سفرنوشت

سفرنامه هائیتی، یکی از خاص ترین کشورهای دنیا

سوار هواپیمایی هستم که هفته ای یک بار از مونترال کانادا به پورتوپرنس Port-au-Prince پایتخت کشور هائیتی Haiti پرواز میکنه. از کشور با نظم و امنیت کانادا دارم میرم به یکی از فقیرترین کشورهای دنیا با هرج و مرج وحشتناک و امنیت بسیار کم، مسلما نگرانم.

پرواز ۵ ساعت طول میکشه و هواپیما توی مسیرش از بالای نیویورک رد میشه، جایی که تا زمان بودن ترامپ اونجا نخواهم رفت. قرار بود پرواز ساعت ۲ ظهر برسه پورتوپرنس ولی به دلیل نقص فنی هواپیمای ایرکانادا و تعویض هواپیما ساعت ۶ عصر به هائیتی می رسم. شب رسیدن به شهری که ازش میترسم نگرانیم رو بیشتر هم کرده. توی مسیر از بالا سر منطقه برمودا در اقیانوس آرام هم عبور کردیم و تکون های شدید هواپیما همه داستان های ترسناکی که از برمودا در نوجوانی خونده بودم رو آورد جلوی چشمام.

حومه پورتوپرنس

حومه پورتوپرنس

وانسا میزبانم در پورتوپرنس بهم گفته بود که ارزونترین راه، استفاده از موتور تاکسی (به قول خودشون موتوتاکسی Mototaxi) هست. آخرای پرواز خانم میانسال صندلی کنار دستم در هواپیما که اهل هائیتی ولی ساکن مونترال بود سعی داشت با چند کلمه انگلیسی که بلد بود بفهمه من واسه چی دارم میرم هائیتی. راجع به حمل و نقل عمومی در شب توی پورتوپرانس ازش سوال کردم (چه سوال مسخره ای). ازم پرسید کجای شهر هستم، آدرس رو نشونش دادم. با لبخندی گفت دلماس Delmas، میدونم کجاست، میرسونمت. نفهمیدم چطوری ولی خوشحال شدم که حداقل پول تاکسی هم بدم مطمئن میرسم به خونه میزبانم.

ورود به هائیتی ساده بود. صف خارجی ها با هائیتی ها جدا بود. از کل هواپیمای به اون بزرگی شاید ده نفر خارجی بودند که فکر کنم همه به جز من برای کار اومده بودند. خوشبختانه ما ایرانی ها برای ورود به هائیتی نیاز به ویزا نداریم و میتونیم بدون ویزا ۳ ماه توی هائیتی بمونیم. یک کارت توریستی ۱۰ دلاری باید توسط همه خارجی ها خریداری میشد، کارت که چه عرض کنم یک تکه کاغذ. مامور مرزبانی هیچ سوالی نپرسید، مهر ورود به هائیتی رو توی پاسپورتم زد و روی مهر رو خیلی محکم امضا کرد که گفتم الان پاسپورتم پاره میشه.

کوله پشتیم رو از روی نوار نقاله برداشتم و درب خروجی فرودگاه کوچک و محقر منتظر خانم میانسال شدم که گفته بود من رو به آدرسم میرسونه. پارکینگ فرودگاه چیزی شبیه پارکینگ ترمینال یک شهر دورافتاده توی ایران بود، اگر میشد اسمش رو پارکینگ گذاشت البته! بعد از ده دقیقه خانم میانسال اومد و گفت بیا بریم راننده م اونجا منتظره. خیالم راحت تر شد.

تنها عکسی که از خانم میانسال، رانندش و پارکینگ فرودگاه دارم.

تنها عکسی که از خانم میانسال، رانندش و پارکینگ فرودگاه دارم.

از فرودگاه تا آدرس من به دلیل ترافیک حدود ۴۰ دقیقه ای طول کشید و من شرمنده این دوست موقتم شدم که در بدو ورود به کشورش اینقدر برای من وقت گذاشته بود. توی مسیر صورتم به شیشه چسبیده بود و داشتم دستفروش هایی که همه اطراف خیابان رو اشغال کرده بودند مشاهده میکردم. از اونی که فکر می کردم متفاوت تر بود. راننده که انگلیسی خوب صحبت میکرد گفت اینجا هائیتیه، عادی میشه برات و البته که اون وضع و بی نظمی هیچوقت عادی نشد. خانم میانسال هم تا وقتی که رسیدیم مرتب به من تاکید می کرد که خیلی مراقب باشم.

میزبانم به دلیل اینکه دیرتر رسیده بودم توی خونه نبود. همسایه طبقه بالای اون با وانسا تماس گرفت و بعد اجازه داد برم داخل. وانسا رو از توی کوچ سرفینگ پیدا کرده بودم. تعداد افرادی که توی پورتوپرنس هاست می کنند و فعال هستند بسیار کمه و وانسا تنها کسی بود که جواب مثبت داده بود. پروفایلش تقریبا خالی بود و فقط یک رفرنس مثبت داشت. جواب هاش معمولا یک کلمه ای آره یا نه بود و نتونسته بودم خیلی ازش اطلاعاتی بگیرم و در این مورد هم کمی نگران بودم. البته خونه نسبتا تمیز و مرتبی داشت، بسیار بالاتر از استانداردهای هائیتی.

حدود یک ساعتی توی تاریکی نشستم تا وانسا اومد خونه. گفت که پیش دوستاش توی یک کافه بالا شهره و اومده منم ببره اونجا. هر دو سوار موتوتاکسی شدیم. توی راه وانسا بهم گفت که جلوی دوستاش نگم که از توی کوچ سرفینگ همدیگه رو میشناسیم. دوستاش اگر میفهمیدن که یک مهمان از توی اینترنت آورده خونه عصبانی میشدند. قرار شد بگم که توی پاریس همدیگه رو دیدیم و اونجا دوست شدیم. وانسا یک بچه یک ساله به اسم جید Jade داشت. یک تو راهی هم داشت که تازه سه ماهش بود. همسرش اهل فرانسه بود که برای کاری رفته بود خارج از هائیتی. همه این اطلاعات رو توی نیم ساعتی که پشت موتور بودیم بدست آوردم.

کافه باغی که دوستاش بودند توی محله پشن ویله Petion Ville یکی از محله های ثروتمند پایتخت بود. خیلی خسته بودم و دعا می کردم زودتر دورهمیشون تموم بشه و بریم خونه. خوشبختانه یکی از دوستاش آخر شب ما رسوند خونه و مجبور نبودم دوباره ترک موتور بشینم.

برق توی پورتوپرنس کالای نایابیه. اتاقی که وانسا بهم داده بود یک پنکه سقفی داشت ولی توی سه شبی که اونجا خوابیدم تقریبا تمام شب از برق خبری نبود. نیمه های شب با حمله چندتا پشه از خواب بیدار شدم و مجبور شدم علی رغم گرمای زیاد، زیر پتوی مسافرتیم پناه بگیرم.

روز دوم؛ پورتوپرنس

صبح که بیدار شدم خدمتکار وانسا اومده بود و داشت خونه رو تمیز می کرد. برای من و وانسا هم صبحانه ساده شامل تخم مرغ، پنیر، آواکادو و یک تکه نان آماده کرد. وانسا گفت قصد داره برای یک کار اداری توی شهر بره و من میتونم باهاش برم. اولین تجربه تَپ تَپ سواری رو با وانسا داشتم. تپ تپ Tap Tap رایج ترین وسیله حمل و نقل شهر در پورتوپرنس هست. کاربریش شبیه تاکسی های خطی خودمونه که توی یک مسیر مشخص تردد می کنند و مسافرها پیاده و سوار میشند. این تپ تپ ها وانت های سرپوشیده هستند که هر کدوم به سلیقه صاحبش نقاشی شده. تعداد بسیار زیادی مسافر سوارش میشه و توی این خیابون های پر از چاله چوله پورتوپرنس یک حال اساسی به ستون فقرات میدند. کرایش هم بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ تومان بستگی به مسیرش داره. مسافرها با فریاد شوفراستاپ یا کوبیدن چیزی به بدنه فلزی ماشین به راننده میفهمونند که توقف کنه.

تپ تپ رایج ترین وسیله حمل و نقل عمومی در پورتوپرنس

تپ تپ رایج ترین وسیله حمل و نقل عمومی در پورتوپرنس

من و وانسا سوار بر تپ تپ

من و وانسا سوار بر تپ تپ

اولین تجربه تپ تپ سواری جالب بود. تا رسیدن به جایی که وانسا کار داشت حدود ۲۰ دقیقه ای پیاده راه بود ولی وانسا بدلیل شرایطش نمیتونست زیر آفتاب داغ راه بره. یک موتور گرفتیم. بعد از تموم شدن کار وانسا به یک سوپرمارکت رفتیم و اونجا دلار به گورد Haitian Gourde تبدیل کردم. هر دلار ۶۳ گورد شد.

به پیشنهاد وانسا یک موتوتاکسی گرفتیم و رفتیم روی تپه ای که مشرف به شهر بود. جاده کوهستانی از بین چندتا زاغه نشین عبور می کرد و هوای خنک بالای تپه خیلی بهتر و تمیزتر از پورتوپرنس بود. اون بالا یک رستوران فرانسوی بود و تعدادی دستفروش که سعی داشتند صنایع دستیشون رو به توریست هایی که هر از گاهی گذرشون به اینجا میافته بفروشند.

پورتوپرنس از بالای تپه. شهر تقریبا صافه و اثری از ساختمان های بلند نیست.

پورتوپرنس از بالای تپه. شهر تقریبا صافه و اثری از ساختمان های بلند نیست.

فروشگاه صنایع دستی در بالای تپه

فروشگاه صنایع دستی در بالای تپه

به همون طریقی که رفته بودیم، برگشتیم خونه، ترکیبی از موتوتاکسی و تپ تپ. جایی که از موتور پیاده شدیم تا سوار تپ تپ بشیم یک ترمینال کوچک مینی بوس های داخل شهری بود. خواستم حالا که وانسا باهام بود برم و چندتا عکس بگیرم ولی وانسا گفت حس خوبی نسبت به این ترمینال نداره و باهام نیومد. کل ماجرا ۲ دقیقه هم نشد ولی وقتی توی تپ تپ نشستم دیدم در کوله پشتیم باز شده! خوشبختانه چیز با ارزشی توی کوله نداشتم. روز بعد وقتی دنبال کلاهم میگشتم فهمیدم آقا دزده برش داشته. به خیر گذشت که به یک کلاه ختم شد.

اون پشت همون ترمینالی هست که کلاهم رو برداشتند.

اون پشت همون ترمینالی هست که کلاهم رو برداشتند.

موتوتاکسی و تپ تپ

موتوتاکسی و تپ تپ

خدمتکار وانسا برای ناهار پاستا پخته بود. بعد از خوردن ناهار و استراحت، عصر خودم تنهایی رفتم بیرون تا توی شهر قدم بزنم. حدود ۳ ساعتی توی خیابان های شیبدار محله دلماس قدم زدم. دیدن این همه بی نظمی و ناهنجاری شهری غیرقابل باور بود. تقریبا همه جا دستفروش ها مشغول کسب و کار بودند. مغازه ها خیلی کوچک بودند و به نظر می رسید کلا کسی علاقه ای به کسب و کار در مغازه نداره و همه کنار پیاده رو و خیابون رو ترجیح میدند.

خیابان های شیب دار پورتوپرنس

خیابان های شیب دار پورتوپرنس

دستفروش ها همه جا هستند

دستفروش ها همه جا هستند

آب کثیف و شیراب کنار خیابان ها جاری بود و بوی بدش آزاردهنده بود. حتی جاهایی نهری از گنداب و کثافت دیدم که در شهر در جریان بود. من به عنوان تنها خارجی که داشتم توی خیابان ها و کوچه ها قدم میزدم نگاه سنگین مردم رو حس می کردم. جرات عکس گرفتن به صورت مستقیم رو نداشتم و سعی می کردم تا میشه گوشی موبایل رو حتی برای جهت یابی از جیبم در نیارم. عکس هایی که گرفتم هم بیشتر دارم وانمود میکنم که از گوشی استفاده می کنم نه عکاسی. هرکجا نگاهم به نگاه کسی گره میخورد و لبخندی تبادل میشد جرات بیشتری برای بیرون آوردن گوشی از جیبم داشتم. چیز جالبی که توی شهر دیدم، از پلیس، حتی پلیس راهنمایی و رانندگی خیلی خبری نبود. گویا دولت از سر و سامان دادن اوضاع کاملا ناامید شده. یادم نمیاد چراغ راهنمایی و رانندگی که کار بکنه هم دیده باشم.

اینجا یک زاغه نشین در حومه پایتخت نیست، اینجا یک محله عادی در وسط پورتوپرنس هست.

اینجا یک زاغه نشین در حومه پایتخت نیست، اینجا یک محله عادی در وسط پورتوپرنس هست.

غذای خیابانی در پایتخت هاییتی

غذای خیابانی در پایتخت هاییتی

سعی کردم قبل از اینکه هوا کامل تاریک بشه به خونه برگردم. غذای خیابانی خیلی محدودی توی پورتوپرنس دیدم که حتی من عاشق استریت فود هم ترجیح دادم امتحانش نکنم، مریض شدن در هائیتی آخرین چیزی بود که میخواستم. از دستفروش ها کمی میوه خریدم و از تنها سوپر مارکت اون منطقه هم یک ماست خریدم تا برای شام چیزی داشته باشم بخورم.

روز سوم؛ پورتوپرنس

میخواستم بلیط اتوبوس خارج شدن از هائیتی رو بخرم. وانسا از خواهرش خواست که با من بیاد به دفتری که توی پشن ویله بود و کمکم کنه بلیط بخرم. خرید بلیط ۴۰ دلاری زیاد سخت نبود. سه تا کمپانی اتوبوس رانی بین پورتوپرنس و سانتو دومینگو پایتخت جمهوری دومینیکن سرویس های روزانه دارند. قیمت همه هم حدود ۴۰ دلار هست که برای این مسیر ۸ ساعته خیلی زیاده. البته راه های کم هزینه تری هم برای رفتن هست که با توجه به امنیت بسیار پایین ترجیح دادم این بلیط گرون رو بخرم.

بعد از خرید بلیط از خواهر وانسا خداحافظی کردم و رفتم تا یک روز پر هیجان توی این بی نظم ترین پایتخت دنیا داشته باشم. زانوی چپم به یک میله آهنی که کنار خیابون (چیزی به اسم پیاده رو معنی نداشت) خورد و با اینکه زخم کوچکی بود اما بودن وسط اون همه کثافت نگرانم کرد. نمیدونم ایستادن ۱۰ دقیقه زیر آفتاب چقدر میتونست زخمم رو ضد عفونی کنه ولی حداقل کمی از نگرانیم کم می کرد.

نمیدونم چرا فکری به حال آشغال ها نمی کنند.

نمیدونم چرا فکری به حال آشغال ها نمی کنند.

پورتوپرنس

پورتوپرنس

با دیدن نقشه و حدس زدن مسیر تپ تپ ها خودم رو به نزدیکی موزه ملی هائیتی رسوندم. کمتر کسی توی هائیتی انگلیسی بلده و اکثر فرانسوی رو به عنوان زبان دوم یاد میگیرند. موزه ملی هائیتی به هیچ عنوان ارزش ۵ دلار ورودی رو نداشت، بماند که من پول ندادم براش. نیم ساعتی توی موزه که بیشتر شامل تابلو نقاشی بود قدم زدم و از هوای خنک داخل استفاده کردم. عکسبرداری از داخل موزه ممنوع بود و فقط از سقفش عکس گرفتم.

سقف موزه ملی هائیتی

سقف موزه ملی هائیتی

بعد از موزه پیاده راه افتادم به سمت کلیسای جامع پورتوپرنس Cathedral of Our Lady of the Assumption که توی زلزه ۲۰۱۰ نابود شده بود و همونطور دست نخورده مونده یود. پای خرابه های کلیسا گروه بزرگی از مردم در حال نیایش بودند. با اینکه جزو مومنان بودند ولی طوری نگاهم می کردند که حتی جرات عکس یواشکی هم پیدا نکردم.

کلیسای جامع پورتوپرنس که در زلزله سال ۲۰۱۰ تخریب شد.

کلیسای جامع پورتوپرنس که در زلزله سال ۲۰۱۰ تخریب شد.

بعد از کلیسا رفتم به بانکی که همون نزدیکی بود تا چندتا اسکناس نو برای آلبومم بگیرم. عجیب نبود که ورودی بانک چندتا مامور با اسلحه های بزرگ ایستاده بودند و همه مشتری ها رو کاملا بازرسی بدنی میکردند. بعد از بانک تصمیم داشتم برم به سمت اسکله و دریای کارائیب رو برای اولین بار در این سفر ببینم. ولی خبر نداشتم چه کار سختیه! توی مسیر از چندین کوچه و خیابون کثیف و شلوغ و پر از دستفروش و یک کلیسای نوساز عبور کردم تا رسیدم به جایی که باید دریای کارائیب رو میدیدم ولی خبری از دریا نبود. کل اون قسمت توسط اداره بنادر هائیتی اشغال شده بود و هیچ راهی به دریا نبود. شروع کردم به سمت شمال حرکت کنم ولی انگار همه خط ساحلی توسط ادارات دولتی اشغال شده بود و به من اجازه ورود نمی دادند. فکر کنم ۵-۶ کیلومتری زیر آفتاب راه رفتم. چندتا بازار محلی هم دیدم که ترجیح دادم واردشون نشم.

عکس یواشکی من از بازاری در پورتوپرنس

عکس یواشکی من از بازاری در پورتوپرنس

اینم ورودی یک بازار دیگه

اینم ورودی یک بازار دیگه

دوباره نهری از کثافت و گنداب دیدم که خوک ها داشتند توش کیف می کردند.

دوباره نهری از کثافت و گنداب دیدم که خوک ها داشتند توش کیف می کردند.

توی یک پمپ بنزین داشتم از چندتا اتوبوس باحال عکس میگرفتم که یک نفر از دور شروع کرد به عربده کشیدن. روز قبل هم این صحنه تکرار شده بود ولی نه به این شدت. سریع از پمپ بنزین دور شدم. مردم هائیتی حتی وقتی از آدم ها عکس نمیگیری هم حس بدی نسبت به عکاس دارند چون فکر می کنند داری از فقر و بدبختیشون عکس میگیری. خوب خیلی هم بیراه فکر نمی کنند.

این همون عکسیه که از کنار پمپ بنزین گرفتم و ...

این همون عکسیه که از کنار پمپ بنزین گرفتم و ...

برای ناهار یک نارگیل تازه مطمئن ترین چیزی بود که میتونستم بخورم. همه مسیر تنها نبودم بخشی از مسیر مردی همراهم بود که کنجکاو بود بدونه من پیاده اینجای شهر دنبال چی هستم. انگلیسی هم بلد نبود و در آخر وقتی مسیرش جدا شد شمارش رو نوشت و ازم خواست توی واتس اپ بهش پیام بدم!

رسیدم به یک چهار راه که حدس میزدم اگر بپیچم سمت چپ به دریا می رسم! سوار یک تپ تپ شدم که اون سمتی میرفت. تپ تپ تا جایی که میتونست از روی آشغال ها رد شد ولی جایی رسید که دیگه آشغال های وسط خیابون اجازه نمیداد. چند صد متر آخر رو پیاده رفتم. نگاه افراد این محله (یا بهتره بگم زاغه نشین) حتی از قسمت های دیگه شهر هم سنگین تر بود. مطمئن بودم این ها ماه ها یا شاید سال هاست یک خارجی ندیدند. حتی جرات درآوردن گوشی برای دیدن نقشه و موقعیتم رو هم نداشتم.

آخرش رسیدم به یک اسکله، اسکله ای که کنار دریای کارائیب بود و به من حس کریستف کلمب رو داده بود😁. صیادها مشغول مرتب کردن تورهای ماهیگیری بودند و بچه ها هم در حال بازی. یکی از بچه زیاد نگاهم میکرد و بعد از تبادل چند لبخند اومد جلو و سلام کرد. فرانک دانش آموز بود، کمی انگلیسی بلد بود و خیلی اجتماعی. از پیدا کردن این دوست خیلی خوشحال شدم، این یعنی میتونستم گوشی رو از جیبم در بیارم و چند تا عکس بگیرم. فرانک یکی دوبار هم توی آب شیرجه زد و منم تشویق به این کار کرد. موقع خداحافظی یک سلفی با فرانک گرفتم، اسمش توی فیسبوک رو بهم داد و خواست که عکس رو براش بفرستم. هیچوقت نتونستم پیداش کنم.

بالاخره دریای کارائیب رو دیدم

بالاخره دریای کارائیب رو دیدم

من و فرانک. قول دادم این عکس رو براش بفرستم.

من و فرانک. قول دادم این عکس رو براش بفرستم.

در راه برگشت به خانه

در راه برگشت به خانه

اسکله ی کوچک در پورتوپرنس

اسکله ی کوچک در پورتوپرنس

با کمی پیاده روی و سه تا تپ تپ کمی بعد از تاریک شدن هوا رسیدم خونه. وانسا نگرانم شده بود و گفت دیگه داشتم میرفتم اداره پلیس بگم دوستم گم شده. دو تا از دوستاش هم اونجا بودند و کنجکاو بودند کجا رفته بودم که اینقدر دیر رفتم خونه. گفتم جایی کنار آب رفته بودم ولی اسمش رو بلد نیستم. روی نقشه اون نقطه ای که رفته بودم رو نشونشون دادم. دوستای وانسا لبشون رو گاز گرفتند و خود وانسا هم درحالیکه عصبانی بود گفت دیوونه شدی اینجا خیلی خطرناکه و من هم تاحالا نرفتم این محله!

کمی بلغور و مرغ که از ناهار ظهر برای من گذاشته بودند رو خوردم و به خودم گفتم اینقدرها هم بد نبود، اینا بچه های بالاشهر هستند و میترسند پایین شهر برند.

چند هفته بعد توی هاستلم در شهر تگوسیگالپا یک پسر کانادایی که فهمید من هائیتی رفتم، با کنجکاوی اطلاعاتی ازم گرفت. کانادائیه می گفت بعضی محله های پورتوپرنس خیلی خطرناکه. از مستندی گفت که در مورد محله سیته سولِی Cite Soleil دیده ولی حتی اگر پورتوپرنس بره هم این محله نمیره. می گفت دو نقطه روی کره زمین هست که بیمه مسافرتیش پوشش نمیده، یکیش همین محله سیته سولل در پورتوپرنس هست که حتی اگر با راهنمای محلی هم اونجا بره بازم بیمه هیچ مسوولیتی در قبال اتفاقی که براش بیافته قبول نمیکنه. گفتم فکر کنم جاهای خیلی خطرناک پورتوپرنس رو رفتم، گفت امکان نداره سیته سولل رفته باشی اونم تنهایی. روی نقشه اون اسکله ای که رفته بودم رو نشونش دادم و گفتم اینجا بود. یکم به گوشی نگاه کرد و بعد گفت آره اینجا سیته سولل هست. این آخرین حرفی بود که زد، بلند شد رفت و دیگه اون کانادایی رو ندیدم. تا اون موقع نمیدونستم چقدر اون منطقه خطرناکه. محله ای که بعد از زلزله ویرانگر ۲۰۱۰ هیچ گروه امدادی جرات نکرد واردش بشه.

محله سیته سولل

محله سیته سولل

روز چهارم؛ خداحافظ هائیتی

بلیط اتوبوسم ساعت ۸ صبح بود و بهم گفته بودن باید یک ساعت زودتر توی ترمینال که کنار سفارت آمریکا بود باشم. این یعنی باید وقتی هوا تاریک بود از خونه میومدم بیرون که کمی ترسناک بود. وقتی ۶:۱۵ صبح از خونه اومدم بیرون دیدم شهر خیلی هم سوت و کور نیست. ظاهرا پورتوپرنس خیلی زود از خواب بیدار میشه. با یک موتوتاکسی سر قیمت ۲۵۰ گورد توافق کردم و به سمت ترمینال اتوبوسرانی شرکت کپیتال کوچ Capital Coach حرکت کردیم. آخرین بویی که از حضورم در هائیتی توی ذهنم بوی آشغال سوخته به همراه باد خنک صبحگاهی و گرد و خاکه.

توی ترمینال بلیط رو تحویل دادم و یک بلیط جدید بهم دادند. پاسپورتم هم توسط اتوبوس رانی گرفته شد و گفتند لب مرز بهت پس میدیم. اتوبوس تمیز بود، پذیرایی مختصری داشت و از اینترنتی که تبلیغش رو کرده بودند خبری نبود. ساعت ۸:۲۰ اتوبوس حرکت کرد و بعد از یک ساعت و نیم توی جاده های پر دست انداز به مرز هائیتی و جمهوری دومینیکن رسیدیم.

کمی قبل از مرز هائیتی و جمهوری دومینیکن

کمی قبل از مرز هائیتی و جمهوری دومینیکن

هزینه سفر من به هائیتی

هزینه سه روز اقامت من در پورتو پرنس ۳۰ دلار شد. بلیط پرواز تورنتو-مونترال-پورتوپرنس ۲۰۶ دلار و بلیط اتوبوس خروج از هائیتی هم ۴۰ دلار شد.

اگر نمیدونید هائیتی کجای نقشه است باید بگم که این کشور ۱۰ میلیونی حدود ۳۰ درصد جزیره هیسپانیولا Hispaniola رو شامل میشه. این جزیره که در شرق کوبا و جامائیکا واقع شده با کشور امریکا فاصله چندانی نداره و جزو اولین سرزمین هایی بود که توسط کریستف کلمب کشف شد. فرانسوی ها موفق شدند هائیتی رو از اسپانیا بگیرند. همزمان با انقلاب فرانسه، برده هایی که به هائیتی آورده شده بودند هم شورش کردند و پس از قتل عام اربابان فرانسویشون بعنوان اولین کشور آمریکای لاتین که استقلال پیدا کرد شناخته شدند. استقلالی که ظاهرا زود بوده و طی ۲۰۰ سال گذشته این کشور همیشه با جنگ و اشغال (توسط امریکا در اوایل قرن بیستم) همراه بوده. سال ۲۰۱۰ زلزله ۷ ریشتری پایتخت هائیتی رو ویران کرد و حدود سیصدهزار نفر کشته شدند و میلیون ها نفر بی خانمان. موجی از کمک ها و وعده های کمک بین المللی (بویژه از طرف امریکا) به هائیتی سرازیر شد ولی بعد از گذشت ۷ سال هنوز خیلی از خرابی ها باقیمونده. یک علامت سوال بزرگ در مورد این پول ها وجود داره که اصلا به هائیتی رسید یا نه؟ دولتمردان بسیار فاسد هائیتی (که مورد تایید و حمایت همسایه بزرگشون یعنی آمریکا هم هستند) یکی دیگه از عواملی هستند که جلوی از خاک بلند شدن این کشور رو میگیره. هائیتی که جزو فقیرترین کشورهای دنیاست بدون شک فقیرترین کشور نیمکره غربی هست.

زبان اصلی مردم هائیتی کریول هست ولی خیلی ها فرانسوی هم بلدند تا جایی که از هائیتی به عنوان تنها کشور فرانسوی زبان قاره امریکا نامبرده میشه. خیلی ها هائیتی رو خطرناکترین کشور دنیا میدونند و تعجبی نداره طی ۳ روز اقامتم یک توریست هم اونجا ندیدم. اکثر توریست هایی که هائیتی میاند به شمال این کشور یعنی منطقه ساحلی کپ هائیتین Cap-Haitien میرند که سعی شده امنیتش تا حدی تامین بشه.

شهر جاکمل Jacmel که خیلی از پورتوپرنس دور نیست هم یکی دیگه از مقصدهای توریستی هائیتی هست.

هائیتی یکی از خاص ترین کشورهایی هست که تاحالا رفتم. هم خوشحالم که بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته سفرم به اونجا تموم شده هم حس میکنم یکبار دیگه برم اونجا و بیشتر بین مردمش باشم، جایی غیر از پایتخت.

تاریخ سفر: پاییز ۱۳۹۶

۴۴دیدگاه

دیدگاه را وارد کنید
نام خود را وارد کنید
  • - گزینه های دیدگاه، نام و ایمیل حتما باید وارد شوند.
  • - ایمیل شما هیچگاه منتشر نخواهد شد. فقط برای اطلاع شما از پاسخ به دیدگاهتان استفاده می شود.
آ
آرش
۱ ماه پیش

فوق العاده هستید و متنتون خیلی به دل میشینه فقط هاییتی اصلا جای دیدنی داره ؟؟؟؟؟

پاسخ
پاسخ
ز
زینب
۱ ماه پیش

وای خیلی جالبن نوشته هاتون.هر جمله اتون رو که میخونم خودمو تو ان مئقعیت تصور میکنم. سالم باشید

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۱ ماه پیش

ممنونم دوست عزیز

پاسخ
پاسخ
ف
فرشید
۳ ماه پیش

سلام احمد جان
سفر نوشته هات عالین ..حالا خود سفرهات که نگو..انگار خود آدم تو سفر همراهت بوده شیرین جذابه!!!رمان و نوول زیاد خوندم که جذبشون شدم جنس سفر نوشته هات از جنس اوناست..دمت گرم..

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۳ ماه پیش

سلام فرشید جان
خوشحالم اینطور بوده. مرسی از انرژی مثبتت

پاسخ
پاسخ
م
ميلاد انصاري
۴ ماه پیش

سلام
واقعاً بسيار عالي و كامل توضيح ميدين ممنون بابت سفرنامه هاتون و تجربه هاي فوق العاده ايي كه در اختيار ديگران قرار ميدين

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۳ ماه پیش

سلام میلادجان
ممنون از انرژی مثبتت

پاسخ
پاسخ
N
Niki
۵ ماه پیش

سلام.ممنون بابت اطلاعات مفید. کوبا رو جزو سفرنامه هاتون ندیدم.دلیل خاصی داره که به کوبا سفر نکردید؟

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۵ ماه پیش

سلام
سفر کردم هنوز فرصت نشده سفرنامش رو بنویسم

پاسخ
پاسخ
S
Soroush
۷ ماه پیش

سلام واقعا عالی بود، خیلی کامل توضیح دادی، راستش منم با دو نفر در هایتی دوست شدم، و یکیشون خیلی اصرار داره که من به کشورش سفر کنم، در شهر gonaives زندگی میکنه که واقعا نمیدونم چجور جاییه، دوست دارم یکم بیشتر اطلاعات بدست بیارم که ببینم شرایط و هزینه سفر چقدره و اینکه ارزشش رو داره یا نه ... و حتی واقعا نمیدونم از کجا باید اقدام کنم ...

پاسخ
پاسخ
ن
نادر رازي
۸ ماه پیش

سلام و عرض ادب
جناب آقاي خاني عزيز سفر نامه هاتون عاليه و انشاتون هم فوق العاده است سليس و روان و جذاب .
به نظر من سفرنامه هاي شما تقريبا از همه سفر نامه هايي كه توي اينترنت خوندم بهتر و جذاب تره .
موفق باشيد

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۸ ماه پیش

سلام نادرجان
شما لطف دارید.

پاسخ
پاسخ
s
shaima
۸ ماه پیش

سلام
بعد مدتها دوباره کانال و سایتتون رو دیدم ... و تو چند روز اخیر دو سه تا از سفرنامه هاتون رو خوندم، و بعد از تموم کردن هر کدوم هم حس خوبی دارم از اینکه شرح یه سفر چقدر شیوا و گیرا نوشته شده و هم با یادآوری اینکه نمره های انشای افتضاحی داشتین خنده ام می گیره :))) امیدوارم معلم هایی انشاتون نوشته هاتونو بخونن و متنبه بشن :))))

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۸ ماه پیش

سلام شئیما جان
خوش اومدید
ممنون از تعریف و انرژی مثبتت 🌹
راستش الان راحت تر مینویسم ولی توقعم از خودم هم بیشتر شده. شاید اگر زمانی فرصت کنم برای هر کدام از این سفرنامه هایی که خلاصه اینجا مینویسم بتونم مفصل تر یک کتاب کوچک بنویسم.

پاسخ
پاسخ
S
Shaima'
۸ ماه پیش

راستی، یه نکته ی عالی در مورد سفرت به هاییتی، رفتن به سیته سولی هست؛ این رو به یادم میاره که “ تنها کارهای جسورانه به حساب میان” و دیگه اینکه چه تفاوتی هست بین زمانی که از روی پیش داوری سراغ انجام کاری میریم و زمانی که با یه ذهنیت سفید و خالی همون کار رو انجام میدیم ...

پاسخ
پاسخ
S
Shaima'
۸ ماه پیش

ممنووون از خوش آمد گویی 😊
این عالیه که آدم با هر گام پیشرفت توی یه زمینه، یه گام هم انتظارشو ببره بالاتر تا همیشه رو به پیشرفت باشه.
ایده ی نوشتن کتاب عااااالیه، من از اولین خریداران و خوانندگانش خواهم بود؛ شاید حتی بتونم تو زمینه ی ویرایش متن یه کمک های انسان دوستانه ای داشته باشم 😄
پ.ن. شما بالاخره این اسم منو یاد نگرفتین چطور نوشته میشه 😂

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۸ ماه پیش

مرسیییی از لطف و‌ پیشنهادت 🙏🌺 درستش فکر کنم شیماء بود 😊

پاسخ
پاسخ
A
Asad - pouyan
۸ ماه پیش

چقدر عالی سفر اونهم کاملا با برنامه و کنجکاویهای خودت اگر سفر آزاد با کسب تجربه مانند شما توسط جوانان ایرانی مورد توجه بود بی شک با نسلی بسیار فراتر از امروز از لحاظ فکری و اجتماعی روبرو بودیم . بسیار عالی و آرزوی سفرهای بیشتر و اشتراک گذاری بیشتر

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۸ ماه پیش

ممنونم دوست عزیز
من هم امیدوارم علاقه مندان این سفرها بیشتر بشه

پاسخ
پاسخ
ش
شیما و علی
۸ ماه پیش

سلام و درود با یه خسته نباشی برای این همه تجربه جدید
شاید خیلی ها ندونن که برنامه ریزی برای سفر معمولا از خود زمان سفر بیشتر طول میکشه و گاها باید هفته ها تحقیق کنی تا یه سفر چند روزه خوب و مناسب رو تجربه کنی! با این حال حتی اون لحظات هم لذت بخشه!
بازم ممنون از اینکه همچنان تجربیاتت رو به اشتراک می ذاری

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۸ ماه پیش

سلام دوستان عزیزم
بله حق با شماست، به نظر من بعضی وقت ها برنامه ریزی و حتی فکر کردن به سفر میتونه به شیرینی خود سفر باشه

پاسخ
پاسخ
A
Ata Amiri Yekta
۸ ماه پیش

احمد سفرنامه ها عالیه. آدم لذت میبره.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۸ ماه پیش

قربونت رفیق

پاسخ
پاسخ
ا
ابراهیم
۸ ماه پیش

سلام درود بر شما با سفرنامه های زیبا و متن روان اون آدم حس میکنه خودش اونجا هست
در مورد ویزای توریستی آلمان راهی وجود داره بدون دعوتنامه و با رزرو هتل بریم ؟

پاسخ
پاسخ
ن
ناصر
۹ ماه پیش

سلام. این سفر نوشت قشنگ که بیانی بسیار ساده اما روان گذاشتید رو خوندم. من یک هائیتیایی دارم که رپر هستش. بچه خوبیه. البته فکر میکنم مردم هائیتی کلا آدمای خونگرم و خوبی هستن. واقعا دلم واسه این بدبختها میسوزه. هم فقیرن هم بی کس. فلیپی بووی همون دوستم قراره بامن یک آهنگ مشترک بده. دوست دارم یک مث شما برم هائیتی رو از نزدیک ببینم.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام ناصر جان
امیدوارم دفعه هائیتی رفتم اوضاع مردمش خیلی بهتر شده باشه

پاسخ
پاسخ
ب
بهرام
۹ ماه پیش

احمد عزیزسلام ،عجب سفری ، به نظرم دیگه خیلی هیجان انگیز و متفاوت بود این سفرت خوشحالم به سلامتی خارج شدی دوست عزیز ...

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام بهرام جان
درسته هائیتی خیلی خاص بود و جزو سفرهایی که خیلی دوسش دارم

پاسخ
پاسخ
ن
نجمه
۹ ماه پیش

متشکرم که با جزئیات کامل سفرهات رو مینویسی و با ما به اشتراک میزاری
برا من که با دیدین آشغال ریختن ی نفر تو خیابون عصبانی میشم بودن تو همچین شهری وحشتاناکه،حتی دیدن عکساش هم اذیت کننده است.
خوشحالم که بی خطر گذشت

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام و سپاس دوست عزیز

پاسخ
پاسخ
ص
صادق زعیم
۹ ماه پیش

احمد عزیز این چند روز گذشته همش به یادت بودم و هر از گاهی که یادت می افتادم پیش خودم میگفتم خدا کنه سالم برگردی، آخه این چه جایی بود که رفتی! یاد خودم افتادم که سال 89 همینجوری با لباس های اتو کشیده با تاکسی راهی مرز افغانستان و هرات شدم , و هفت روزی اونجا بودم . جات خالی بخاطر آلودگی بسیار زیاد اونجا 3 روز به مریضی وحشتناکی گرفتار شدم. البته این عکس ها و وضعیتی که من از پورتوپرنس دیدم ، هرات در مقابلش مثل نیویورکِ !خوشحالم که سالم هستی !

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام صادق جان
ممنون از لطفت فقط دیگه جاهایی که مریض شدی جای من رو خالی نکن 😊

پاسخ
پاسخ
u
underskyofnorway
۹ ماه پیش

سلام احمد جان و خسته نباشی از این سفر جالب و استثنایی. از خوندن مطالبت در سایت بسیار لذت می برم چون خیلی ساده و مختصر و مفید می نویسی و از همه مهمتر اینکه دیدت نسبت به همه چی بازه و دنبال شکار بهترین لحظات در سفر هستی :) منتظر سفرنامه های بعدیت هستم. مواظب خودت باش

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام دوست عزیز
ممنون از لطفت

پاسخ
پاسخ
ع
علی
۹ ماه پیش

سلام ممنون که تجربیاتت رو در اختیارمون گزاشتی.موفق باشی

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام و سپاس علی جان

پاسخ
پاسخ
م
ميثاق
۹ ماه پیش

سلام.چه سفر نوشت هاي اميدوار كننده اي.پس اگه ادم از محل سيته سولل قسر در بره پس خيلي آرزوها قابل دسترسيه 😆
مطالبي كه درباره خريد بليط ،گرفتن ويزا،كوچ سيرفينگ،امكانات هاستل ها براي من كه چند ساله فقط دارم به مسايل فكر ميكنم و يه كار نشدني بود
خيلي خيلي مفيد بود.و جواب خيلي از سوالاتمو تونستم از خوندن مطالب تو وبلاگتون پيدا كنم.
با اين انگيزه اي كه پيدا كردم اميدوارم اولين سفرمو تو كشور هاي همسايه براي شروع به اين سبك به زودي اغاز كنم.
به اميد روزي كه مرزي براي ادما وجود نداشته باشه..

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام میثاق جان
امیدوارم سفرهای خوبی داشته باشی

پاسخ
پاسخ
ع
علی رضا
۹ ماه پیش

سلام
احمد اقا هر چه جای دور بوده رفتی حالا نوبت اینکه بیای افغانستان خخخ
من همیشه سفرنامه هاتو دنبال میکنم من خودم هم خیلی سفر کردن را دوست دارم. البته قبلا من چندتا سوال تکنیکی ازت پرسیدم جواب ندادی.
خلاصه خیلی اقایی احمد اقا یا حق.

پاسخ
پاسخ
ahmad
احمد مدیر سایت
۹ ماه پیش

سلام علی جان
ایشالا افغانستان هم میرم.
سوال هایی که در قالب کامنت پرسیده بشه رو در حد اطلاعاتم پاسخ میدم.

پاسخ
پاسخ
ادامه...