتوپرنس از بالای تپه. شهر تقریبا صافه و اثری از ساختمان های بلند نیست.

فروشگاه صنایع دستی در بالای تپه

فروشگاه صنایع دستی در بالای تپه

به همون طریقی که رفته بودیم، برگشتیم خونه، ترکیبی از موتوتاکسی و تپ تپ. جایی که از موتور پیاده شدیم تا سوار تپ تپ بشیم یک ترمینال کوچک مینی بوس های داخل شهری بود. خواستم حالا که وانسا باهام بود برم و چندتا عکس بگیرم ولی وانسا گفت حس خوبی نسبت به این ترمینال نداره و باهام نیومد. کل ماجرا ۲ دقیقه هم نشد ولی وقتی توی تپ تپ نشستم دیدم در کوله پشتیم باز شده! خوشبختانه چیز با ارزشی توی کوله نداشتم. روز بعد وقتی دنبال کلاهم میگشتم فهمیدم آقا دزده برش داشته. به خیر گذشت که به یک کلاه ختم شد.

اون پشت همون ترمینالی هست که کلاهم رو برداشتند.

اون پشت همون ترمینالی هست که کلاهم رو برداشتند.

موتوتاکسی و تپ تپ

موتوتاکسی و تپ تپ

خدمتکار وانسا برای ناهار پاستا پخته بود. بعد از خوردن ناهار و استراحت، عصر خودم تنهایی رفتم بیرون تا توی شهر قدم بزنم. حدود ۳ ساعتی توی خیابان های شیبدار محله دلماس قدم زدم. دیدن این همه بی نظمی و ناهنجاری شهری غیرقابل باور بود. تقریبا همه جا دستفروش ها مشغول کسب و کار بودند. مغازه ها خیلی کوچک بودند و به نظر می رسید کلا کسی علاقه ای به کسب و کار در مغازه نداره و همه کنار پیاده رو و خیابون رو ترجیح میدند.

خیابان های شیب دار پورتوپرنس

خیابان های شیب دار پورتوپرنس

دستفروش ها همه جا هستند

دستفروش ها همه جا هستند

آب کثیف و شیراب کنار خیابان ها جاری بود و بوی بدش آزاردهنده بود. حتی جاهایی نهری از گنداب و کثافت دیدم که در شهر در جریان بود. من به عنوان تنها خارجی که داشتم توی خیابان ها و کوچه ها قدم میزدم نگاه سنگین مردم رو حس می کردم. جرات عکس گرفتن به صورت مستقیم رو نداشتم و سعی می کردم تا میشه گوشی موبایل رو حتی برای جهت یابی از جیبم در نیارم. عکس هایی که گرفتم هم بیشتر دارم وانمود میکنم که از گوشی استفاده می کنم نه عکاسی. هرکجا نگاهم به نگاه کسی گره میخورد و لبخندی تبادل میشد جرات بیشتری برای بیرون آوردن گوشی از جیبم داشتم. چیز جالبی که توی شهر دیدم، از پلیس، حتی پلیس راهنمایی و رانندگی خیلی خبری نبود. گویا دولت از سر و سامان دادن اوضاع کاملا ناامید شده. یادم نمیاد چراغ راهنمایی و رانندگی که کار بکنه هم دیده باشم.

اینجا یک زاغه نشین در حومه پایتخت نیست، اینجا یک محله عادی در وسط پورتوپرنس هست.

اینجا یک زاغه نشین در حومه پایتخت نیست، اینجا یک محله عادی در وسط پورتوپرنس هست.

غذای خیابانی در پایتخت هاییتی

غذای خیابانی در پایتخت هاییتی

سعی کردم قبل از اینکه هوا کامل تاریک بشه به خونه برگردم. غذای خیابانی خیلی محدودی توی پورتوپرنس دیدم که حتی من عاشق استریت فود هم ترجیح دادم امتحانش نکنم، مریض شدن در هائیتی آخرین چیزی بود که میخواستم. از دستفروش ها کمی میوه خریدم و از تنها سوپر مارکت اون منطقه هم یک ماست خریدم تا برای شام چیزی داشته باشم بخورم.

روز سوم؛ محله سیته سولل در پورتوپرنس

میخواستم بلیط اتوبوس خارج شدن از هائیتی رو بخرم. وانسا از خواهرش خواست که با من بیاد به دفتری که توی محله پشن ویله بود و کمکم کنه بلیط بخرم. خرید بلیط ۴۰ دلاری زیاد سخت نبود. سه تا کمپانی اتوبوس رانی بین پورتوپرنس و سانتو دومینگو پایتخت جمهوری دومینیکن سرویس های روزانه دارند. قیمت همه هم حدود ۴۰ دلار هست که برای این مسیر ۸ ساعته خیلی زیاده. البته راه های کم هزینه تری هم برای رفتن هست که با توجه به امنیت بسیار پایین ترجیح دادم این بلیط گرون رو بخرم.

بعد از خرید بلیط از خواهر وانسا خداحافظی کردم و رفتم تا یک روز پر هیجان توی این بی نظم ترین پایتخت دنیا داشته باشم. زانوی چپم به یک میله آهنی که کنار خیابون (چیزی به اسم پیاده رو معنی نداشت) خورد و با اینکه زخم کوچکی بود اما بودن وسط اون همه کثافت نگرانم کرد. نمیدونم ایستادن ۱۰ دقیقه زیر آفتاب چقدر میتونست زخمم رو ضد عفونی کنه ولی حداقل کمی از نگرانیم کم می کرد.

نمیدونم چرا فکری به حال آشغال ها نمی کنند.

نمیدونم چرا فکری به حال آشغال ها نمی کنند.

پورتوپرنس

پورتوپرنس

با دیدن نقشه و حدس زدن مسیر تپ تپ ها خودم رو به نزدیکی موزه ملی هائیتی رسوندم. کمتر کسی توی هائیتی انگلیسی بلده و اکثر فرانسوی رو به عنوان زبان دوم یاد میگیرند. موزه ملی هائیتی به هیچ عنوان ارزش ۵ دلار ورودی رو نداشت، بماند که من پول ندادم براش. نیم ساعتی توی موزه که بیشتر شامل تابلو نقاشی بود قدم زدم و از هوای خنک داخل استفاده کردم. عکسبرداری از داخل موزه ممنوع بود و فقط از سقفش عکس گرفتم. وقتی می خواستم از موزه خارج بشم، خانمی که بلیط می فروخت گفت رئییسم می خواد شما رو ببینه. میدونستم در ارتباط با پول بلیط ندادن بود 😀 بهش گفتم الان گرسنمه، میرم و بعد غذا بر می گردم. واقعا هم گرسنم بود ولی قصد برگشت نداشتم.

سقف موزه ملی هائیتی

سقف موزه ملی هائیتی

بعد از موزه پیاده راه افتادم به سمت کلیسای جامع پورتوپرنس Cathedral of Our Lady of the Assumption که توی زلزه ۲۰۱۰ نابود شده بود و همونطور دست نخورده مونده یود. پای خرابه های کلیسا گروه بزرگی از مردم در حال نیایش بودند. با اینکه جزو مومنان بودند ولی طوری نگاهم می کردند که حتی جرات عکس یواشکی هم پیدا نکردم.

کلیسای جامع پورتوپرنس که در زلزله سال ۲۰۱۰ تخریب شد.

کلیسای جامع پورتوپرنس که در زلزله سال ۲۰۱۰ تخریب شد.

بعد از کلیسا رفتم به بانکی که همون نزدیکی بود تا چندتا اسکناس نو برای آلبومم بگیرم. عجیب نبود که ورودی بانک چندتا مامور با اسلحه های بزرگ ایستاده بودند و همه مشتری ها رو کاملا بازرسی بدنی میکردند. بعد از بانک تصمیم داشتم برم به سمت اسکله و دریای کارائیب رو برای اولین بار در این سفر ببینم. ولی خبر نداشتم چه کار سختیه! توی مسیر از چندین کوچه و خیابون کثیف و شلوغ و پر از دستفروش و یک کلیسای نوساز عبور کردم تا رسیدم به جایی که باید دریای کارائیب رو میدیدم ولی خبری از دریا نبود. کل اون قسمت توسط اداره بنادر هائیتی اشغال شده بود و هیچ راهی به دریا نبود. شروع کردم به سمت شمال حرکت کنم ولی انگار همه خط ساحلی توسط ادارات دولتی اشغال شده بود و به من اجازه ورود نمی دادند. فکر کنم ۵-۶ کیلومتری زیر آفتاب راه رفتم. چندتا بازار محلی هم دیدم که ترجیح دادم واردشون نشم.

عکس یواشکی من از بازاری در پورتوپرنس

عکس یواشکی من از بازاری در پورتوپرنس

اینم ورودی یک بازار دیگه

اینم ورودی یک بازار دیگه

دوباره نهری از کثافت و گنداب دیدم که خوک ها داشتند توش کیف می کردند.

دوباره نهری از کثافت و گنداب دیدم که خوک ها داشتند توش کیف می کردند.

توی یک پمپ بنزین داشتم از چندتا اتوبوس باحال عکس میگرفتم که یک نفر از دور شروع کرد به عربده کشیدن. روز قبل هم این صحنه تکرار شده بود ولی نه به این شدت. سریع از پمپ بنزین دور شدم. مردم هائیتی حتی وقتی از آدم ها عکس نمیگیری هم حس بدی نسبت به عکاس دارند چون فکر می کنند داری از فقر و بدبختیشون عکس میگیری. خوب خیلی هم بیراه فکر نمی کنند.

این همون عکسیه که از کنار پمپ بنزین گرفتم و ...

این همون عکسیه که از کنار پمپ بنزین گرفتم و ...

برای ناهار یک نارگیل تازه مطمئن ترین چیزی بود که میتونستم بخورم. همه مسیر تنها نبودم بخشی از مسیر مردی همراهم بود که کنجکاو بود بدونه من پیاده اینجای شهر دنبال چی هستم. انگلیسی هم بلد نبود و در آخر وقتی مسیرش جدا شد شمارش رو نوشت و ازم خواست توی واتس اپ بهش پیام بدم!

رسیدم به یک چهار راه که حدس میزدم اگر بپیچم سمت چپ به دریا می رسم! سوار یک تپ تپ شدم که اون سمتی میرفت. تپ تپ تا جایی که میتونست از روی آشغال ها رد شد ولی جایی رسید که دیگه آشغال های وسط خیابون اجازه نمیداد. چند صد متر آخر رو پیاده رفتم. نگاه افراد این محله (یا بهتره بگم زاغه نشین) حتی از قسمت های دیگه شهر هم سنگین تر بود. مطمئن بودم این ها ماه ها یا شاید سال هاست یک خارجی ندیدند. حتی جرات درآوردن گوشی برای دیدن نقشه و موقعیتم رو هم نداشتم.

آخرش رسیدم به یک اسکله، اسکله ای که کنار دریای کارائیب بود و به من حس کریستف کلمب رو داده بود😁. صیادها مشغول مرتب کردن تورهای ماهیگیری بودند و بچه ها هم در حال بازی. یکی از بچه زیاد نگاهم میکرد و بعد از تبادل چند لبخند اومد جلو و سلام کرد. فرانک دانش آموز بود، کمی انگلیسی بلد بود و خیلی اجتماعی. از پیدا کردن این دوست خیلی خوشحال شدم، این یعنی میتونستم گوشی رو از جیبم در بیارم و چند تا عکس بگیرم. فرانک یکی دوبار هم توی آب شیرجه زد و منم تشویق به این کار کرد. موقع خداحافظی یک سلفی با فرانک گرفتم، اسمش توی فیسبوک رو بهم داد و خواست که عکس رو براش بفرستم. هیچوقت نتونستم پیداش کنم.

بالاخره دریای کارائیب رو دیدم

بالاخره دریای کارائیب رو دیدم

من و فرانک. قول دادم این عکس رو براش بفرستم ولی متاسفانه نتونستم توی فیسبوک پیداش کنم.

من و فرانک. قول دادم این عکس رو براش بفرستم ولی متاسفانه نتونستم توی فیسبوک پیداش کنم.

در راه برگشت به خانه

در راه برگشت به خانه

اسکله ی کوچک در پورتوپرنس

اسکله ی کوچک در پورتوپرنس

با کمی پیاده روی و سه تا تپ تپ کمی بعد از تاریک شدن هوا رسیدم خونه. وانسا نگرانم شده بود و گفت دیگه داشتم میرفتم اداره پلیس بگم دوستم گم شده. دو تا از دوستاش هم اونجا بودند و کنجکاو بودند کجا رفته بودم که اینقدر دیر رفتم خونه. گفتم جایی کنار آب رفته بودم ولی اسمش رو بلد نیستم. روی نقشه اون نقطه ای که رفته بودم رو نشونشون دادم. دوستای وانسا لبشون رو گاز گرفتند و خود وانسا هم درحالیکه عصبانی بود گفت دیوونه شدی اینجا خیلی خطرناکه و من هم تاحالا نرفتم این محله!

کمی بلغور و مرغ که از ناهار ظهر برای من گذاشته بودند رو خوردم و به خودم گفتم اینقدرها هم بد نبود، اینا بچه های بالاشهر هستند و میترسند پایین شهر برند.

چند هفته بعد توی هاستلم در شهر تگوسیگالپا یک پسر کانادایی که فهمید من هائیتی رفتم، با کنجکاوی اطلاعاتی ازم گرفت. کانادائیه می گفت بعضی محله های پورتوپرنس خیلی خطرناکه. از مستندی گفت که در مورد محله سیته سولِی Cite Soleil دیده ولی حتی اگر پورتوپرنس بره هم این محله نمیره. می گفت دو نقطه روی کره زمین هست که بیمه مسافرتیش پوشش نمیده، یکیش همین محله سیته سولل در پورتوپرنس هست که حتی اگر با راهنمای محلی هم اونجا بره بازم بیمه هیچ مسوولیتی در قبال اتفاقی که براش بیافته قبول نمیکنه. گفتم فکر کنم جاهای خیلی خطرناک پورتوپرنس رو رفتم، گفت امکان نداره سیته سولل رفته باشی اونم تنهایی. روی نقشه اون اسکله ای که رفته بودم رو نشونش دادم و گفتم اینجا بود. یکم به گوشی نگاه کرد و بعد گفت آره اینجا سیته سولل هست. این آخرین حرفی بود که زد، بلند شد رفت و دیگه اون کانادایی رو ندیدم. تا اون موقع نمیدونستم چقدر اون منطقه خطرناکه. محله ای که بعد از زلزله ویرانگر ۲۰۱۰ هیچ گروه امدادی جرات نکرد واردش بشه.

محله سیته سولل

محله سیته سولل

روز چهارم؛ خداحافظ هائیتی

بلیط اتوبوسم ساعت ۸ صبح بود و بهم گفته بودن باید یک ساعت زودتر توی ترمینال که کنار سفارت آمریکا بود باشم. این یعنی باید وقتی هوا تاریک بود از خونه میومدم بیرون که کمی ترسناک بود. وقتی ۶:۱۵ صبح از خونه اومدم بیرون دیدم شهر خیلی هم سوت و کور نیست. ظاهرا پورتوپرنس خیلی زود از خواب بیدار میشه. با یک موتوتاکسی سر قیمت ۲۵۰ گورد توافق کردم و به سمت ترمینال اتوبوسرانی شرکت کپیتال کوچ Capital Coach حرکت کردیم. آخرین بویی که از حضورم در هائیتی توی ذهنم بوی آشغال سوخته به همراه باد خنک صبحگاهی و گرد و خاکه.

توی ترمینال بلیط رو تحویل دادم و یک بلیط جدید بهم دادند. پاسپورتم هم توسط اتوبوس رانی گرفته شد و گفتند لب مرز بهت پس میدیم. اتوبوس تمیز بود، پذیرایی مختصری داشت و از اینترنتی که تبلیغش رو کرده بودند خبری نبود. ساعت ۸:۲۰ اتوبوس حرکت کرد و بعد از یک ساعت و نیم توی جاده های پر دست انداز به مرز هائیتی و جمهوری دومینیکن رسیدیم.

کمی قبل از مرز هائیتی و جمهوری دومینیکن

کمی قبل از مرز هائیتی و جمهوری دومینیکن

در مرزبانی هائیتی کسی از اتوبوس پیاده نشد، خود راننده و کمکش پاسپورت ها رو بردند مهر خروج از هائیتی زدند و سپس پاسپورت هر مسافر رو بهش دادند.

هزینه سفر من به هائیتی

هزینه سه روز اقامت من در پورتو پرنس ۳۰ دلار شد. بلیط پرواز تورنتو-مونترال-پورتوپرنس ۲۰۶ دلار و بلیط اتوبوس خروج از هائیتی هم ۴۰ دلار شد. اگر بخواهید با استاندارد بالا سفر کنید و نیروی امنیتی و راهنما داشته باشید، هزینه های سفرتون بسیار بسیار بیشتر از این میشه.

هائیتی یکی از خاص ترین کشورهایی هست که تاحالا رفتم. هم خوشحالم که بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته سفرم به اونجا تموم شده هم حس میکنم باید یکبار دیگه برم اونجا و بیشتر بین مردمش باشم، جایی غیر از پایتخت.

تاریخ سفر: پاییز ۱۳۹۶

احمد خانی

احمد خانی عاشق سفر و دیدن سرزمین های متفاوت

۸۰دیدگاه

دیدگاه را وارد کنید
نام خود را وارد کنید
  • - گزینه های دیدگاه، نام و ایمیل حتما باید وارد شوند.
  • - ایمیل شما هیچگاه منتشر نخواهد شد. فقط برای اطلاع شما از پاسخ به دیدگاهتان استفاده می شود.
ن
نازنین ازاد
۱۸ روز قبل

سلام بسیار جالب بود فقط حیف که نمیشد خیلی عکس بگیرید مخصوصا دریای کارائیب که خیلی جذابه امیدوارم همیشه سفراتون بی خطر باشه منم از اینجور جاها که خطرناک بیشتر خوشم میاد آدم احساس میکنه پر ماجراتر

پاسخ
پاسخ
ر
رضا
۲۵ روز قبل

سلام داداش يه سوال فنی. من ميخام بدونم آیا امکانش هست از مرز هایتی قاچاقی رفت دومینیکن؟ اگه ميشه جوري...

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۲۳ روز قبل

سلام
میشه امتحان کرد ولی به احتمال زیاد مدت زیادی را در زندان های هائیتی یا جمهوری دومینیکن سپری خواهید کرد.

پاسخ
پاسخ
ح
حسین
۲۶ روز قبل

سلام واقعا با پاسپورت نامعتبرمون ب چ کشورهایی نمیشه رفت D:
خیلی دل و جرات داشت و حالم بهم خورد
جمهوری دومینیکن بهترش هس

پاسخ
پاسخ
پ
پرستو
حدود ۱ ماه قبل

سلام،
خیلی ممنون جالب بود، ولی چرا همش از قسمت های فقیر نشینش عکس و گزارش گذاشتین، دوست داشتم ببینم ثروتمنداش چجوری زندگی میکنند و فاصله طبقاتی اونجا چقدره

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۲۷ روز قبل

سلام دوست عزیز
بیشتر قسمت های شهر اینطور بود. قسمت های مرفه شهر هم بدلیل محافظ به راحتی نمیشد واردش شد.

پاسخ
پاسخ
س
سینا
حدود ۱ ماه قبل

درود بر شما ، ممنون برای اینکه اطلاعات خوبی در اختیار ما میگذارید ، سئوالی دارم ، اگر من از ایران به هائیتی سفر کنم ، آیا میتوانم از همان ترمینال نزدیک سفارت که فرمودید با اینکه ویزای دومنیکن را ندارم بلیط بگیرم برای دومنیکن ؟ این سوال خیلی برای من مهم است خواهش میکنم پاسخ بدید سپاس گزار میشوم . و اینکه آیا با پاس ایرانی که ویزای دومنیکن و یا ویزای شینگن ندارد کارت توریستی برای رفتن به دومنیکن با اتوبوس میدهند یا خیر در هائیتی ؟

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
حدود ۱ ماه قبل

سلام
ممکنه به شما بلیط اتوبوس جمهوری دومینیکن رو بفروشند اما قطعا در مرز هائیتی-جمهوری دومینیکن به شما اجازه ورود داده نمیشه.

پاسخ
پاسخ
پ
پویان
۴ ماه قبل

بسیار عالی بود و لذت بردم.. انگار خودم توی این کشور بودم! در کل هنگ کردم از این حجم بدبختی و فقط و کثیف بودن! حتی هند و کشورهای این مدلی هم باز جای امیدی بهشون هست!
جالب تر اینکه شما چقدر با انگیزه و پر ریسک هستید که سفر رفتید اینجا! من به شخصه جرات ندارم! ادمو بکشن هم هیشکی خبردار نمیشه!

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۴ ماه قبل

سلام و سپاس دوست عزیز
اصلا قابل مقایسه با هند نیست، شاید بشه با برخی از کشورهای جنگ زده آفریقا مقایسش کرده.

پاسخ
پاسخ
س
سپهر
۵ ماه قبل

هاییتی سه مشخصه ی اکثر کشورهای آفریقایی بخصوص کشورهای غرب آفریقا مثل سنگال و مالی و توگو و ساحل عاج و.... داره که انگار یک تیکه از آفریقا رو برداشتن گذاشتن تو کارائیب!
۱- همه اهلی این کشور سیاه پوستند
۲- زبان رسمی این کشور فرانسه و تنها کشور کارائیب و حتی آمریکای مرکزی است که فرانسه زبان است
۳-این کشور درست مثل آفریقا کثیف و بسیار فقیر است.
عجیب اینکه اکثرا پیرو آیین وودو که مراسمی مذهبی دارد و کاملا آفریقایی است
میباشند. این همه شباهت به آنسوی دنیا در آفریقا خیلی عجیب است.......

پاسخ
پاسخ
م
محسن
۶ ماه قبل

سلام عالی بود مهد جادوگری هست برای دورهای جادوگری رفتم که خیلی خطرناکه

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۶ ماه قبل

سلام و سپاس محسن جان
اطلاع نداشتم برای جادوگری هم معروفه

پاسخ
پاسخ
م
مهدی
۶ ماه قبل

با سلام..نوشته هاتون خیلی جالبه..هم از نظر نوشتاری که خیلی روان و جذابه و هم اطلاعاتی که میدید..امیدوارم به کارتون ادامه بدید..فقط یه انتقادی دارم اونم خیلی ناچیز و جزئی اونم اینه که سعی نکنید ناخواسته وارد مسائل سیاسی بشید..اطلاعات سیاسی بدید از مکانی رفتید..منظورم اینه مثل جاذبه هایی که تشریح میکنید فقط به بیان آنچه هست بپردازید..البته این استنباط منه..ولی جدا از خوندن مطالب شما لذت بردم..

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۶ ماه قبل

سلام مهدی جان
ممنونم انتقادت رو نوشتی. تلاشم رو میکنم نظرات شخصی وارد سفرنامه نشه، اما بطور 100 درصد ممکن نیست.
در مورد خاص هاییتی، بعد از دیدن وضعیت اسفبارش و کمی جستجو، به حقایق تلخی در مورد نقش امریکا در بدبختی و فلاکت کشورهای امریکای لاتین رسیدم.

پاسخ
پاسخ
م
مهدی
۶ ماه قبل

ممنون از پاسخگوییت..آرزوی موفقیت روز افزون..امیدوارم یه روزی کتاب و سفرنامه خودتو رو بدون معذوریت های اخلاقی و قانونی و عرفی و شرعی به چاپ برسونی..آرزوی بهترین ها برای شما...

پاسخ
پاسخ
ف
فرشید
۴ روز قبل

آقای خانی من هم با نظر شما موافقم
ارائه نظرات و قضاوت های شخصی و سیاسی ، ولو اندک ،از محیطی که بسر برده اید لطمه ای به سفرنامه نخواهد زد.
البته پیشنهاد میکنم در یک صفحه ای خاص و جداگانه به دیدگاهتان و احیانا تغییرات در نگرش و جهان بینی فکری خودتان از کشور در همه زمینه ها اعم از اقتصادی ، فرهنگی و احیانا سیاسی ، پس از اینهمه سفر به کشورهای دیگر پرداخته شود . مطمئنا این نتیجه گیری برای بخشی از مردم که از داخل کشور ، به همه قضایا نگاه میکنند مفید خواهد بود. با تشکر

پاسخ
پاسخ
م
محمد نیرومند
۷ ماه قبل

سلام و عرض ادب دارم.
من در حال نوشتن رمان محاکمه در تاریکی هستم که بخشی از اون مربوط به دخترکی میشه که از هائیتی به امریکا فرستاده میشه و اونجا به قتل میرسه. در واقع از چاله در میاد و می افته توی چاه. سفر نامه شما حقیقتا چشم من رو بیشتر باز کرد و فکر میکنم مطالبتون بیشتر از همه این دوستان به درد من خورد.
پایدار و سرفراز باشید.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه قبل

سلام دوست عزیز
چه جالب 👌
خوشحالم تونستم برای نوشتن رمان شما کمکی کرده باشم

پاسخ
پاسخ
N
Nastaran
۷ ماه قبل

من با کشور هائیتی تو کتاب بازیگران گراهام گرین آشنا شدم برام جالب بود بیشتر راجع بش بدونم تا اینکه سفرنامه ات رو دیدم واقعا کشور عجیب و غم برانگیزیه!

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه قبل

داستان غم انگیزی داره این کشور

پاسخ
پاسخ
S
Shaian
۷ ماه قبل

عالی بود اقای خانی من قبلا یه مستند دیده بودم از هایتی که با روایت شما خیلی مشابه بود واقعا هیجان انگیز بود مثل اینک من کنارتون تو اون ماجراجویی بودم ممنون ازتون

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه قبل

سپاس از شما دوست عزیز
امیداورم حال و روز این کشور بهتر بشه

پاسخ
پاسخ
ح
حمیدامینی
۷ ماه قبل

سلام احمد آقای عزیز
درود بر شما که رنج سفر را برخود ارزانی داشته وعزم سفر به مناطق دور، نزدیک وکمتر شناخته شده می کنی. وقتی سفرنامه ات را خواندم قصد داشتم در مورد نوع نوشتن ت برایت یادداشت بگذارم ، دیدم که بسیاری از دوستان نثرت را ستایش کرده اند .حیفم آمد که بی انصافی کنم ولی چون عاشق ادبیات فارسی هستم دوباره به خود آمده وتصمیم گرفتم برایت بنویسم می شود ساده وروان نوشتن ولی در عین حال گفتاری ننوشت . ضمنا اگر در سفرنوشتهایت اطلاعات بیشتری از آنچه در گوگل در مورد مناطقی که می بینی بیاوری خیلی بهتر است .موفق وهمیشه به گشت وگذار باشی.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۷ ماه قبل

سلام حمید عزیز
سپاس از اینکه انتقادتون رو نوشتید، قطعا مفید تر از تمجید هست. درسته، نگارشم با ایده آل خودم فاصله داره، منتها نوشتن به سبک دیگری که گفتاری نباشه نیاز به وقت بسیار داره. در مورد دوم هم تلاشم همین بوده، بیشتر تلاش خواهم کرد.

پاسخ
پاسخ
ا
الهه شمس نژاد
حدود ۱ سال قبل

مرسی از شما آقای خانی. دنبال اطلاعاتی از هائیتی برای کتابی که ترجمه میکنم میگشتم که به سفرنامه شما برخوردم. خیلی خوب بود و به من کمک زیادی کرد. سلامت باشید و به سفرهایی بیشتر برین.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۱۲ ماه قبل

سلام
خوشحالم براتون مفید بوده 🌸

پاسخ
پاسخ
ه
هانا
حدود ۱ سال قبل

تبريك ميگم به خاطر شجاعتتون ولي از خوندن سفرنامه اتون غم عميقي تمتم وجودم و در بر گرفته . توي قرن ٢١ انسانها تا اين اندازه محروم از حداقلها . شايد مستعمره بودن خيلي خوشبخت تر و شادتر زندگي ميكردن

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
حدود ۱ سال قبل

سلام دوست عزیز
هائیتی الان هم یجورایی مستعمره آمریکا هست

پاسخ
پاسخ
B
Bokaie Melica
نزدیک ۲ سال قبل

سلام آقاي خاني
ممنونم از اطلاعاا مفيدتون
من بالاي يكساله در آمريكاي جنوبي دارم سفر و كار دارطلبانه ميكنم. هم اكنون در اوروگوئه هستم و بعد به مدت سه ماه به برزيل ميرم. بعد از برزيل خيلي دارم به كشور هاي كارائيب فكر ميكنم و با سفارت جامائيكا و كوبا در اوروگوئه صحبت كردم. مطمئن نبودم براي هائيتي احتياج به ويزا داريم يا نه و الان متنتون خيلي آرومم كرد. سوالم اينه كه كارت پرواز رو از قبل بايد تهيه كنيم يا در فرودگاه هائيتي؟ من الان مثلا به دنبال پروازي از برزيل به هائيتي باشم با اطمينان خريداري كنم؟
يك مدرسه پيدا كردم و احتمالا سه ماه اونجا با كودكان كار كنم.
هميشه شاد باشين
مليكا بكائي

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
نزدیک ۲ سال قبل

سلام ملیکا جان
توی‌ فرودگاه هاییتی اون کارت توریستی رو‌ میدن. با خیال راحت بلیط رو خریداری کن.

پاسخ
پاسخ
ص
صفورا
حدود ۱ سال قبل

ملیکای عزیزم الان هائیتی هستی و من بخاطر حس کردن بیشتر موقعیتت سرچ کردم و تو این بلاگ دیدم که نوشتی . آرزوی موفقیت برات دارم عزیزم

پاسخ
پاسخ
ز
زهرا
حدود ۱ سال قبل

ملیکا جان امیدوارم که دوباره تو موقعیت بهتری بتونی برگردی و به مردم فقیر هاییتی کمک کنی.من واقعا از دیدن اون همه بدبختی احساس بدی دارم

پاسخ
پاسخ
م
محسن
نزدیک ۲ سال قبل

بسیااااااااار عالی، منم عاشق سفر کردنم، عاشق دیدن، تجربه کردن، آموختن، اینطور سفرها فهم انسان رو بالا میبره، ممنون که مثه یک مسافر واقعی سفر میکنی و از تجربه‎هات برامون مینویسی، حتی اگر یک نگاه اجمالی به عکس‎ها هم بندازیم کلی چیز دستمون میاد. سفرنامه‎‌هاتو دوس داشتم.

پاسخ
پاسخ
ج
جواد
نزدیک ۲ سال قبل

احمد جان دمت گرم ، خسته نباشی.
واقعا از ته دل لذت بردم.
انشالله بتونی سفرنامه اکوادور رو هم بنویسی.

پاسخ
پاسخ
آ
آرمین
حدود ۲ سال قبل

عاشقتم. خیلی خوب هستی. نمایشی نیست نوشته هات و تجربیاتت پاک و واقعیه. تبریک میگم.

پاسخ
پاسخ
آ
آرش
حدود ۲ سال قبل

فوق العاده هستید و متنتون خیلی به دل میشینه فقط هاییتی اصلا جای دیدنی داره ؟؟؟؟؟

پاسخ
پاسخ
ادامه...